خبرنامه کارگران کمونیست ایران

یک سایت دیگر با وردپرس

جمعبندی و تحلیل از “یکسال مبارزه ضد دیکتاتوری” منتشر شد

بدست • 4 جولای 2010 • دسته: اخبار و تفاسیر

جمعبندی و تحلیل از
یکسال مبارزه ضد دیکتاتوری

نسخه PDFMobarezateZedDiktatori

تیرماه ۱۳۸۹

فصل اول: نظرخواهی های سایت گزارشگران از رامین رحیمی (سردبیر گاهنامه بسوی انقلاب)
فصل دوّم: ما و جافک – متن کامل (راهکارهای کارگران کمونیست ایران در مبارزات ضد دیکتاتوری)
ضمائم:
۱٫ مارکسیسم، علم مبارزه طبقاتی – رامین رحیمی
۲٫ نامه انتقادی به هیئت تحریریه “بسوی انقلاب” – جمعی از فعالین کارگری (جافک)
۳٫ وارونگی حقیقت در پوشش انقلابی )پاسخ مختصر به اتهامات مطول رفقای جافک(-م.مینایی

انتشارات کارگران کمونیست ایران – تهران ۱۳۸۹

فصل اول:
نظرخواهی های سایت گزارشگران از رامین رحیمی
(سردبیر گاهنامه بسوی انقلاب)

نظرخواهی اول:

لطفا و برای آشنائی خوانندگان سایت خود را معرفی نمائید :
من رامین رحیمی مسئول انتشارات کارگران کمونیست ایران و سردبیر نشریه “بسوی انقلاب” هستم.

اعتراضات خیابانی که از نزدیک به یک سال پیش شروع شد امروزه بطور محسوسی فروکش کرده است و یا به تعبیری شکل عوض کرده است و در مناسبتهای مختلف انجام میپذیرد. بطور کلی و درحال حاضر وضعیت این جنبش عمومی را چگونه ارزیابی میکنید؟
پاسخ: قبل از آنکه بخواهیم به سوال شما پاسخ دهیم بهتر است اصلاً ببینیم که درباره چه چیزی صحبت می کنیم. چرا که در مورد آنچه پدید آمد نظر مشترکی در سطح اندیشمندان سیاسی وجود ندارد که بتوانیم با زمینه یِ مشترکی درباره یِ افول فعلی و دلایل و آینده یِ آن گفتگو کنیم.
جامعه ایران مدت ها بود که آبستن چنین حادثه ای بود. تمامی فعالان سیاسی و کارگری ایکه در درون این جامعه به سر می بردند در اینکه چنین حادثه ای عنقریب بوقوع خواهد پیوست متفق القول بودند و بحث هایشان بیشتر در مورد زمان و واقعه ای بود که جامعه را وارد یک شرایط انقلابی می کرد. جالب اینجاست که بیشتر این فعالان هنگامیکه با تحرک انقلابی مردم به عینه روبرو گشتند و به علت واقعه یِ خاصی که آن را به واقعیت تبدیل نموده بود تا مدت ها سر در گم بودند که آیا این همان چیزی است که پیش بینی می کردند. سکوت چند ماهه اکثریت این دوستان نیز از همین سردرگمی بر می خاست. در آغاز بسیاری از این دوستان با ناباوری تحرکاتِ انقلابی مردم را به مبارزه درونی جناحین حکومتی منسوب می ساختند و ماهیّت انقلابی آن را باور نداشتند. این کژنگری از سوی تبلیغات گروه های سازشکاری چون حزب توده (هر دو جناح)، مارکسیست های علنی،و چریک های اکثریت در کنار فرصت طلبان خارج از کشوری نیز تقویت می شد. تا آنکه پس از مدتی واقعیّت آن چنان واضح گشت که دیگر انکار آن را غیر ممکن می کرد. مثلاً جناحی ازحزب توده و مارکسیست های علنی درون کانون های لیبرالی (نویسندگان و وکلا) همزبان با جناح کودتاچی امنیتی – سپاهی این جنبش را نتیجه توطئه های امپریالیستی در هماهنگی با اصلاح طلبان ارزیابی و محکوم می کردند. از طرف دیگر، جناح دیگر حزب توده و چریک های اکثریتی آن را به رهبری اصلاح طلبان منسوب کرده و سعی داشتند در چارچوب لیبرالی معرفی و محدودش سازند. اما واقعیِت جز این بود.
در حقیقت روز ۲۳ ام خرداد ۱۳۸۸ نقطه ای بود که توده یِ جوان و دانشجویی که تحت تآثیر تبلیغات لیبرال های چپ و راست به انتخابات دوره دهم چشم دوخته و رهبری اصلاح طلبان را پذیرفته بودند و در حین پیشبرد تبلیغاتی آن با “تظاهرات خیابانی” آشنا گشته بودند، اولین قدم را در مسیر جدایی از این رهبری برداشتند. طبق اطلاعاتی که خودم داشتم و گروه های دیگری نیز آن را مخابره نمودند، تمامی ستادهای انتخاباتی اصلاح طلبان پیرویِ اعلام موسوی در مصاحبه مطبوعاتی شب قبل اش (مصاحبه اعلام عدم پذیرش نتیجه انتخابات) پرهیز از مبارزه خیابانی و درگیری با نیروهای حکومتی را تبلیغ کرده و از جوانان و دانشجویان می خواستند که یا به مساجد بروند و یا به محوطه یِ دانشگاه ها عقب نشینی کنند. و حتی زمانیکه جمعیّت ده ها هزار نفره مردم در مقابل ستاد مرکزی انتخابات موسوی و حزب اعتماد ملی کروبی اجتماع کرده بودند، تمامی سخنرانان اصلاح طلب که از بام ها و ایوان های این مراکز مردم را مورد خطاب قرار می دادند، آنها را به ترک خیابان ترقیب می نمودند. اما جوانان و دانشجویان انقلابی زیر بار این توصیه ها و رهنمودها نرفته و لحظه به لحظه شعارهای خود را از حمایت کاندیداهای شکست خورده و اعتراض به نتیجه انتخابات به سمت محکوم نمودن دیکتاتوری جمهوری اسلامی و احمدی نژاد ارتقا می دادند. این رویه جدایی از رهبری اصلاح طلبان بخصوص تا قبل از برگزاری راهپیمایی میلیونی در دوشنبه ۲۵ خرداد ادامه داشت تا حدی که دانشجویان دانشگاه تهران در صبح دوشنبه در پاسخ به درخواست زهرا رهنورد (همسر موسوی) به صرف نظر از راهپیمایی آن روز شعار “مرگ بر سازشکار” را سر دادند. در همان روز بود که رهبران اصلاح طلب برای پر کردن فاصله ی خود از توده ها مجبور به تمکین گشتند و با برداشتن قدم به سمت خواسته های ایشان و تأیید تظاهرات های خیابانی برای به “سکوت” کشاندن و مهار ایشان تغییر تاکتیک دادند.
از آن لحظه تا روز تظاهرات قدس و ۱۳ آبان و … رویه به همین شکل ادامه داشت. رهبران اصلاح طلب رهنمودهای سازشکارانه مطرح می کردند و با گذار مردم از رهبری ایشان، دوباره مجبور می شدند برای پر کردن فاصله به خواسته های مردم تمکین کنند. شما اگر به پیام ها و سخنرانی های ایشان نیز رجوع کنید خواهید دید که خود بوضوح اعلام می کردند که رهبری با مردم است و ایشان تنها دنباله روان توده ها هستند. این تنها تبلیغات لیبرال های راست و چپ “سبز″ بود که سعی داشتند به محافل سیاسی غرب و مردم جهان و توده هایی که در این مبارزات شرکت نداشتند بقبولانند که رهبری این مبارزات با اصلاح طلبان است و جنبشی است سازشکارانه برای اصلاحات درون حکومتی و … اما هر چه بیشتر می گذشت، استقلال این حرکت واضح تر می گشت. بنظر من هرکس که پس از اعتراضات و درگیری های خونین و قهرآمیز شنبه ۳۰ خرداد هنوز به انقلابی بودن این مبارزات و گذار آن از چارچوب اصلاح طلبانه باور نداشت و یا هنوز در شک و تردید بود، یا غرق در اوهام خویش بود و یا مغرضانه سخن می گفت.
حال می رسیم به اینکه چه چیزی باعث این وقفه و افول مبارزات گشته است؟ متاسفانه جنبش انقلابی مردم کاملاً خودبخودی (نا آگاه به ریشه ها و علم مبارزه طبقاتی) آغاز گشت و در طول آن نیز تغییری در این وضع بوجود نیامد. در چگونگی عبور این جنبش از مراحل مختلف آن سه نیرو دخیل بودند. دو نیروی اصلی و تعیین کننده یِ شرایط میدان مبارزه، یکی جناح حاکم حکومتی نظامی – امنیتی ، و دیگری توده های مردم در شکل پوپولیستی (تمام خلقی) و بدون داشتن ساختار طبقاتی بودند. مثلاً دیدیم که هنگامیکه خامنه ای حکم تیر را در نماز جمعه ۲۹ خرداد صادر نمود و عدم تحمل اعتراضات را پیشه کرد، با عدم سازش و عدم عقب نشینی مردم روبرو شد و تقابل این دو نیرو برای چند هفته شرایط انقلابی را در پایتخت حاکم کرد. تنها پس از تغییر تاکتیک جناح حاکم، از سرکوب قهرآمیز به “کنترل جمعیّت” بود که رفته رفته حالت را کمی معتدل کرد و از حاد بودن تقابلات کاست. با فروکش نسبی شرایط بود که نیروی سوم، یعنی رهبری اصلاح طلبان و لیبرال ها توانست فرصت تأثیر گذاری یابد. یعنی تا زمانیکه دو نیروی اصلی در حال جنگ خیابانی بودند، درخواست سازشکارانه یِ اصلاح طلبان به پرهیز از برخوردهای قهرآمیز گوش شنوایی نمی یافت. اما، پس از فروکش نسبی شرایط انقلابی، تاکتیک های “عدم خشونت” اصلاح طلبان و فراخوان جناح لیبرال رادیکال “جنبش سبز″ (از خارج از کشور) که تمرکز نیروهای مردمی در مراکز حساس حکومتی بصورت روزمره را تبلیغ می کرد دنبال شد. در کنار این سه نیرو، هسته ها و جمع های انقلابی نیز حضور داشتند که طویل المدت بودن دوران مبارزه و نیاز به سازماندهی محلی و صنفی را تبلیغ می کردند و از جنبش های اجتماعی و بخصوص جنبش کارگری و زنان می خواستند تا با شعارها و خواسته های مشخص و متشکل قدم به میدان گذارند. اما تعداد و نفوذ این عده آنقدر کم بود که حتی نمی توان نام یک “نیرو” را بر آنها گذاشت.
وقفه و رکود اول این جنبش رفته به رفته صورت پذیرفت و پس از تجمع در مقابل روزنامه اعتماد ملی در روز ۲۶ مرداد کاملاً متوقف گشت. علت اصلی این رکود شکست تاکتیک مورد توصیه ی لیبرال رادیکال ها بود که از طرف مردم پذیرفته شده بود. لیبرال رادیکال ها هر تجمع اعتراضی را تجمع نهایی اعلام می داشتند که بالاخره جناح نظامی – امنیتی را وادار به عقب نشینی و یا استعفا خواهد کرد. اما پس از گذشت چند هفته نیروی مردم که بصورت روزمره درگیر پیشبرد این تاکتیک بود فرسایش یافت و به رکود انجامید. البته مردم خود را شکست خورده نمی پنداشتند. نسل کنونی برای اولین بار به قدرت اتحاد توده ها پی برده بود و توانسته بود حکومت را به عقب نشینی وادار کند و رهبران اصلاح طلب را به دنبال خود بکشاند. همین که حکومت جمهوری اسلامی نتوانسته بود این جنبش را با سرکوب متوقف سازد، خود دستاوردی بود که مردم را امیدوار می ساخت. اما آنها به بی نتیجه بودن مبارزه ی “عدم خشونت” برای اصلاح پذیر نمودن حکومت جمهوری اسلامی پی برده بودند. این رکود را می شد به قطع امید از لیبرالیسم و درون نگری و بازنگری جمعی مردم تعبیر کرد. بنابراین کاملاً محرز بود که این رکود موقتی است و به زودی نیروی مردمی با تجدید قوا و رادیکال تر از قبل دوباره به میدان خواهد آمد. همین گونه نیز شد. از روز قدس مردم با شعارهایی که بوی سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی را می داد و تاکتیک های خیابانی رادیکال تر، که از درگیری با نیروهای سرکوبگر پرهیزی نداشت به میدان آمدند و رفته رفته در هر آکسیون قاطع تر و رادیکال تر از قبل می شدند. تا اینکه در روز “عاشورای سرخ” به اوج خود رسیدند.
در این مقطع بود که نیروی سوم (اصلاح طلبان حکومتی) کاملاً از مردم روی گرداند و از هراسش به دامن ارتجاع غلطید. دیدیم که کروبی علناً ریاست جمهوری احمدی نژاد را به رسمیّت شناخت (مصاحبه ۴ بهمن ماه با خبرگزاری فارس) و “جنبش سبز″ در تمامیّت اش ، با بهانه های تبلیغاتی متنوع (اسب تروا و …) تصمیم به برگزاری مشترک مراسم ۲۲ بهمن با جناح حاکم گرفت. با اینکه تجمعات مردمی در ۲۲ بهمن در سراسر کشور بسیار پر شمارتر از تظاهرات های رسمی حکومتی بود، و هنوز هم رادیکالیسم بعد از دوره اول مبارزه را داشت، اما جناح حاکم که به کمک “سبزها” توانسته بود حدود ۵۰ الی ۱۰۰ هزار نفر را از سراسر کشور بسیج کرده و در میدان آزادی به نمایش بگذارد، برای روحیه دادن به هوادارانش، آن را یک پیروزی اعلا م نمود. باید گفت که پیروزی ایشان بر “جنبش سبز″ در شب عاشورا و پناه بردن رهبران اصلاح طلب در زیر عبای رهبری به دست آمده بود، اما هرگز نمی شود نتیجه مراسم ۲۲ بهمن را پیروزی ای در برابر نیروی اصلی مقابلش، یعنی توده های مردمی دانست.
رکود کنونی جنبش نیز به علت احساس شکست مردم بوجود نیامده است. مردم کاملاً به نیروی متحد خود اعتماد دارند و بخصوص پس از “عاشورای سرخ” متوجه ضعف عمومی حکومتی و شکننده بودن پایه های قدرتش شده اند. اما بازهم در نتیجه ی “عاشورای سرخ” متوجه گشتند که حتی با رادیکالترین و قهرآمیز ترین تاکتیک های خیابانی نیز قادر به در هم شکستن قدرت حکومتی نیستند. بنظر من افت کنونی جنبش انقلابی، بازهم به علت عدم احساس شکست از طرف مردم، مقطعی است. اما آنچه که شکست خورده و مردم را دوباره به درون نگری و بازنگری وا داشته است، شکل و سازماندهی پوپولیستی و غیر طبقاتی جنبش انقلابی است. مردم متوجه گشته اند که صرفاً از طریق تظاهرات خیابانی نمی توانند یک حکومت را سرنگون سازند، بلکه باید از طریق سازماندهی و تشکلات پیشرفته و دمکراتیک به این مقصود برسند. اما از آنجا که نیروهای انقلابی ایکه به آلترناتیو حکومتی و علم مبارزه ی طبقاتی دسترسی دارند، بسیار کم تعداد و پراکنده هستند، این امر ممکن است طولانی تر از دور اول باشد. البته نیرویی که مراسم روز جهانی کارگر (اول ماه مه ) امسال را برپا نمود و باید قبول کرد که نسبت به گذشته دارای آگاهی و آمادگی و نفوذ بیشتری گشته، امید به آینده را با خود به ارمغان آورده است. اما، این اتحاد عمل، هنوز هم دارای یک سمت و سوی مشخص نیست و در مجموع یک نیروی التقاطی است. امید است تا با کار بیشتر و متحدانه ترآگاهان انقلابی و حاملان تنها آلترناتیو انقلابی (جمهوری شوراها) این مشکل نیز حل شود.

آیا خشونت اعمال شده از سوی حاکمان در برابر اعتراضات مسالمت آمیز مردم که منجر به کشته شدن دهها نفر و صدها زخمی و بازداشتی دیگر شده است میبایستی همچنان و همواره با پاسخی مداراطلبانه روبرو گردد؟
پاسخ: اینکه چه باید باشد و چه نباید باشد بستگی به دیدگاه و هدف هر فرد و گروه و نیرویی دارد که مورد پرسش قرار می گیرد. مسلماً اصلاح طلبان و لیبرال رادیکال هنوز شعار “عدم خشونت” می دهند و منظورشان از عدم خشونت، تسلیم طلبی “گاندی گونه” و “سیلی به گونه یِ دیگر” عیسی مسیح است. اگر از پیروان مشی چریکی بپرسید، آنها می گویند همین الآن باید با کلاشینکف و نارنجک و ترور مستقیماً به حکومت حمله برد. جالب اینجاست که هر دو نیروی مذکور زمینه ی موجه نمودن دیگری را مهیا می سازند و در حقیقت موجودیت یکدیگر را توجیه می کنند. به علت تسلیم مطلق اصلاح طلبان است که شعارهای مشی چریکی بر دل عده ای از جوانان نشسته و از لحاظ روانی ارضاء شان می کند. به عبارت دیگر “دلشان را خُنک می کند”. و دوباره به علت این شعارهای ماجراجویانه و غیر حقیقی و بی اثر است که توصیه یِ سازشکاران اصلاح طلب و لیبرال به تسلیم پذیری و “عدم خشونت” موجه می نماید.
اما حقیقت این است که همواره توده یِ مردم در تمامی انقلاب ها مورد خشونت حکومتی بوده اند و همواره از خود صبر و تحمل نشان داده اند. “نافرمانی مدنی” به معنایِ مقاومت جمعی، که اصلاح طلبان و لیبرال ها مدعی اختراع آن می باشند، تا تاریخ نشان داده است، از آغاز مبارزه طبقاتی، شیوه مبارزات توده ها علیه حکومت های استبدادی و ظالم بوده است. این اصرار و مقاومت مسلحانه و وحشیانه یِ حکومت ها است که در نهایت به یک قیام مسلحانه توده ای ختم می شود. مردمی که سازمان یافته اند و در طول مبارزات خود حکومت را حتی از قشر کارگری نیروهای مسلح (سربازان) منزوی ساخته اند با یک عمل فوری و جهشی مسلح می شوند، که معمولاً هسته یِ اصلی چنین ارتش توده ای را نیز همان سربازان جدا شده از حکومت تشکیل می دهند، و در مقطع بسیار کوتاهی (نقطه یِ قیام) نیروهای مسلح حکومت را که تنها نهاد باقی مانده برای بقائش است خلع سلاح کرده و مقاومتش را در هم می شکنند. در هر انقلابی، جوشیدن جامعه و رسیدن به چنین نقطه ای ناگزیر است. همین ارتش توده ای داوطلب از توده های سازمان یافته است که اراده ی مردم را بر طبقه سرنگون شده تحمیل خواهد کرد. پس تا زمانیکه به چنان شرایطی نرسیم، سخن از اسلحه و مسلح شدن تأثیر مثبتی در مسیر انقلاب ندارد. همانطور که همیشه گفته ام “مشی چریکی” مبلّغ مسلح شدنی است که نسبت به قیام مسلحانه مردمی، یک ترقه بازی شب چهارشنبه سوری است.
به همین صورت هم سخن گفتن از یک “انقلاب مسالمت آمیز″ و بدون در هم شکستن ماشین حکومتی ارتجاع نیز خواب و خیالی است که منافع طبقات ممتاز جامعه را نمایندگی می کند که می خواهند ابزار حکومت استبدادی و ارتش مزدوران حرفه ای را برای جلوگیری از پیشروی انقلاب وسرکوب مجدد مردم و تحمیل اراده یِ خود به جامعه دست نخورده نگاه دارند.
پس هریک از سه دیدگاه فوق، پاسخ متفاوتی به سوال اخص شما خواهد داد. اصلاح طلبان و لیبرال ها اینک بیش از هر زمان دیگری تداوم تسلیم طلبی و “مزایای” کاربردی شیوه یِ “عدم خشونت” را در بوق های تبلیغاتی خود و بنگاه های امپریالیستی مدافع شان می دمند. چرا که متوجه گشته اند که در دور اخیر مبارزات، یعنی از تظاهرات های روز قدس تا عاشورای خونین، مردم از تسلیم طلبی مطلق دور شده و قاطعانه و سازمان یافته از تاکتیک هایی برای دفاع و حمایت از صفوف خویش استفاده می کنند. به تازگی شاهدیم که هواداران “مشی چریکی” نیز از رادیکالیزه شدن تاکتیک های مقاومت و تعرض توده ای به هیجان آمده و دوباره “فیل شان یاد هندوستان” کرده و سازِ “کلاش به گردن و سیانور زیر لبِ پیشاهنگ” را می نوازند. اما، خوشبختانه بنظر می رسد که مردم به هیچ یک از این دو نوایِ ناموزون گوش نمی دهند.
با این توصیف، پاسخ من به سوال شما اینست که، مردم در دور دوم مبارزات شان (روز قدس تا عاشورای سرخ) دیگر “مدارا طلبی” را به کناری گذاشته اند و تا حدی که روحیه یِ جمعی و میزان سازمان یافتگی شان اجازه می دهد به تقابل متقابل روی آورده اند. اما مشکل اصلی همان “میزان سازمان یافتگی” شان است که باید مرکز توجه اندیشمندان و رهبران انقلابی قرار گیرد.

بنظر شما پاشنه آشیل جمهوری اسلامی کدام است؟ آیا با تمرکزمبارزات مردمی بر نقطه ضعفهای رژیم میتوان نتایج موثرتری حاصل کرد؟
پاسخ: پاشنه آشیل هر طبقه حاکمه ای اخلال در منابع مالی، نظام های بوروکراتیک و نیروهای مسلحش است. یعنی سازمان اعمال قدرت سیاسی اش. برای در هم ریختن چنین سازمانی “تمرکز″ چه معنی ای می تواند داشته باشد؟ بر عکس، باید نیرویی را سازماندهی کرد که بتواند از همه طرف ضربات اساسی ای بر آن وارد سازد. باید طبقه کارگر در شوراهای کارگری متشکل شود تا بتواند قدرت ضربه زدن سراسری و متحدانه را بر منابع در آمدی و بروکراسی تولیدی و اقتصادی آن وارد کند و همزمان خودش آنها را در دست بگیرد. همچنین، نیاز به شوراهای محلی است که بتوانند بروکراسی سیاسی و کشورداری و نظم و امنیت جامعه را از دست آن سازمان گرفته و بدست خود اجرا کند. و شوراهای کارگری و محلی مسلح لازم است تا بتوانند مقاومت نیروهای مسلح آن سازمان را در هم بکوبد و وظایف امنیت مرزها و سرکوب مقاومت های پراکنده و احیاناً ضد حملات متشکل بازماندگان حکومت متلاشی شده را خنثی سازد. پس پاشنه یِ آشیل جمهوری اسلامی سازمان یافتگی تمامی جامعه در شوراهای صنفی و محلی است. تا زمانیکه مردم سازمان لازم را نیابند تا بتوانند ساختار حکومت آلترناتیو دمکراتیک را بسازند، مبارزاتشان نهایتاً به جایگزینی جناحی از جناح های درون حکومتی و طبقه حاکمه می شود و به دمکراسی ختم نخواهد گشت.

کاستی های جنبش خیابانی کدامند؟
پاسخ: جنبش خیابانی خودش تظاهر کاستی ها است. عدم سازمان یافتگی اجتماعی است که جنبش پوپولیستی و در هم بر هم بودن آن را باعث شده است. مبارزات خیابانی تنها زمانی نتیجه جدی و موثری خواهد داشت که نشاندهنده یِ سازمان یافتگی بیشتر مردمی باشد. متاسفانه، همانطور که در بالا گفتیم، به اینصورت به خیابان ریختن، حتی اگر رادیکال ترین اشکال مبارزه را نیز به خود بگیرد، بی تأثیر است. فردای تظاهرات، درآمدهای نفتی خرج خواهند شد تا مزدوران مسلح و بروکرات و تکنوکرات ها را به پایداری و بازسازی سازمان های مختل شده بگمارند.
مبارزات خیابانی تنها نمایشی از قدرت است، هرگز خودش به تنهایی منشاء هیچ چیز نیست. بر عکس، اقدامات غیر نمایشی سازماندهی در سطح مراکز تولیدی و اداری و تجاری و محلی است که منشاء قدرت مردمی است. اگر منظور و هدف مان از مبارزه تلاشی حکومت دیکتاتوری و برقراری دمکراسی است، پس می بایست از طریق تبلیغ و ترویج این اهداف و سازماندهی مورد نیاز یک جامعه دمکراتیک قدرت مردم را بصورت روزمره هر چه بیشتر کنیم تا نهایتاً قادر به تحمیل اراده ی خود بر جامعه شوند. یعنی “حکومت مردم بر مردم” را برقرار سازند.
مبارزات خیابانی تنها زمانی می تواند موثر باشد که توده های مردم در سازمان های طبقاتی-کارگری شان با خواسته های مشخص به میدان آیند تا با تکیه به نیروی طبقاتی شان و تاکتیک های اصلی مبارزه، مانند اعتصابات و تصرف کارخانه ها و ایجاد اخلال در ترابری کالاها و بستن کانال های وارداتی و صادراتی و مراکز مالی و اداری رژیم بتوانند آن را وادار به عقب نشینی نموده و در این روند انسجام تشکیلاتی بهتر و اعتماد به نفس بیشتری بیابند و نیروی خود را به رُخ حکومت کشانده و توده های عقب مانده تر را به میدان مبارزه جذب کنند. در غیر اینصورت، همانطور که مردم خودشان نیز به این واقعیت پی برده اند و افت کنونی در مبارزات ناشی از همین آگاهی جمعی است،مبارزات بی هدف و در هم و بر هم پوپولیستی و خیابانی بی نتیجه است.

نقش ایرانیان خارج از کشور در حمایت از مردم را چگونه دیدید؟
پاسخ: ایرانیان خارج از کشور نیز تحت تأثیر همان دسته بندی های درون کشورند و تناسب نیرویشان نیز تقریباً به همان اندازه است. بنابراین از “ایرانیان خارج از کشور” بصورت کلی صحبت کردن معنا ندارد. ایرانیان طرفدار اصلاح طلبان “سبز″ بسیار بهتر از رهبری شان در داخل عمل کردند. آنها عملاً توانستند در سطح جهانی به این توهم دامن بزنند که گویا علت این مبارزات به همان نتیجه یِ انتخابات محدود می شود و رهبری “سبز″ مطلق است.
“غیر سبزها” برای ماه ها گیج بودند و حتی موضع علیه مبارزات انقلابی توده ها می گرفتند. ایشان به پیروی از تحلیل مرتجعانه یِ مارکسیست های علنی و دیگران که تحلیل جناحی از حزب توده که طرفدار احمدی نژاد بودند را تکرار می کردند و مبارزات مردمی را توطئه یِ مشترک امپریالیسم آمریکا و “جنبش سبز″ اصلاح طلبان معرفی می ساختند،برخوردی بسیار غیر فعالانه و تأثیر مخربی داشتند. عده یِ معدودی که از این مبارزات به هیجان آمده بودند نیز با حل شدن در میان “سبزها” عملاً به اصلاح طلبان و نیروهای هوادارشان یاری رساندند. بخصوص “آنارشیست های سبز″ که از کاسه داغ تر شده و آنچنان “سبز سبز″ راه انداخته بودند که حتی پس از اینکه جوانان و دانشجویان داخل نمادهای سبزشان را به گوشه ای پرت کرده بودند، ایشان به تعریف دوباره یِ آن مشغول شدند و بیرق “سبز″ را همچنان بالای سرشان نگاه داشته بودند. همین اینها بودند که “جنبش سبز″ را “شبکه ای” و بدون داشتن رهبری و مزخرفاتی از این قبیل می خواندند که از طرف لیبرال رادیکال هایی چون سازگارا و گنجی و … مورد بهره برداری بسیاری قرار گرفتند.
بدین ترتیب نمی توانیم از “ایرانیان خارج از کشور” بصورت کلی صحبت کنیم و باید تمایلات مختلف را دسته بندی کرده و عملکردشان را بصورت مجزا مورد بررسی قرار دهیم.
طیف رهبری کننده این جنبش را چگونه معرفی می کنید؟
پاسخ: اصولاً رهبری کننده ی مشخصی ظاهر نگشته است. اتفاقاً حرکت های پوپولیستی برای تداوم و به ننیجه رسیدن شان نیاز به رهبری کوریزماتیکی دارند که بتواند خود را بعنوان آلترناتیو در مقابل هیئت حاکمه کنونی معرفی و تثبیت کند. مانند خمینی در سال ۱۳۵۷٫ اما اینک تجربه عمومی مردم از انقلاب ۱۳۵۷ آنها را از پیامد رهبریِ فردی ترسانده و ایشان را از عاقبتِ دیکتاتوریِ فردی ناگزیر پس از فروپاشی حکومت کنونی آگاه ساخته است. به همین علت نیز پس از آنکه حکومت های غربی و اصلاح طلبان و لیبرال هایِ داخل و خارج سعی در کوریزماتیک نشان دادن موسوی کردند تا او بتواند سوار بر جنبش شود و تحرکات و اقداماتِ مردم را مهار کند، در عمل نشان دادند که حاضر نیستند به هیچیک از کاندیداها و چهره های معروف اقتدا کنند. شعار “جمهوری ایرانی” دقیقاً این نقش را بر عهده گرفت. این شعار دقیقاً در زمانی مطرح گشت که اصلاح طلبان سعی کردند تا با ایجاد تشکیلاتِ “راه سبز امید” و محوری قرار دادن “قانون اساسی جمهوری اسلامی” رهبری متمرکزی را بر این جنبش تحمیل کنند. طرح شعار “جمهوری ایرانی” اگر چه فراتر از یک شعار لیبرالی و نهایتاً اصلاح طلبانه در بُعد وسیع حکومت سرمایه داری نرفت، اما در آن مقطع نقش خنثی کننده یِ اقدامات برای ایجاد انحصار رهبری را بازی کرد.
بنابراین، می بینیم که با تعاریف گذشته از “رهبری”، مردم آماده پذیرش آن نیستند. مردم می دانند که خواسته شان برچیده شدن و یا بعبارت شعارگونه، “سرنگونی کلیّت جمهوری اسلامی” است. آنها آماده شنیدن راه حل ها و پیشنهادات آندسته از افراد آگاه تر از خود هستند که در عمل همراه ایشان می باشند و در راهی که برگزیده اند، در همفکری با خودشان، راهنمایی شان کنند. پس اگر این تعریفِ عملی را تعریف نوینی از “رهبری” ارزیابی کنیم، طیف رهبری مردم، آندسته از خودشان خواهند بود که در چارچوب سرنگونی حکومت به ایشان راه و چاه را نشان دهند و بتوانند افت جنبش را به دور بعدی تحرکات و اقدامات مردمی بکشانند. اما اینکه بخواهیم چند چهره و یا تشکلاتی را با این تعریف مشخص کنیم، باید در دور بعدی مبارزات ببینیم که کدام چهره ها و یا تشکلات خاصی توانسته اند این نقش را بازی کنند.
فکر میکنم که پاسخ بالا جوابِ سوال شما در مورد “شعارهای گویای سطح مبارزات” نیز باشد. بنظر من تنها شعاری که گویای ذهنیّت فعلی مردم می باشد، همان شعار “سرنگونی جمهوری اسلامی” است.

صرفنظر از اینکه شما بعنوان مخاطب این نظرخواهی خود را در محدوده فعالین چپ تعریف میکنید یا نه – جایگاه جنبش چپ را در جنبش عمومی مردم کشورمان چگونه ارزیابی میکنید؟
پاسخ: بارها چه خودمان در نشریات گروه و چه همنظران غیر تشکیلاتی مان در مقالات و مصاحبه هایشان گفته اند، “چپ” واژه ای نیست که مفهوم خاص و مشترکی را تداعی کند. اگر “چپ” را بخواهیم به عام ترین معنایِ آن تعریف کنیم، باید بگوییم که “چپ” اینک در تمامی صحنه ها و جایگاه ها حاضر است و محدوده ای برای حضورش وجود ندارد. همانطور که گفتیم، یک جناح از حزب توده و بخشی از مارکسیست های علنی، به بهانه ی “ضد امپریالیست” بودنِ هیئت حاکمه در کنار احمدی نژاد قرار گرفته اند. اتفاقاً رسانه های غربی ایکه می خواهند مردم را علیه کمونیست ها بدبین کنند، مانند صدای آمریکا و … آنها را دعوت به مصاحبه کرده و نظراتشان را بمثابه “دیدگاه چپ” تبلیغ می کنند. جناح دیگری از حزب توده و چریکهای اکثریت نیز در کنار اصلاح طلبان و موسوی قرار گرفته و مشغول رنگ کردن مردم با “جنبش سبز″ می باشند.
اما اگر از “چپ” معنایِ محدودتر “غیر وابسته” را بخواهیم به کار گیریم، مشحص نمودن شان از این هم مشکل تر می شود. در این محدوده با آش شله غلمکاری روبرو می شویم مملو از ادعاهای سازمانی و حزبی و کمونیستی و کارگری و … که مجموعاً هنوز جایگاه و تأثیری در روند مبارزات نداشته اند.
امید ما به آینده است که بخشی از این “چپ” بتواند خود را از آلودگی های ضد انقلابی سده بیست میلادی رها کند و با پذیرفتن “جمهوری شورایی” به عنوان آلترناتیو مستقلی از اصلاح طلبان “جمهوری خواه” (از نوع غربی) ظاهر گردد. والا تا زمانیکه ایشان هم نوعی جمهوری پارلمانی را تبلیغ می کنند، نخواهند توانست در مقابل راست ها عرض اندام کنند. و یا بد تر! اگر به تبلیغ درک بورژوایی از “دیکتاتوری پرولتاریا” در همان سطح “دیکتاتوری حزبی” بمانند، و مردم نیز ایشان را بعنوان نمادی از “چپ” بشناسند، آنوفت نه تنها در این دوره نمی توانند جایگاهی در مردم بدست آورند که تا سالها و دهه ها کمونیسم را در انزوا قرار خواهند داد.
آنچه که ما نیاز داریم این است که کمونیست های انقلابی مرز مشخصی را با دیدگاه های یاد شده رسم کنند و با تبلیغ “جمهوری شوراها” اهداف کلاسیک جنبش کمونیستی را به مردم معرفی کرده و نشان دهند که در این انقلاب، “قدرت سیاسی” را برای نهادهای شورایی مردم می خواهند و در صورت پیروزی انقلاب و تثبیت شوراهای صنفی و محلی بعنوان “جمهوری شورایی”، پیشگام خلع سلاح کلیه نیروهای غیر شورایی می شوند. و تشکیلات حزبی را وقف تثبیت آزادی و حکومت شورایی و کشف راهکارها و تبیین اهداف لازم برای رسیدن به برابری و رفع ستم طبقاتی خواهند کرد.

جمهوری اسلامی در پی اعدام بسیاری از دستگیرشدگان اعتراضات اخیر است و در امتداد آن تسویه حساب با بسیاری که قبل از آغاز این اعتراضات در بازداشت بسر میبرند. چگونه میتوان کشتار زندانیان سیاسی را متوقف کرد؟
پاسخ: بنظر من روی آوری حکومت اسلامی به اعدام و قهر آشکار، متاسفانه بیش از آنکه برای تسویه حساب و انتقام باشد، برای پاسخ به ضرورت حفظ قدرت اش است. می گویم متاسفانه به این دلیل که اگر تصور من صحیح باشد، با هرچه حادتر شدن شرایط مبارزه طبقاتی و شدیدتر شدن و وسیع تر شدن مبارزات مردمی، توسل به اینگونه وجوه آشکار از قهر حکومتی، چه در شکل “قانونی” اعدام و قصاص و چه در شکل تیراندازی به صفوف معترضان و چه در شکل “غیر رسمی” گروه های سیاه ضربت و ترور شخصی بیشتر خواهد شد. و این روند تا پیروزی انقلاب ادامه خواهد داشت. باید تأکید کنم که در صورت عدم پیروزی انقلاب و رکود مبارزات مردمی هم ما همچون گذشته شاهد دوران سیاه ترور حکومتی خواهیم بود. پس تنها راه برای جلوگیری دائمی چنین جنایت هایی در راستای چیرگی مردم و انهدام ماشین سرکوبگر حکومتی خواهد بود.
البته این بدین معنا نیست که تلاش های وسیع داخلی و بین المللی علیه چنین اقدامات ضد بشری ای فایده نخواهد داشت. منظور من این است که این تلاش ها را نیز باید در راستای منزوی ساختن حکومت اسلامی قرار داد و به آنها بصورت درازمدت نگاه کرد و نه آنکه فکر کنیم که این حکومت قادر خواهد بود تا در مقابل فشارهای سیاسی دست از این اعمال بر دارد. خیر! هیچ فشاری باعث نخواهد شد تا حکومت اسلامی تا زمانیکه پایه های قدرتش را متزلزل می بیند دست از این اعمال آشکار جنایتکارانه بر دارد.

آیا ناگفته ای دارید؟
پاسخ: خوب گفتنی زیاد است. اما محدودیت ها را نیز باید در نظر گرفت و نباید از یک نظرخواهی انتظار داشته باشیم که به تمامی سوال ها و ناگقته ها بپردازد. بنابر این از دوستان و رفقایی که مایلند بیشتر و دقیق تر از نظرات ما و دیگر همنظران مان اطلاع پیدا کنند دعوت می کنم که به سایت های مختلف “کارگران کمونیست ایران” و “گاهنامه بسوی انقلاب” مراجعه کنند و یا با آدرس ایمیل هایی که در آن سایت ها موجود است مکاتبه کنند تا برای سوالهای دقیق تر شان پاسخ مناسبی را دریافت کنند.
همچنین، از شما دوستان سایت گزارشگران تشکر می کنم که چنین کانالی برای ارتباط عمومی فعالان سیاسی و خوانندگانتان پایه گزاری کرده اید.
آدرس سایت: http://www.cwiran.com
ایمیل: proletariat1871@gmail.com
با تشکر
رامین رحیمی
با سپاس از شما
گزارشگران

نظرخواهی دوّم:

گزارشگران: یکسال از خروش حماسی مردم ایران علیه دیکتاتوری حاکم گذشت و پروسه عقب نشینی رهبران علنی آن را همگان شاهدیم. رفسنجانی و خاتمی در سکوت ( کی بود کی بود ما نبودیم ) بسر میبرند و موسوی و کروبی از هراس خروش بنیان برانداز دوباره مردم کشورمان گام بگام در حال عقب نشینی هستند و مردم را به کرنش در برابر حکومت دار و درفش اسلامی دعوت میکنند. ایا این نظریه را صحیح میپندارید؟
رامین رحیمی: من در این سوال سه حکم می بینم و نه یک نظریه. اول اینکه، “هاشمی و خاتمی در سکوت به سر برده و یا می برند”، و دوم اینکه، موسوی و کروبی از هراس چیرگی جو انقلابی، “گام به گام” عقب نشینی کرده و می کنند. و آخر آنکه، این دو جناح و یا چهار نفر در جایگاه “رهبران علنی” مبارزات ضد دیکتاتوری مردم هستند.
قبل از پرداختن به صحت و سقم این احکام، باید توضیح دهم اثری که این سوال در ذهن می گذارد اینستکه گویا می شود چنین سوالی را با “آری یا نه” پاسخ داد. در صورتیکه موضوع پیچیده تر از اقدامات فردی این یا آن چهره است. مثلاً، حتی اگر قبول کنیم که “هاشمی و خاتمی در سکوت بسر می برند” آیا این بدان معنا است که جناح ایشان در هیئت حاکمه به همین دو نفر محدود می شود که اگر ایشان سکوت کنند، کس دیگری نیست که با شکستن سکوت اش بیانگر تلاش این باندها برای حفظ قدرت شان در هیئت حاکمه باشد؟ و یا، “عقب نشینی کروبی و موسوی”، صرفاً عقب نشینی دو فرد مجرد است؟ که در اینصورت، باز هم سوال می کنیم که جناح های اپوزیسیونِ لیبرال افراد دیگری را نداشتند تا جایگزین این دو کنند؟ بنابراین، بنظر من، اگر ما به جای این افراد، از گروهبندی خاصی که ایشان نمایندگان و چهره هایش می باشند سخن بگوییم و عملکرد این مجموعه ها را تجزیه و تحلیل کنیم، مسلماً به حقیقت موضوع نزدیکتر شده ایم. پس، من اول از عام ترین دسته بندی ایکه ایشان به آن متعلق اند آغاز می کنم.
حکومت جمهوری اسلامی ایران، حکومتی سرمایه داری است. تمامی گروهبندی های تشکیل دهنده ی این حکومت نیز در این ماهیت طبقاتی مشترکند. در چنین حکومت هایی معمولاً افرادی که شاخص می شوند، نماینده ی گروهی از سرمایه داران اند که با پشتیبانی از این چهره های شاخص، آنها را در مقام و موقعیت هایی قرار می دهند که بیشترین استفاده های اقتصادی را نصیب شان کنند. فرق زیادی نمی کند که شیوهِ حکومت دیکتاتوری باشد و یا “دمکراتیک”(به معنای لیبرالی حق رای همگانی)، چرا که در هر دو صورت، این موقعیت ها نسیب نمایندگان سرمایه داری حاکم می شود. چه این مقامات از طرف انتصاب دیکتاتور پر شود و یا “انتخاب مردم”! افرادی که بر مسند می نشینند خود را نماینده ی مردمی اعلام می دارند که: خودشان لیاقت و کفایت و امکان به دست گرفتن قدرت را ندارند(!!) پس، حذف مردم، و بویژه کارگران از قدرت، آن منفعت و هدف و نقطهِ مشترکی است که تمامی این جناح ها، بواسطهِ سرمایه دار بودنشان با هم دارند.
آقایانی که شما در بالا نام بردید، افراد مجردی نیستند. بلکه، اولاً، متعلق به طبقه حاکمه سرمایه داری هستند که دارای منافع مشترکی با جناح “حکومت دار و درفش” می باشند. ثانیاً، هر کدام معرف گروهی از سرمایه دارانی می باشند که برای شاخص شدن ایشان هزینه کرده و بقول معروف “رویشان سرمایه گذاری کرده اند.” رقابت های ایشان برای مقامات حکومتی، چه از طریق “صندوق رای” و چه از طریق “جنگ و جدال”، در حقیقت رقابت های ایشان برای دست یافتن به موقعیت های سودآور تر اقتصادی است. مثلاً، در دور اول ریاست جمهوری احمدی نژاد دیدیم که چگونه جناح “نظامی – امنیتی” زیر آب گروه هاشمی را در معاملات نفتی زد و اینک هم برای توسعه منافع اقتصادی اش زیر بار نتایج “صندوق رای” نرفت و با کودتایی، موقعیت های خود را تحکیم بخشید و به حوزه های دیگری از جمله مخابرات و اتوموبیل سازی و … دست درازی کرد و می کند. البته این جناح “دار و درفش” آنقدر گرسنه و شکم باره است که حتی واردات مواد غذایی و صادرات برده و قاچاق مواد مخدر و … را نیز برای دیگران نگذاشته و به تمامی موقعیت ها در بازار هجوم آورده است. در چنین زمانی طبیعی است که گروه های سرمایه داریِ رقیب نسبت به آن “اپوزه” (مخالف) شوند و از لحاظ سیاسی در “اپوزیسیون” قرار بگیرند.
در اینجا می توانیم برای توضیح بیشتر شکلی که معمولاً “اپوزیسیون” سرمایه داری در مقابل جناح حاکم بخود می گیرد، از تاریخ کلاسیک رشد و تکامل سرمایه داری کمک بگیریم. اما، در اینجا نه جایِ توضیحات طولانی است و نه خوانندگان شما که منتظر یک جواب “آری یا نه” بودند، حوصله ی شنیدن اش را دارند. به همین بسنده می کنیم که معمولاً هنگامیکه جناح حاکم از طریق “نظامی – امنیتی” با دیگر گروه های سرمایه داری برخورد می کند، و زیر قواعد “انتخابات آزاد” می زند، این گروه ها نیاز به قدرت عینی “مردم”، بویژه طبقه کارگر پیدا می کنند تا رقیب را وادار به عقب نشینی کنند. و برای جلب “مردم” چهره “آزادیخواهی” (لیبرالی) بخود می گیرند. مثلاً، زمانیکه گروه هاشمی رفسنجانی جناح حاکم بود، و به جناح در حال شکلگیریِ “نظامی – امنیتی” از طریقِ بودجهِ عمرانی باج می داد، “آزادیخواه” که سهل است، بقول گنجی، از “سرخپوشانی” بود که دست و بالِ “خاکستری پوشان” اش را در تجاوز به جان و مال و ناموس مردم باز گذاشته بود و آنقدر به ایشان خوراند که دیگر صدای مردم، بصورت شورش های “مصرف کنندگان” در گوشه و کنار تهران در آمد، و او بود که دستور قتل و عام هایی چون سرکوب خونین “اسلامشهر” را صادر نمود. اما، اینک که جناح “نظامی – امنیتی” دستِ گروه او و شرکایش را از موقعیت های پر سود قطع کرده و راه های سیاسیِ چانه زنی را بر رویشان بسته اند، “آزادیخواه” و لیبرال، و بقول شما “رهبر علنی خروش حماسی مردم ایران علیه دیکتاتوری حاکم” شده اند.
البته، همین گروه های “اپوزیسیون” طبقهِ حاکمه نیز یکدست نیستند. باز هم مجبوریم از آوردن نمونه های کلاسیک تاریخی صرفنظر کنیم و فقط بگوییم که گروه های غیر حاکم سرمایه داری، هر چه به مراکز قدرت و ثروت نزدیکتر باشند، محافظه کار تر; و هرچه از این مراکز دورتر باشند، “رادیکال تر” می شوند. مثلاً می بینیم که کروبیِ رییس مجلس، بسیار محافظه کارتر از کروبی کنونی بود. چرا که، در آن جایگاه، خود و گروهش سهم بیشتری از بودجه و قراردادهای دولتی می بردند و با قرار داشتن در “حاشیه امن” دسترنج “مردم” و کارگران را غارت می کردند. او و گروهش، زمانی، انحصار مواد دارویی و وسایل پزشکی را داشتند، تا زمانیکه رفسنجانی در دوران زمامداری اش از چنگ آنها در آورد و اکنون که گروه “نظامی – امنیتی” از چنگ هر دویشان در آورده است.
با این تفاصیل، ما با طیفی از اپوزیسیونِ سرمایه داری علیه جناح حاکم روبرو هستیم که از گروه های ناطق و هاشمی و خاتمی و … در قطبِ “محافظه کار” تا گروه های مطرود “سازگارا” و “گنجی” و “اتحاد جمهوری خواهان” و “سلطنت طلبان” و “جبهه ملی” و … را در قطبِ “رادیکال” در بر می گیرد. با این حساب، می توان از گروه هایِ میانی نیز نام برد که نمایندگان شاخص شان موسوی و “سبز امید” اش، کروبی و “اعتماد ملی” اش، سازمان مجاهدین و حزب مشارکت و … می باشند. استراتژی و تاکتیک هایِ ایشان نیز بر مبنای همین دوری و نزدیکی به قدرت و یکدیگر تعیین می شود. مثلاً، آنچه که شما “سکوت هاشمی و خاتمی”می خوانید، در حقیقت، تاکتیک محافظه کاران است که نمی خواهند قایق حکومت بیش از منافع شان تکان بخورد. خاتمی و هاشمی تنها زمانی رو به مردم سخن می گویند که رقیب را در موضع خطرناک تهاجم مستقیم ببینند. والا، آنها ترجیح می دهند که جنگ قدرتشان به دور از چشم مردم و در درون محافل حکومتی جلو برود. میزانِ مراجعه موسوی و کروبی به مردم در سال پیش نیز بیشتر به علت آن بود که فرونشینی مبارزات ضد دیکتاتوری را برابر با نابودی خود به دست حریف می پنداشتند. عقب نشینی شان ، که زیاد هم “گام به گام” نبود، بلکه، بعد از نمایش قدرت و قهر مردم در “عاشورای سرخ” و مقابل کلیت حکومت، یک شبه صورت پذیرفت، به علت هراس ایشان از عاقبتِ این مبارزات و سرنگونی احتمالی ماشین حکومتی سرمایه داری بود که در بالا گفتیم “منفعت مشترک” کلیه جناح ها در حفظ آنست.
آنچه در بالا ذکر شد، یک نظریه است. و بنظر من تنها نظریه ای است که هم روند عمومی حکومت و جناح های آن را توضیح می دهد، و هم در توضیح تحرکات مشخص جناح ها در این چارچوب عمومی معتبر است و به همین خاطر ابزار نسبتاً مطمئنی برای پیش بینی جهاتِ مختلفی است که این جناح ها می توانند در آینده طی کنند. البته، نظریه ی بالا به هیچ عنوان اختراع ما نیست، بلکه نظریه ای است علمی که انقلابیون کمونیست قرن نوزدهم به اصول و قوانین آن دست یافتند و با نام “مارکسیسم” و یا “سوسیالیسم علمی” مزین نمودند. در ارتباط با کشفِ عملکرد و رفتار اپوزیسیون لیبرال در جنبش های انقلابی، بخصوص، ولادیمیر ایلیچ اولیانف (لنین) نقش اساسی را داشته است که بارها صحت و اعتبار خود را در مناطق و جنبش های انقلابی مختلف به اثبات رسانده است.
حال، برای پاسخ مشخص به بخش سه گانه یِ سوال شما:
۱٫ آیا این صحت دارد که گروه هایِ چهارگانه مذکور رهبری علنی این مبارزات را داشته اند؟ من در نظر خواهی گذشته شما در مورد شرایط مبارزات توضیح دادم که تا زمان برگزاری انتخابات می توان گفت که جناح لیبرال های میانه از طریق گروه های موسوی و کروبی توانسته بودند دیگر جناح ها و گروه های سرمایه داری اپوزیسیون را به حمایت از خود بکشانند. همچنین، پس از مناظره هایِ تلویزیونی، و آشکار شدنِ عمق اختلافاتِ جناح “نظامی – امنیتی” و گروه خامنه ای از یکطرف، و دیگر جناح هایِ طبقه حاکمه در طرف دیگر، با دادن شعارها و گرفتن ژستِ “آزادیخواهی” مردم را به آینده ای که ایشان در راس هرم حکومتی قرار بگیرند خوشبین نمودند. بنابراین، می توان گفت که تا پایان انتخابات ایشان رهبریِ مطلق سیاسی برای برگزاری انتخابات را داشتند. اما، با شکست ایشان در این “انتخابات” و نمایان شدنِ بیهودگیِ راه هایِ پارلمانی برای اصلاح ساختار حکومتی، از همان فردایِ اعلام نتیجه یِ انتخابات، روز ۲۳ خرداد ۱۳۸۸، آغاز پایانِ این رهبری بود. برخورد سرکوبگرایانه و خونینِ هیئت حاکمه به نیروی مردمی و روند و مقاومت قاطع و قهرآلود مردم، بخصوص پس از ۳۰ ام خرداد، و روندِ رادیکالیزه شدنِ مبارزات خیابانی، برابر بود با ایجاد “انفعال” در جناح میانی لیبرال ها و آغاز دنباله روی ایشان از نیروهای مردمی. در هفته هایِ آغازینِ این مبارزات، لیبرال رادیکال هایِ خارج از کشور با همراهیِ نسبی مردم در تحرکاتِ خیابانی، رهبری را از ایشان ربودند، اما در ظاهر و حرف به “رهبری سبز″ ایشان وفادار ماندند، در صورتیکه بر خلافِ سیاست هایِ “قانون پسندانه یِ” این جناح، به شعله های مبارزات خیابانی مردمی می دمیدند. آنها در ظاهر رهبری گروه هایِ موسوی و کروبی را تبلیغ می کردند، و در عمل برنامه ی خود را که “تغییر غیر خشونت آمیز رژیم” بود به جلو می بردند. چرا که، گروه هایِ تشکیل دهنده یِ جناح لیبرال – رادیکال با وجود بقاء این هیئت حاکمه و در چارچوبِ “ولایت فقیه”، هیچ امیدی به دست یافتن به مراکز ثروت و قدرت ندارند. اما، در عین حال، در حفظ نظام سرمایه داری و شکل حکومتی آن (هرم قدرت پارلمانی) با دیگران و از جمله با جناح “نظامی – امنیتی” مشترک المنافع اند. به همین خاطر هم با دیدن “عاشورایِ سرخ”، آنها نیز از هراس سرنگونی کل نظام، همراه با کلیه یِ جناح های اپوزیسیون طبقه حاکمه،به سازش ۲۲ بهمن با جناح حاکم (زیر لوای تاکتیک “اسب تروا”)تن دادند. از آن مقطع سیاست لیبرال محافظه کار ها در میان ایشان غالب گشت و رهبری این جناح از لیبرالها بر دیگر لیبرال ها تا امروز نیز ادامه دارد.
لیکن، همانطور که گفتیم، رهبریِ جناح میانه یِ موسوی و کروبی بر مردم، از فردایِ اعلام نتایج انتخابات، روند افولی خود را آغاز نمود. در دور اول مبارزات خیابانی، بخصوص پس از تغییر تاکتیکِ جناح نظامی – امنیتی از “سرکوب مطلق” به “کنترل جمعیت” فراخوان های لیبرال – رادیکال ها، به علت همراهی با خواسته یِ نیروهای مردمی بیشترین نفوذ را پیدا کرد. این نفوذ تا روزتظاهرات “اعتماد ملی” (نیمه مرداد) نیز ادامه داشت، اما در این مقطع به علت رشد آگاهی مردم به بیهوده بودن تاکتیک لیبرالی “عدم خشونت” و از دست دادن اعتماد به رهبری کلیه یِ جناح های حکومتی، مبارزات به رکود موقتی چند هفته ای، تا برگزاری تظاهرات “روز قدس″، رسید. از “روز قدس″ تا “عاشورای سرخ” نیروهایِ مردمی زیر رهبری هسته های مردمی متشکل از جوانان و دانشجویان انقلابی قرار گرفتند. در این مرحله “مرگ بر دیکتاتور” با شعار “سرنگونی” همراه شد و در حقیقت همان معنا را یافت. تاکتیک ها نیز بر خلاف رهنمودهای کلیه لیبرال ها به اعمال خشونت متقابل و مقاومت قهرآمیز تغییر یافت. رکود کنونی نیز صرفاً به علت عقب نشینی لیبرالها نیست، بلکه از آن مهمتر، عدم وجود آلترناتیو در مقابل تحرکاتِ “پوپولیستی” است که عدم کارایی خود را بخصوص پس از “عاشورای سرخ” به نمایش گذاشت.
۲٫ در مورد “سکوتِ هاشمی و خاتمی” باید گفت که بر عکس، ایشان در پیشبرد استراتژی خود بسیار فعال اند. سکوت ظاهری ایشان بدین علت است که راهکار لیبرال محافظه کارها پیشبرد اهدافشان در پشت درهای بسته یِ محافل حکومتی است. آنها تا زمانیکه مجبور نباشند رو به مردم سخن نمی گویند. با حضور مردم و اقدام مستقیم مردمی، ایشان بیش از آنکه استفاده ببرند از دست خواهند داد. چرا که، جناح حاکم به بهانه یِ “آشوب طلبی” و “فتنه انگیزیِ” اپوزیسیون لیبرال میزهای مذاکره را ترک و از دادن ذره ای امتیاز به ایشان خودداری می کند. همچنین، انقلاب و سرنگونی رژیم همواره خطری است که با دخالت مستقیم مردم در سیاست همراه است. اما، زمانیکه تهدیدِ رقیب به حدی می رسد که آنها خود را در برابر حذف کامل می یابند، چاره ای جز رجوع به قدرت مردمی نداشته و چون همین یکی دو هفته اخیر، موضوع اختلافات را علنی می کنند. مثلاً، الآن که حمله به منافع گروه های سرمایه داری مخالف به شکل علنی جلوگیری از سخنرانی و تظاهرات های چند نفره “دانشجویی” و بازداشت و آزار همکاران و فرزندانِ شخصیت های این جناح ها را ، که از فعالان سیاسی و اقتصادی این گروه ها می باشند گرفته است، می بینیم که هاشمی “سکوت” را می شکند و به بهانه یِ سالگرد انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى در روز هفتم تیر نامه ای “احساسی” با عنوانِ “دل نوشته” بیرون می دهد و در آن گله می کند که: “ما نیز با همه سفارشاتی که از پیرو مراد خویش داشتیم، شاید به خاطر دلتنگی‌های زمانه، سعه صدر سابق را نداریم. دشمنان ما وسیع‌تر شده‌اند، اما دایره دشمن‌شناسی ما محدود شده است. دشمنان دوست‌نما در ما رخنه کرده‌اند و بر پنجره نگاه ما برای رویت دوردست‌ها گل گرفته‌اند، روزمرگی ما را به اضطراب واداشته است.”
۳٫ عقب نشینی جناح میانی موسوی و کروبی از همان فردای “عاشورای سرخ” که کل نظام را در خطر دیدند بصورت آشکار و ناگهانی آغاز گشت. به رسمیت شناختن دولت احمدی نژاد از طرف کروبی بعنوان”دولت قانونی” در مصاحبه با خبرگزاری فارس و برگزاری مشترک مراسم ۲۲ بهمن با جناح حاکم چنان مفتضحانه و برای آندسته از مردمی که هنوز در توهم بودند غیر قابل انتظار بود که علناً دهان به شکایت گشودند.
با فروکش مبارزات خیابانی، جناح حاکم تهاجمی دوباره را برای انحصار مراکز ثروت و قدرت آغاز کرده است. عکس العمل این جناح نیز تلاش ناموفق شان برای برگزاری وسیع تظاهرات خیابانی در سالروز انتخابات ۲۲ خرداد بود که با بی علاقگیِ نیروهای مردمی روبرو گشت. و اینک هم “بیانیه ۱۸ ام” موسوی برای جلب مجدد حمایت این نیروها صادر شده است. بیانیه نویسان و سیاستگذاران جناح میانه یِ لیبرال ها نیز می دانند که جلب مجدد مردم پس از چنان عقب نشینی مفتضحانه ای تقریباً غیر ممکن است. می بینیم که در این بیانیه یِ اخیر (هیجدهم موسوی) لحنِ بیان مشکلات و اهداف بطور کلی تغییر یافته و بَزَک سرخ مردمی اش بسیار بیشتر شده است. نام بردن مشخص از “کارگران و زحمتکشان”، حمله یِ مستقیم به “غارتگری” و تشکیل “انحصارها”، طرحِ “آزادی و برابری” و “عدالت اجتماعی”، همراه با عدم تأکید بر “حفظ نظام” و “قانون اساسی”، همه نشاندهنده یِ چرخشی برای پر کردن خلاء میان اهدافِ ایشان با خواسته های مردمی است که بنظر من با موفقیت همراه نخواهد بود. مردم مدتها پیش از اصلاحات درون نظام روی برگردانده اند و به دنبالِ راه حلی برای سرنگونی حکومت دیکتاتوری اسلامی می باشند.

گزارشگران: از شواهد پیداست که معاملات پنهان در پشت پرده میان رهبران اولیه و حکومتیان موجود بثمر رسیده است. آیا شما هم چنین میاندیشید؟
رامین رحیمی: خیر! بر عکس، اقدامات چند هفته اخیر جناح های محافظه کار و میانی اپوزیسیون لیبرال خلافِ آن را نشان می دهد. بنظر می رسد که جناح نظامی – امنیتی دلیلی نمی بیند که بخواهد به ایشان امتیازی بدهد. آنها کودتایِ نظامی کردند تا مراکز قدرت و ثروت را با زور تصاحب کنند. ایشان در مقابل دیگر جناح های طبقه حاکمه کاملاً پیروز شدند. اما، در طرح های کودتایشان هرگز چنین عکس العمل و تحرکِ مردمی را پیش بینی نمی کردند. آنچه که باعث شد در مقابل جناح های دیگر سرمایه داری نرمش نشان دهند و رهبرانِ اپوزیسیون درونی را حبس و خنثی نکنند، هراسشان از سراسری تر شدن و رادیکالیزه تر شدن مبارزات مردمی بود. آنها تنها بخشی از فعالانِ موثر و سازماندهِ اپوزیسیون سرمایه داری را بازداشت و زندانی کردند. با نگاهی به احکام صادر شده علیه نیروهای مردمی و مقایسه اش با احکام علیه فعالان این اپوزیسیونِ رسمی به سیاست حکومت نظامی پی می بریم. آنها به این جناح ها برای تحدید و تهدید مبارزات مردمی نیاز داشتند. و این نیاز باعث شده بود که در حین سرکوب مبارزات مردمی، با جناح های اپوزیسیون رسمی به مذاکره بنشینند و قولِ امتیازاتی به ایشان بدهند.
اما، زمانیکه مبارزات مردمی عِجالت خیابانی خود را از دست داده است و جناح حاکم نظامی – امنیتی ناظر افت اعتبار و نفوذ “رهبرانِ” اپوزیسیونِ رسمی در میان نیروهای مردمی است، دیگر دلیلی ندارد که بخواهد با ایشان کژدار و مریض رفتار کند. به همین علت هم می بینیم که در احزاب شان را تخته می کند و اجازه یِ هیچ اقدام سیاسی، حتی برگزاری یک سخنرانی را نیز به ایشان نمی دهد. به همین علت هم هست که جناح های مختلف این اپوزیسیون دوباره رویکردی مردمی از خود نشان می دهند.

گزارشگران: جنبش اخیر اما در کالبد رهبرانی مانند کروبی و موسوی خلاصه نشد و اتکاء بر رادیکالیسم خودجوش و شعار مرگ بر دیکتاتور سمبل توده هائی بود که خود رهبری را مشخصه حضور خود در مناسبتها و تظاهرات پی در پی قرار داده بود. اشکال بروز علنی عبور از رهبری پس مانده را در حوادث اخیر سالروز برآمد جنبش مردمی و در آینده چگونه ارزیابی میکنید؟
رامین رحیمی: اولاً باید دقت داشت که باصطلاح رهبرانِ سبز “سالروز برآمد جنبش های مردمی” را یاد نداشتند. بلکه، برای یادبود سالروز برگزاری انتخابات فراخوان دادند. سالروز برآمد جنبش مردمی روز ۲۳ خرداد بود و سالروز انتخابات در روز ۲۲ ام.
شکست فراخوان یادبود انتخابات هم دلیل دیگری برای اثبات ادعای ما در گذار قطعی مردم از رهبری اصلاح طلبان است. چرا که به یاد داریم تمامی روزها و مراسمی که مردم برای مبارزه بر می گزیدند بدون مجوز و به دنبالِ شدیدترین تهدیدات به سرکوب و در زیر آتشبار گلوله های داغ صورت می پذیرفت. پس نمی توان عدم دادن مجوز را دلیل عدم حضور توده ای در ۲۲ ام خرداد امسال شمرد.
همانطور که در نظرخواهیِ گذشته گفتم، علتِ رکود ظاهری و مقطعیِ مبارزات مردمی شک و تردید جمعی مبارزان از شیوه ای است که اتخاذ کرده بودند. گفتم که، بنظر من، دور اول این رکود (میانه مرداد ۸۸ تا روز قدس) به علت شک و تردید مردم در استراتژی اصلاح رژیم از طریق مبارزاتِ “عدم خشونت” بود. دیدیم که از روز قدس به بعد، دانشجویان و جوانان انقلابی رهبریِ اصلی این مبارزات را در دست گرفتند و شعارهایشان را بسیار فراتر از اهداف اصلاح طلبان بردند و تاکتیک های خیابانی ای برگزیدند تا بتوانند از صف های مردم حمایت کنند، بدون اینکه به خشونت آمیز یا عدم خشونت آمیز بودن آن بیاندیشند. در روز عاشورای سرخ نیز، قهرشان تا حدودی جنبه ی تهاجمی به خود گرفت. اما باید اذعان داشت که چنین سازماندهی ولنگ و باز مردمی، نمی توانست با حاکمیت متمرکز و سازمان یافته ای که نیروهای مسلح و “نخبگانِ طبقاتی اش” آن را پیش می برند، برابری کند.
دو نیروی سیاسی ای بودند که بر روی چنین سازماندهی ای تکیه می کردند. یکی آگاهانه به پیامدِ آن و دیگری نا آگاه به نتیجه اش! نیروی آگاه، همان نیروهای لیبرالی بودند که نفوذشان را در میان توده ها از دست داده بودند و با تبلیغ آنارشی زیر لوایِ “رهبری شبکه ای” می خواستند از شکلگیری و ظهور نیروی متمرکز رهبری کننده یِ دیگری که احیاناً “نخبگان انقلابی” هم می بودند جلوگیری کنند. گو اینکه با در نظر گرفتن شرایط این نیروها، تحقق چنین امری نزدیک به محال بود. اما، نیروی ناآگاهی که در واقع رهبری نظریِ دور دوم مبارزات مردمی را بدست داشت، اما خود، از رهبری متمرکز و سازمان یافته گریزان بود، آنارشیست های جوان ما بودند که کعبه آمال و آرزوهایشان را در پیشروی و پیروزی های مقطعی خیابانی مردم می یافتند. بنظر من، اینک زمان آن رسیده است تا عناصر صادق ایشان از این رکود مقطعی استفاده کرده و ببینند حتی در شرایط انقلابی و حضور مردمی در خیابان نیز نمی توان با چنین آنارشی ای در صفوف مبارزان به پیروزی رسید. بهترین نمونه برای ناکارایی و شکست تئوری پوپولیستیِ آنارشیستی همین مبارزات دور دوم، از “روز قدس″ تا “عاشورای سرخ” بود که مردم بدون اینکه از لحاظ سیاسی و نظامی در مقابل حکومت شکست خورده باشند، خیابان ها را خالی کردند. چرا که مبارزات آنارشیستی، در تمام طول تاریخ مبارزات جهانی، نیروهای انقلابی را با جنگ و گریزهای بی حاصل فرسایش داده و صحنه را برای هژمونی نیروهای راست و فاشیست خالی می کند. باز هم اینجا جای آوردن مثال های تاریخی و مبارزه نظری نیست، اما توصیه می کنم که این رفقا به تاریخ ایتالیایِ دهه بیستِ قرن گذشته یِ میلادی و دهه ۳۰ همان قرن در اسپانیا رجوع کنند و ببینند که این راهکارهایشان چگونه باعث فرسایش نیروهای مردمی و باز کردنِ راه برای موسولینی و فرانکو شد.
پس بنظر من، از آنجاییکه نیروهای مردمی به علت سرکوب و شکست نبوده است که خیابان ها را خالی کردند، در صورت حضور نیروی طبقاتی کارگران در جدالشان با سرمایه داری، دوباره به میدان خواهند آمد. اما، باز هم باید دید که این مبارزات با چه اهداف و خواسته هایی صورت خواهد پذیرفت؟ و آیا به نتیجه ی قطعی خواهد رسید یا نه؟

گزارشگران: با توجه به اعتراضات وسیع ایرانیان خارج کشور و گذر آنان از تمایلات رهبری اصلاح طلبان تلاشهای بسیاری انجام میگیرد تا صف سبزها را از ساختارشکنان جدا کنند. نمود بسیاری را از جمله گفتارها و مصاحبه های آنان در خارج و داخل کشور دیده و شنیده ایم. از جمله آنان اظهارات ابراهیم نبوی و اشکوری بوده است. اولی ساختارشکنان را عوضی نامید و دومی در مصاحبه اش گفت: کسانی که خواهان برانداری هستند خارج از جنبش سبز میباشند. چاره چیست؟ چگونه میتوان این تبلیغات گسترده مماشات طلبان را افشا و خنثی کرد؟
رامین رحیمی: بنظر من در وحله یِ اول باید این روکش “سبز″ را به کناری انداخت. یعنی همان روندی که دانشجویان و جوانان ما از “روز قدس″ به بعد در داخل کشور پیش گرفتند. آنوقت این حضرات، مانند رهبریِ داخل کشورشان، خواهند دید که بدون نیروهای برانداز و “عوضی” پر کاهی هستند که با یک بادِ آقای خامنه ای و احمدی نژاد به لای جرزهایی می افتند که مناسب ترین جا برای ایشان است.
ثانیاً باید عاقبتِ موسوی و کروبی را به ایشان یاد آور شد که چگونه در پشتِ این نیروهای برانداز و “عوضی” به موس موس افتاده اند و در عوض آن شعار “قانون اساسی” فَکَسّنی، سخن از “آزادی و برابری” و “شکستن انحصارات سرمایه داری” و … می زنند.
نتیجه این است که “از خودتان است که بر خودتان است”. آنجا نشسته اید و تحت تأثیر تبلیغاتِ کاذبِ همین آقایان فکر می کنید که هاشمی و موسوی و کروبی هنوز مردم را با “سبز″ رنگ کرده اند. اصلاً از این خبرها نیست. بنابراین اگر این روکش سبز را از روی خود بردارید، آنوقت این حضراتِ کوتوله، در جثه و اندام واقعی خویش ظاهر می گردند. من فکر می کنم در چنین صورتی، اصلاً شما آنها را قابل به نشان دادن عکس العمل نخواهید یافت.

گزارشگران: شعار مرگ بر دیکتاتور و سرنگونی جمهوری اسلامی را چگونه تحلیل میکنید؟
رامین رحیمی: واقعیتی را که در پایین توضیح می دهم، اصلاً مورد تأیید و مطلوب به طبع من نیست. مجبورم که این “بسم الله…رحیم” را برای آندسته از مغرضان سیاسی بگویم که همیشه سعی می کنند تا تحلیل ما را از واقعیت، راهکار ما جلوه دهند و آن را تبدیل به ابزاری برای تحریف و مغلطه کنند.
شعار “مرگ بر دیکتاتور” در طول یک سال گذشته مفاهیم مشخص متعددی را پشت سر گذاشته است. در دوران تبلیغاتِ انتخاباتی و یکی دو روز بعد از آغاز مبارزات مردمی، این شعار برابر با “مرگ بر احمدی نژاد” بود. پس از اعلام حمایت خامنه ای از کودتا و بخصوص پس از نماز جمعه یِ ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ ، معنای “مرگ بر خامنه ای” را یافت. و پس از دور دوم مبارزات (روز قدس تا عاشورای سرخ) “مرگ بر جمهوری اسلامی” شد.
اینکه چرا شعارهای این مبارزات معانی نهفته داشته اند را به دو چیز می توان نسبت داد. یکی، تاثیر سیاست لیبرالی است که از صراحت گریزان است، بعلت آنکه، سیاست صریح، صادقانه و روشن باعث خراب شدن پل های پشت سر می شود و جایی برای عقب نشینی و مذاکره باقی نمی گذارد. و دوم، به علت احتراز مردم در نفی علنیِ اصلاح طلبان و اتخاذ سیاست مماشات در مقابل ایشان. که باز هم به نفوذ سیاست های لیبرالی مربوط می شود.
البته باید حضور نیروهای انقلابی در آن مبارزات را نیز در همزمانیِ طرح شعارهای صریح “مرگ بر احمدی نژاد”، “مرگ بر خامنه ای”، “مرگ بر جمهوری اسلامی” یافت.
شعارها بسیار مهم هستند و نظریه ی مارکسیستی بر روی نقش آنان در پیشبرد مبارزه، مقالات و مطالب بیشماری دارد و بر طرح صریح، و محتوایِ آگاهگرایانه و جهت دهنده یِ آنان تأکید می گذارد. امیدوارم این نقص نیز همراه با نقایص دیگر در دور بعدی مبارزات رفع شود.
گزارشگران: نکته ای برای افزودن دارید؟
رامین رحیمی: به هر حال، اینک که جریان مبارزات مردمی مَفرّی برای تفکر و جمعبندی از عملکردهایمان فراهم آورده است، این نظرخواهی های شما بسیار سودمند است. هم به ما کمک می کند تا بر روی جمعبندی های خود دقت کنیم و احیاناً عمیق تر و فرموله ترشان سازیم. هم رابطی برای انتقال این جمعبندی ها به یکدیگر و مردم است. از این بابت باید از شما تشکر کرد.
پیشنهاد می کنم که سری بعد این نظرخواهی ها در مورد مبارزات یکسال گذشته، به تجزیه تحلیل از عملکردهای طبقاتی و نمایندگانشان در این یکسال اختصاص یابد. چرا که، آغاز مجدد این مبارزات بستگی به حل و فصل اشتباهات و کمبودهایی است که مربوط به چنین گروهبندی های اجتماعی می شود. باید ظاهر را پس زد و به عمق انگیره ها و اهداف مبارزاتی رسید.
با تشکر از شما
گزارشگران
۱۵٫ ۰۶ . ۲۰۱۰
فصل دوّم: ما و جافک – متن کامل

(راهکارهای کارگران کمونیست ایران در مبارزات ضد دیکتاتوری)

اخیراً نامه ای سر گشاده از طرف رفقای «جافک» (جمعی از فعالان کارگری) در نقد عملکردهای ما در مبارزات اخیر مردمی بعنوان «نامه انتقادی به هیئت تحریریه “بسوی انقلاب” ، بروز انحراف راست در مواجهه با خیزش کنونی مردم و جریان سبز» دریافت کردیم (گو اینکه، در این نامه ای که باصطلاح برای ما فرستاده شده بود، بعنوان شخص ثالث مورد خطاب قرار داشتیم). دریافت این نامه ما را بسیار شاد کرد. چرا که مدت ها بود که می خواستیم تا با این رفقایی که عضوی از اردوگاه کمونیست های انقلابی می شماردیم (و هنوز هم می شماریم) در موردِ خط مشی ها کنونی در جنبش چپ، موضع و اهدافشان بصورت مشخص، و نه از طریق غیر مستقیم «خواندن چه باید کرد؟ از لنین» واردِ بحث و تبادل نظر شویم، اما موفق نمی شدیم. ایشان از طرفی با ما خوش و بش می کردند و از طرف دیگر هیچ پاسخی به سوألات مشخص و پیشنهاداتِ مشخص ما نمی دادند. اگر می دانستیم که کلید دریافت پاسخ های مشخص از ایشان در نقد مستقیم و علنی شان است، آنطور که در سرمقاله یِ «بسوی انقلاب» شماره ۱۴ کردیم، خیلی زودتر از اینها آنها را مورد نقد علنی قرار می دادیم.

بخش اول: آیا جافک در موقعیتی هست که بتواند از عملکرد ما انتقاد سازنده کند؟
رفقای جافک در مطلب «کجای کاریم» شان سعی کردند تا فرهنگ صحیحی را به کار گرفته و قبل از نقد دیگران، به عملکرد خود نگاهی انداخته و انتقاد کنند. مثلاً در آنجا می خوانیم: « امروز که به نوشته های خود در چندین ماه گذشته رجوع می کنیم، تاکیدهای صحیحی را بر آنچه می تواند پیش آید، و نیز بر این که رژیم جمهوری اسلامی برای چه دورنمایی تدارک می بیند، پیدا می کنیم. درست به همین خاطر، خود را شایسته برخوردی نقادانه می دانیم. این انتقاد از خود، شاید برای ما گزنده تر و آزار دهنده تر از انتقادی باشد که بر بسیاری دیگر از عناصر و تشکل های منتسب به جنبش کارگری روا می دانیم. ما نیز از سیر وقایع، و انجام وظایفی که بارها بر آن پافشاری کرده بودیم، به میزان زیادی عقب افتادیم. شک نداریم که کمبود نیرو، یکی از عوامل مهم در این عقب افتادن است. اما فقط این نیست. برای فعالیت در دوره های جدید، برای استفاده از فرصت های نوین، برای تاثیر گذاشتن و تاثیر گرفتن از توده های پا به صحنه گذاشته، باید دورنماهای مبارزاتی را دوباره تعریف کرد؛ باید ضرباهنگ فعالیت را تغییر داد؛ باید شیوه ها و روش ها و ابتکارهای جدید اتخاذ کرد؛ باید نوع سازماندهی نیروهای خود و رابطه کار مخفی و کار علنی را با توجه به شرایط نوین دوباره ترسیم کرد و به اجراء گذاشت؛ باید شعارهای مناسب و به روزی که نبرد امروز را به اهداف عالیتر و دورنمای انقلابی پیوند بزند، تدوین کرد و به میان گذاشت (که شاید این آخری آسانترین کار در میان کارهایی که باید انجام شود باشد.) کلید مجموعه این فعالیت ها: افزایش تلاش برای ایجاد هسته های انقلابی حزبی در دل پیشروان طبقه کارگر و پیشروترین و پیگیرترین زنان و روشنفکران و جوانانی که علیه کلیت نظام حاکم هستند؛ افزایش تلاش برای تبلیغ و ترویج برنامه کمونیستی برای تحول جامعه؛ افزایش تلاش برای نزدیک و متحد کردن کمونیست های انقلابی؛ و برافراشتن پرچم روشن و قدرتمندی است که قشرها و طبقات ستمدیده را به گرد هم آمدن و ادامه مبارزه برای خلاص شدن از شر این نظام ارتجاعی و پیشبرد اهداف آزادیخواهانه و حق طلبانه خود فرابخواند.» (۱)
پس می بینیم که اینجا دوستان جافک به دلیل آنکه توانسته بودند از قبل دورنمایی از موقعیّت جمهوری اسلامی تصور کنند خود را جایز می دانند که برخوردی نقادانه داشته باشند و بصورت اصولی این نقد را از خود آغاز کرده و از عقب ماندگی خود در اجرای «وظایفی که بارها بر آن پافشاری» کرده بودند، انتقاد به عمل آوردند. اما آیا انتقاد کمونیستی بسان اعتراف کاتولیک هاست؟ یعنی بگویی، اما باز هم عمل نکنی؟! ما از شما می پرسیم که پس از انتقاد لفظی از خود، در جهت «تبلیغ و ترویج کمونیستی برای تحول جامعه … و برافراشتن پرچم روشن و قدرتمند…که قشرها و طبقات ستمدیده را به گرد هم آمدن و ادامه مبارزه برای خلاص شدن از شر این نظام ارتجاعی و پیشبرد اهداف آزادیخواهانه و حق طلبانه خود» چه کرده اید؟ دقت کنید که این سوأل را در مورد «ایجاد هسته های انقلابی» و «نزدیک و متحد کردن کمونیست های انقلابی» نمی کنیم،( گو اینکه مشت را نشانه یِ خروار می دانیم) که بتوانید بگویید که این اقدامات در خفا انجام گرفته است. بلکه این سوأل را در مورد «تبلیغ و ترویج» و «برافراشتن پرچم» و تلفیق «کار مخفی و علنی» و بخصوص «تأثیر گذاری و متأثر شدن از توده هایِ پا به صحنه» برای گردآوری و مبارزه اقشار و طبقات مختلف می پرسیم ، که در خفا انجام دادن شان بمثابه انجام ندادن شان است. بغیر از آنست که در طول این سه ماه فعالیّت های شما منحصر به گذاشتن اخبار و مطالب دیگران در وبلاگتان و گزارشات چند خطّی، آنهم از یکی دو آکسیون از ده ها آکسیون توده ای، در صفحه یِ فیس بوک تان شده است؟ به همین خاطر است که ما بغیر از انتقاد به بی عملی و انفعال شما به چیز دیگری نمی توانیم انتقاد کنیم، چرا که کاری انجام نداده اید که به ماهیّت و یا روش انجامش بتوان انتقادی نمود. انتقاد به دیکته نا نوشته، انتقاد به ننوشتنش است که نمره یِ شما را همچون اپورتونیست های مدعی «حزب» و «سازمان» و … برابر با نمره یِ رفوزه گی، یعنی «صِفر» می کند. ما هم به پیروی از شما، با اتکاء به مبارزات فشرده مان در سه ماه گذشته، داشتن آگاهی و آمادگی برای روبرو شدن با چنین شرایطی، خود را محّق به انتقاد می بینیم و اتفاقاً اگر به مطالب چند شماره گذشته «بسوی انقلاب» رجوع کنید، می بینید که خود را نیز از این انتقادات بهره مند کرده ایم. البته ما بر خلاف شما همه را محق به انتقاد از خود می دانیم. چه کسانیکه آگاهانه در میدان اند و چه نا آگاهانِ «دور گود نشسته» و یا حتی دشمنان، برای ما فرقی نمی کند که منبع نقد چه کسی است، تا زمانیکه افشا کننده یِ کمبودهایِ ما باشد و آن را به رُخ ما بکشد تا بتوانیم با شناسایی کاستی ها و اشتباهات، آنها را جبران و ترمیم کنیم. اما انتقاد داریم تا انتقاد. ما از دشمنانمان انتظار نداریم تا همراه با افشایِ اشتباهاتمان، راه حل و یا الگویی برای ترمیم اش ارائه دهند. اما، از رفقایِ خود انتظار انتقادِ سازنده را داریم. یعنی اینکه پس از افشایِ اشتباهاتِ ما، در مقابلمان را راه حل صحیح را قرار دهند و پراتیک خود را برایمان الگو سازند. اما متأسفانه شما به علت برخوردِ انفعالی تان به مبارزات اخیر مردمی، که خود نیز از آن بعنوان «اعتلای انقلابی» نام برده اید (۲)، در الگو قرار دادنِ پراتیک خودتان نا توانید. به همین خاطر است که بخش اعظم و نزدیک به مطلقِ نقدهایتان از روی نا آگاهی به شرایط مشخص مبارزات توده های درگیر بیان شده و به علت همین عدم آگاهی، نتوانسته اید انتقاداتِ سازنده ای به ما ارائه دهید. گذشته از اینکه گاه از شیوه هایی استفاده کرده اید که ما را بیشتر به یاد انتقادِ دشمنانه انداخته است تا یک انتقادِ درون جنبشی.
پس خود را محق می دانیم تا قبل از آنکه به انتقادات مشخص شما بپردازیم، صرفِ متوجه ساختن خودتان در ترک فرهنگ صحیحی که دو ماه پیش سعی داشتید در جنبش پایه گذاری کنید، نقل قولی از مطلب اخیرتان بیاوریم و قضاوتش را به خودتان بسپاریم: «ولی با به هم ریختن اوضاع جامعه و بروز خیزش میلیونی مردم، یکمرتبه سر در گمی فکری در صفوف فعالان چپ و کارگری به دو صورت به راه افتاد: انفعال، کنار نشستن و انتظار از یک طرف یا دنباله روی آشکار و خجالتی از موج توده ای و نیروهای مسلط بر آن از طرف دیگر. در این نوشته، ما از گرایش انفعال و انتظار در می گذریم و مشخصا به گرایش دنباله روانه ای که می توانیم نامش را اکونومیسم سیاسی بگذاریم می پردازیم.» (۳) و در اینجاست که تلاش خود را برای ایجاد فرهنگ و سنتی مطلوب رها کرده و ترجیح می دهید که در عوض انتقاد به بی عملی و انفعال خود، انتقاد را از دیگران آغاز کنید.

اتهام به جای انتقاد
اما، جالبتر از سازنده نبودنِ انتقاداتتان، شیوه یِ آن نیز ما را دچار شگفتگی کرد. شما نامه خود را با یکسری احکام آغاز می کنید که نه قبلش و نه بعدش کبرا و صغرایی برای اثباتشان ارائه نمی دهید. شما می گویید: «همه چیز از تئوری “جنبش رنگین کمان” شروع شد. جریان سبز با حضور شمار گسترده ای از مردم به راه افتاده بود و افراد و جریان هایی از اپوزیسیون رژیم که در برابر ابن حرکت احساس ضعف می کردند و عملا خود را ناتوان تر و کوچکتر از آن می دیدند که پرچم مستقلی را بلند کنند و توده های به پا خاسته را به سوی آن فرا بخوانند، کوشیدند به هر طریق با آن جریان همراه شوند. “رنگین کمان” یعنی اینکه ما را هم در صف خود قبول کنید. ما هم هستیم. اما معنی تئوریک جنبش رنگین کمان این بود که “سبز” جزیی از طیف رنگارنگ جنبش توده های مردم است. این یعنی هم صف قلمداد کردن نیروهای طبقاتی گوناگون (نیروهایی که بخشا دارای تضادهای آشتی ناپذیر با یکدیگرند) درون یک طیف بزرگ.»(۴) مثلاً اینکه « “رنگین کمان” یعنی اینکه ما را هم در صف خود قبول کنید» خوب در کجایِ اعلامیه «رنگین کمان» (۵) و یا مطالب و عملکرد بعدی ما جمله ای آمده و یا عملی انجام شده که چنین حکمی را صادق می کند. بر عکس، «رنگین کمان» خود را بعنوانِ آلترناتیوی در مقابل و برای افشاء انحصار طلبی رهبری جنبش سبز مطرح گشت و آنقدر کارایی داشت که رهبران جنبش سبز را به دست و پا انداخت و سعی در موازی سازی و وارونه جلوه دادنِ آن به توده های جوان شان کردند. (۶)
مثلاً عربشاهی از اعضایِ ادوار در روز بیست و دوم مرداد در مطلبی با عنوانِ «تأملی در چیستی جنبش سبز» که در سایت عصر نو منتشر گشت، سعی کرد تا «جنبس رنگین کمان» را یک جنبش درون سبزی جلوه دهد که در گفتگو با رهبرانِ جنبش سبز به محوریت آن صحه گذاشته اند. ما فوراً این مطلب را بعنوانِ موازی سازی افشا کرده و نوشتیم: « اولاً بعنوان یکی از نیروهای داخل کشوری «جنبش رنگین کمان» اعلام می داریم که هیچگونه نشست و توافقی با نمایندگان «جنبش سبز» نداشته ایم و اصولاً خود را از «جنبش سبز» نمی دانیم. بنظر می رسد که دوستان «جنبش سبز» به یاد تاکتیک های قدیمی شان افتاده و در درون خود یک «جنبش رنگین کمان» موازی راه اندازی کرده باشند.» (۷) جالب اینجاست که رفقای جافک نکته دوم (ثانیاً) این بحث را بعنوان اثبات تمایل ما به رهبری «جنبش سبز» نقل کرده اند، اما در مورد اول (اولاً) آن که به صراحت هرگونه تمایل و نزدیکی را با جنبش سبز قاطعانه مردود دانسته حرفی نزده اند. این نوع برخورد ها در مغلطه کردن مواضع ماست که ما را به نیّت رفیقانه یِ تان مشکوک می کند. یعنی رفیقی می تواند این مطلب را خوانده باشد و از آن بعنوانِ سندی از تمایل به نزدیکی با «جنبش سبز» برداشت کرده باشد؟ تنها کسی می تواند چنین کند که با دیدی مغرضانه به دنبال تک جمله و کلماتی گشته باشد که بتواند با خارج ساختنش از چهارچوب اصلی، حقیقت را وارونه جلوه دهد. ما انتظار چنین برخوردهایی را از شما نداشتیم، ولی گویا باید در مورد برخی از نظراتِ خود نسبت به صداقت و رفاقت شما بیشتر مطالعه و بحث کنیم. یک نیرویِ پیشرویِ کمونیست، هدفش می بایست آگاه کردنِ توده ها باشد و نه مخدوش کردنِ حقیقت با روش های ضد اطلاعاتی. کاملاً واضح است که شما بر روی عدم مراجعه یِ خوانندگانِ خود به منابع اصلی، این برخورد مغلطه آمیز را طراحی کرده اید و بر رویِ ناآگاهی توده ها سرمایه گذاری نمودید.
در اینجا لازم است که کوتاهی از طرز نوشتن نامه تان هم صحبت کنیم. اگر این نامه، هر چند سرگشاده، برای ما نوشته شده است، پس ما می بایست مخاطب آن می بودیم. در صورتیکه در سراسر نامه شما دوستان، به ما بمثابه شخص ثالث برخورد شده است که اینهم سند دیگری از برخورد اپورتونیستی تان با ما در مقابل مردم است. از طرفی نام مطلب را «نامه انتقادی به هیئت تحریریه “بسوی انقلاب”» گذاشته اید تا مثلاً برخوردِ رفیقانه را برای خوانندگانتان تداعی کنید، در صورتیکه محتوایِ آن برخوردهای مغرضانه و گاهاً دشمنانه است. اما، همانطور که گفتیم، ما به انتقاد از عملکردمان از هر طرف که باشد، استقبال می کنیم. بنابراین در پایین، بطور خلاصه شرایط رفقایِ «ندای سرخ» را در مقاطع مختلف مطرح می کنیم و از تمام جنبش انتظار داریم که آن را مورد نقد قرار دهند. البته اگر این نقد سازنده باشد، مسلماً بیشتر مورد استفاده یِ ما خواهد بود.

آنچه که گذشت: ما، مبارزات انقلابی مردمی و «جنبش رنگین کمان»
در اینجا، لازم به تذکر است که ما صِرفِ افشاگری از انفعالِ شما نبود که مطلب بالا را مطرح ساختیم، بلکه بیشتر به این علت بود که انتقاداتِ شما به عملکرد مشخص ما در این مبارزات، بیانگر انتقادِ یک «دور گود نشسته» است که با ظرافت کار عملی، در چنان شرایط مشخصی، کاملاً بیگانه می باشد. پس ما برای آگاه کردنِ خوانندگانمان این انتقاد را برجسته ساختیم و نه صِرفِ افشایِ شما در مقابل ایشان.
مبارزات مردمی، همانطور که بارها در گزارشات و مقالاتِ خود توضیح دادیم از حرکت مستقل هسته هایِ مردمی آغاز گشت. ترکیب و اتحادِ این هسته ها، ایدئولوژیک و یا سیاسی نبود. آنها صرفاً به علت جریحه دار شدن احساساتشان از اعمال استبداد عریان جناح سپاه – رهبری، از همکلاسی ها، و یا هم محله ای ها، و یا هم خوابگاهی و خلاصه از نظر سیاسی، بر مبنایی تصادفی شکل گرفته بودند. اکثر آنها از جوانانی تشکیل می شدند که در عین مخالفت با کلیّت نظام دیکتاتوری جمهوری اسلامی، به کم هزینه بودن تغییرات از طریق اصلاحات درون حکومتی قانع گشته بودند و در انتخابات شرکت کرده بودند. بنابراین، در چنان شرایطی، با در نظر گرفتن شرکت بیش از هفتاد و پنج درصدی مردم در انتخابات، طبیعی بود که در هر هسته، تعداد این افراد متوهّم در اکثریت باشد و خود را طرفدار موسوی بدانند. اینها بودند که «جنبش سبز» را تشکیل می دادند. نه کادرها و اعضاء وابسته به ستادهایِ موسوی! در اولین گزارش تحلیلی خود (دو روز پس از آغاز مبارزات خیابانی) در این مورد صحبت کرده بودیم و نشان داده بودیم که رابطه یِ بسیار پیچیده ای میان این توده متوهّم و مدعیان رهبری شان وجود دارد. در آن گزارش پس از نقد خط مشی پوپولیستی به دنبال توده ها افتادن برخی از مدعیان کمونیسم در تأیید رهبری «جنبش سبز»، نوشتیم که: برخی از گروه های چپ از جمله برخی از« گروه های فعال در جنبش کارگری بوده اند، حرکت جوانان و دانشجویان در این چند روز را «انقلابی» دانسته و بدینصورت خود را از تحلیل صحیح از دینامیک تحولات سریع این خیزش و مبارزه محروم کرده اند. مثلا در اعلام موضعی، ایشان حرکت دسته جات جوانان و دانشجویان در سطح خیابان های قبل از روز انتخابات را، با استناد به شعارهای ضد دیکتاتوری ایشان، «انقلابی» فرض کرده و این نکته که چنین تحرکاتی از طرف ستاد کاندیداهای اصلاح طلب برای جمع آوری آرا به نفع کاندیدای مورد نظرشان برنامه ریزی و پیاده می شد را در نظر نگرفته اند. اما واقعیت اینست که چند بار در طول مبارزات، جنبش مردمی علیه کودتا، سمت و سوی انقلابی به خود گرفت که با هوشیاری و تمهیدات رهبران اصلاح طلب، مهار گشت و به کانال لیبرالیسم بازگشت.» (۸) در همان گزارش، ما اشاره مختصری به فعالیّت های تحریمی خود و صحّت اتخاذِ چنین سیاستی کردیم. و سپس گزارش دقیقی از مبارزات دو روز گذشته دادیم و نشان دادیم که چگونه هسته های مبارزاتی بصورت خود جوش و مستقل و علیرغم دعوت رهبران اصلاح طلب به آرامش، شکل گرفتند و به خیابان سرازیر گشتند و با نیروهایِ سرکوبگر درگیر شدند. باز هم در آنجا نشان دادیم که در کدام مقاطع اقدام مستقل و مستقیم ایشان جدا از رهبری اصلاح طلب صورت پذیرفت و رهبران را وادار نمودند تا به دنبال حرکت های انقلابی مردمی مواضع رادیکال تری اتخاذ کنند. و چگونه و در کدام مقاطع دوباره به زیر پرچم اصلاح طلبانِ نسبتاً رادیکالیزه شده باز گردند. اما در گزارشات بعدی، بخصوص پس از نماز جمعه ۲۹ خرداد و مبارزات قهرآمیز مردم و نیروهایِ سرکوبگر در ۳۰ خرداد و جهتگیری انقلابی مردم و ارتقا شعارها به سرنگونی جمهوری اسلامی و … بر موضع انقلابی بودن مبارزات مردمی تأکید کرده، هر چند که بر خلاف غریزه و اقداماتِ انقلابی شان، توده ها هنوز خود را از «جنبش سبز» به رهبری اصلاح طلبان می شماردند. بنابراین وظیفه یِ ما مشخص بود. از همان روز اول که این مبارزات آغاز گشت، رفقایِ ما همزمان با تولد هسته ها در میانشان بودند و در عین اتحاد عمل با جوانان انقلابی خط مشی مستقل خود را حفظ کرده و هر زمان که رهبری اصلاح طلب پا پس می کشید، آنها را افشا کرده و یارانِ خیابانی شان را به اقدام های مستقل انقلابی دعوت کرده و جهت می دادند. خوشبختانه، رسم ما مکتوب کردن و مستند ساختن فعالیت ها و نظراتمان است و با رجوع به مطبوعات و سایت های ما، مردم و سیاسیون می توانند از مواضع نظری و اقداماتِ عملی ما مطلع گردند.
پس این چه انتقادی است که شما به ما می کنید؟ اینکه رفقای ما در پراتیک اجتماعی شان در موقعیّتی قرار داشتند که هنگام شکلگیری این هسته ها، آنها نیز در میانشان باشند، و یا به اعتبار شهرتِ سیاسی بودنشان، موردِ رجوع این جوانان برای کمک و راهنمایی قرار گیرند، جای انتقاد دارد یا تقدیر؟ چنین جایگاهی که ما بدان مفتخر شده ایم حاصل برخوردِ صحیح ما با توده های مردمی و سیاسی در اجتماع بود که به جایِ جدا سازی ایشان از جامعه و منفرد ساختنش در خانه هایِ تیمی و …، به ادامه زندگی در میان توده یِ مردم و مرکزیّت قرار دادن محیط طبیعی شان برای فعالیّت های کمونیستی ، تشویق شان کرده بودیم. انتقاد اینست که، چرا شما در چنین موقعیّتی نبودید؟ چه بینشی در شما موجود است که تا این حد شما را از جامعه تان جدا ساخته است؟ رفقایِ جوانِ ما با تشکیل دادنِ آنچه که چند روز بعد از آن، با عنوانِ «ندای سرخ» نامگذاری شد، هویّت مستقل کمونیستی خود را حفظ کرده و در چهارچوب «منشور پیشنهادی برای وحدت کمونیست های ایران» (۹) با تشریک مساعی، به تحلیل مشترک رسیده و با اجماع، در مورد چگونگی برخورد با این «جنبش سبز» که درست یا نادرست، مردم خود را از آن می پنداشتند و در آغاز، نسبت به نام و نماد آن تعصب داشتند، تصمیم گیری می کردند. در آغاز ایشان حمله یِ مستقیم به «رهبری سبز» را سازنده تشخیص نمی دادند و در تحلیلهای خود به این اجماع رسیده بودند که در صورت اتخاذ چنین سیاستی در آن مقطع مشخص، به حذف ایشان از هسته هایشان خواهد انجامید. اما هرگز تاکتیکِ افشا و طرد راه حلهایِ لیبرالی (مندرج در منشور پیشنهادی) را ترک نکرده و از همان آغاز در مقابل راه حلهای رهبران اصلاح طلب، راه حلهای مستقل خود را ارائه می دادند. این واقعیّت باندازه ای مشهود بود که هنوز دو سه هفته از آغاز مبارزات نگذشته یکی از اصلاح طلبان در نامه ای به ایشان متذکر گشت که راه های آنان با رهبری «جنبش سبز» خوانایی ندارد. و ایشان در پاسخ نوشتند: « اما در پاسخ به این دوست ارجمند و بسیار مودب می گوییم که ما برای شکستن تحریم اطلاعاتی مردم توسط دولت کودتاچیان اقدام به انتشار این «خبرنامه» کرده تا مردم را از مبارزات مشترکشان در دفاع از حقوق دمکراتیک شان مطلع سازیم. این عمل را نیز بر مبنای باور خود از حقوق دمکراتیک و انسانی مردم انجام می دهیم. در این راه نیز خود را محدود به «رهبر» و یا «جنبش» خاصی نمی کنیم و زیر بار هر کس که بخواهد این مبارزه مشترک را به منافع یک کاندیدای مشخص مصادره کند و یا برداشت و موضع خود را زیر عنوان «جنبش سبز» به دیگران تحمیل کند نمی رویم. مردم ایران از قومیت ها، مذاهب، جنسیت و باورهای متنوعی تشکیل شده اند و حقوق دمکراتیک به تمامی آنها تعلق دارد. اگر «جنبش سبز» خود را صرفاً «اسلامی» می پندارد، و یا نخواهد به هر بهانه ای، در صورت پیروزی، بلافاصله حقوق برابر مردم در تعیین سرنوشت خویش و آزادی های دمکراتیک بیان، قلم، اطلاعات و ارتباطات، تحزب و اجتماعات و… را بدون در نظر گرفتن قومیت، جنسیت، ایدئولوژی و مذهب تأمین نماید، ما خود را از آن تیره نمی دانیم. پس در حقیقت این ما نیستم که باید موضع خود را نسبت به «جنبش سبز» و باصطلاح «رهبری» آن مشخص کنیم. ما در خیابان در مقابل نیروها مسلح کودتاچیان و پشت ماشین تحریر خود در مقابل سانسور ایشان، متحداً، در حال مبارزه ایم و از یکدیگر نمی پرسیم که مذهبت چیست؟ ترکی یا کرد یا فارس یا …؟ و هر کس و یا جنبش و یارهبر و یا نظامی را که بخواهد اتحاد ما در مبارزات برای حقوق دمکراتیک مان به انشقاق تبدیل کند، طرد می کنیم. پس این رهبری «جنبش سبز» است که باید موضع خود را نسبت به مبارزات ما مشخص سازد. آیا دفاع از حقوق دمکراتیک ما را هدف مبارزه خود قرار داده است؟ در صورت پاسخ مثبت در کنار ما خواهد بود. اما اگر الوویت اهدافش قبل از تأمین آزاد های دمکراتیک ما، حفظ نظام و یا مذهب و یا موقعیت ممتاز خود و دیگران باشد، حداقل، رهبر ما نیست! و کودتاچی دیگری است که فعلاً قافیه را باخته و برای دستیابی به قدرت مظلوم نمایی کرده و به دنبال سوء استفاده از مبارزات ما است.» (۱۰) آنوقت شما برخورد و لحن مؤدبانه یِ این رفقا را به یاران خیابانی شان، که در کوچه ها و خیابان ها و میادین در کنار هم در مقابل نیروهای کودتا مبارزه می کنند را طوری جلوه می دهید که مثلاً ایشان با رهبران اصلاح طلب حکومتی مسامحه و مصالحه کرده اند؟ آیا این نشانه یِ خانه نشینی شما نیست که احساسات «مبارزه در کنار یکدیگر کردن» را با چنان چیزی اشتباه می گیرید و برایتان قابل فهم نیست؟ اگر در آن شرایط در خیابان ها مشغول مبارزه قهرآمیز با حکومتِ تا بُن دندان مسلح قرار داشتید، می فهمیدید که در عین محکوم کردنِ رهبران اصلاح طلب حکومتی، چه احساس به جوان سبزپوشی که در کنارتان و جلوی خط آتش ایستاده است، می داشتید.
همین دور گود نشینی شما باعث شده است که روابط انسانی و طبقاتی را بسادگی و سیاه و سفیدی بپندارید از فهم پیچیدگی دیالکتیکی آنها محروم بمانید. مسائل مطرح شده در میان ایشان به آن سادگی ایکه برای یک «دور گود نشسته» مینماید نبود. آنها بلافاصله به این فکر افتادند که با جدا کردن توده ها از «جنبش سبز» و نبودن یک «الترناتیو سرخ» چه می توانند بکنند؟ چگونه وسیع ترین توده مردمی را به جهت خواسته هایِ دمکراتیک جنبش و همسو با منافع و اهدافِ پرولتاریا سوق دهند؟ بخصوص زمانیکه پرولتاریا، بمثابه یِ یک واحد طبقاتی در این مبارزات غایب است. اگر منظورتان از برگزینی «جنبش رنگین کمان» به علتِ ضعف و غیبت جنبش کمونیستی در مبارزه می بود، ما قبول می کردیم. اما شما باز هم مغرضانه ارائه این آلترناتیو را طوری جلوه می دهید که انگار اردوگاه سرخی وجود داشته که رفقایِ ما بدان پشت کرده و از درِ سازش با اصلاح طلبانِ حکومتی بر آمدند. اگر این رفقایِ ما هم می خواستند چون شما درگیر رویا باشند و چشمشان را با واقعیاتِ مبارزه و نیازهایِ ضروری آن ببندند، آنوقت، ایشان هم در کنار شما، «دور گود» می نشستند و فریاد می زدند «لنگش کن». واقعاً اگر رفقایِ ما می خواستند با شما همراه شوند، کجا می بایست به دنبالتان می گشتند؟
رفقای ما در شرایطی قرار داشتند که هیچ طبقه کارگر و کمونیست دیگری در خیابان نبود. آنها بودند و عده ای جوان کارگر و روشنفکر در یک معجون پوپولیستی که اکثریت شان خود را از «جنبش سبز» می پنداشتند. آنها پس از دو سه هفته کار تبلیغاتی و افشاگری از رهبران اصلاح طلب، شرایط را آماده دیدند که یاران خیابانی شان را از گرد رهبران اصلاح طلب جدا کنند. اما کمپ سرخ و کارگری ای وجود نداشت که بتوانند آنان را به آن جهت راهنمایی کنند. پس سوالشان این بود که کمپ سرخ متمرکز، آشکار و با نفوذی وجود ندارد که بتواند ریزش «جنبش سبز» را به خود جذب کند. پس چگونه می توانستند بیشترین و گسترده ترین توده ها را از این رهبران جدا سازند؟ آلترناتیو «جنبش رنگین کمان» مانند معجزه ای از آسمان بود. فردی همراه با نامه ای پوستری برایشان فرستاده بود که هر رنگ از رنگین کمان را به خواسته هایِ بخشی از جامعه منسوب می کرد، و درنتیجه جنبش مردمی را به یک رنگین کمان تشبیه کرده بود. این ایده دقیقاً آن چیزی بود که رفقایِ ما به دنبال آن بودند تا نمادی را که در بر گیرنده یِ حقوق دمکراتیک مردم و خواسته هایِ جنبش هایِ اجتماعی بود را در مقابل «جنبش سبز» قرار دهند. این محمل باعث می شد تا ایشان بتوانند از موضع اهداف تاکتیکی و دستورالعمل های عملیِ «منشور پیشنهادی برای وحدت کمونیست های ایران» پیگیری دمکراتیک اهداف کمونیستی را در مقابل دمکراسی ظاهری بورژوازی اصلاح طلب به توده ها نشان داده و ثابت کنند. در این حرکت حتی ذره ای از مواضع اعلام شده در «منشور پیشنهادی … » تخطّی نکرده و کوتاه نیامدند.
پس می بینیم که بر خلافِ اتهامات «جافک»، این رفقا در هیچ مقطعی به دنبال هیچ جریانی نیافتادند که سزاوار چنین اتهام ناجوانمردانه ای باشند. شما رفقا، بر روی نا آگاهی مردم حساب باز کردید تا چنین تهمت ناروایی را به رفقای ما در «ندای سرخ» بزنید. اگر خوانندگان نامه شما به اولین «خبرنامه ندا» رجوع کنند متوجه مغرضانه بودن تهمت های شما می شوند.
همچنین، با رجوع به پیام پنجم ایشان که پیشنهاد «جنبش رنگین کمان» را تبلیغ می کند، خواهند دید که چگونه موضع اصولی ایشان که در عمل، خط تبلیغاتی ایشان علیه رهبری «جنبش سبز» محسوب می شود، این رهبران را به دست و پا انداخته و سعی در «مبرا» نشان دادن خود از «انحصار طلبی» و «تکصدایی» و «تک رهبری» کردند. به پیام یازدهم موسوی مراجعه کنید و تفاوت آن را با پیام هایِ قبلی اش که خود را از هر نظر دیگری جدا اعلام می کرد مقایسه نمایید. این نشان می دهد که اتخاذِ مواضع اصولی دمکراتیک همراه با پیاده کردنِ آگاهانه آن، حتی به دست یک نیروی قلیل چند نفره، اما فعال، چه تأثیری در یک جامعه یِ انقلاب زده می تواند داشته باشد. آری رفقا! مشکل شما از اعلام «جنبش رنگین کمان» آغاز نشده بود. مشکل شما، همانطور که در ادامه یِ نامه تان آمده است از دیدگاه بغایت راست روانه یِ شما در مورد «انقلاب دمکراتیک نوین» و «جمهوری دمکراتیک نوین» نشأت می گیرد. اما چه کسی می تواند در جامعه یِ انقلاب زده، علناً از موضع راست روانه به نیروی دیگری انتقاد کند. پس شما می بایستی با مغلطه و وارونه جلوه دادن واقعیات و حقیقت، و استفاده از روش های دشمنانه وضد اطلاعاتی، انتقادِ خود را از موضع «چپ» نشان دهید تا راست روی خود را در مورد آلترناتیو انقلابی پرولتاریا، یعنی «جمهوری شوراها» و دیدگاه «دیکتاتوری حزبی» در مقابل «دیکتاتوری پرولتاریا» پنهان سازید.
من بعنوان فرد مسئول از گروه «بسوی انقلاب» که افتخار مشاورت با رفقای تشکیل دهنده یِ «ندای سرخ» و عضویت در آن را داشتم، توضیحاتِ بالا را به شما و کل جنبش ارائه دادم. در بخش بعدی بحث اصلی را، یعنی اختلاف در دیدگاه های خود نسبت به «انقلاب دمکراتیک»، «نیروهای دمکرات جامعه» و «نقش و وظایف حزب طبقه کارگر» را خدمتتان ارائه خواهیم داد.

بخش دوم: محفلیسم، آماتوریسم و انقلاب دمکراتیک
در بخش اول، به پیش گرفتن شیوه یِ مغالطه آمیز دوستان جافک اشاره شد. در اینجا ما فقط به ذکر این نکته اکتفا می کنیم که این اقدام ایشان دست و پا زدنِ یک جریانِ میرنده در مقابل نسل جدیدی از تشکلهای کمونیستی است. یعنی میرندگی محفلیسم در مقابل کار و فعالیّت بر مبنایِ برنامه ای مدوّن! اگر به کل مطالب مطروحه در چند سال تاریخچه یِ این محفل رجوع کنید، حتی یک سند تئوریک و یا پیش زمینه ای برای مواضع اتخاذ شده در این «نامه» نمی یابید. با نگاهی به «نامه اعتراضی» شاهد می شویم که چگونه فردی از یک محفل سیاسی، همان کار محفلیستی را تکرار کرده است. مواضعی از قبیل «دمکراسی نوین» و «جمهوری دمکراتیک نوین» و خلاصه تمایل او به » اندیشه مائو« برای اولین بار به عنوانِ موضع کل این محفل مطرح می شود و آنهم با چنین شیوه یِ مبتذل و عاری از هرگونه ارزش تئوریکی! آیا واقعاً می توان این سند را بعنوانِ بیانیه اعلام مواضع یک گروه جدّی کمونیست پذیرفت؟ به هر حال ما برای روشن کردن مواضع خود نمی توانیم به پریشان فکری و پریشان گویی ایشان پاسخ دهیم. بنابراین بهترین شیوه برای پیشبرد مبارزه یِ ایدئولوژیک با چنین جریانی را در ارائه الگویِ مثبتی از فعالیّتکمونیستی در شرایط ویژه یِ کنونی می دانیم.

چرا «بسویِ انقلاب»؟
عناصر و جریان هایِ تشکیل دهنده یِ «بسوی انقلاب» قریب به سه سال پیش به ضرورتِ خروج از کار محفلی و شکاندنِ پوسته یِ اتحادهایِ تصادفی به نفع اتحاد کمونیستی و قدم برداشتن به سمتِ کار حرفه ای-تخصصی بعنوانِ اولین قدم در راه ایجادِ حزب طبقه کارگر رسیده بودند. یک جریان موفق شد که با نزدیکی به محافلی پراکنده و با مواضع انقلابی، آنها را زیر چتر «تلاش برای ایجادِ حزب طبقه کارگر» همسو سازد. البته در آنجا نیز با انواع بهانه ها و خط کشی هایِ کاذب برای حفظ روابط محفلی روبرو بودند، اما توانستند از تجربه یِ مبارزه در مقابل این تلاش ها و با کنار گذاشتن عناصر »انزوا طلب«و »محفل گرا« به موفقیّتی نسبی نائل آیند. اشکال بهانه جویی برای فرار از تحمل درد تعهد و تکامل متنوع بود. یک محفل دیگری را «ضد لنینیسم» می خواند و از «لنینیسم» درکی سطحی تا تقلیل یک رهبر کمونیستی به یک پیغمبر فرقه ای ارائه می داد. دیگری شرایط امنیتی را بهانه یِ حفظ جدایی و عدم برقراری حداقل ارتباطِ مورد نیاز برای کار جمعی می نمود. دیگری با هراسِ جدّی شدن کار رفقایی را از نظر شخصیّتی زیر سؤال می برد و خلاصه انواع و اقسام دست و پا زدن برای حفظ روابطی که عده یِ بسیار معدودی از تشکیل دهندگانِ این محافل را ارضاء میکرد، مورد تجربه قرار گرفت. اما اشتیاق به کار جدّی و حرفه ای بر مبنایِ ضرورتِ پاسخ به نیاز طبقاتی پرولتاریا، اکثر رفقا را در شکاندن این محافل به نفع کار جمعی به پیش می راند. نتیجه یِ این همّت جمعی، بغیر از ثابت قدم تر شدن اکثریّت رفقا در تجربه های مبارزه با انواع محفلیسم، ارائه یِ سندی گشت که بعدها با عنوانِ «منشور پیشنهادی برایِ وحدتِ کمونیست های ایران» به جنبش ارائه شد. »این منشور« در عین پیشنهادی بودنش به کمونیست هایِ انقلابی، چهارچوب موقتّی ای برای همکاری درون گروهی را تعیین نمود. ا ما حتی یک سال مبارزه یِ ایدئولوژیک و تغییراتِ جزئی و کلی در مفاد این سند هنوز همه را راضی نکرده است. تعدادی از رفقا معتقد به ترمیم مفادی از آن هستند. حتی یکی از رفقا بطور کلی با دیدگاه آن مخالف است. اما از آنجاییکه رفقایِ مخالف آمادگی ارائه یِ جملاتِ ترمیمی و یا برنامه مستقل خود را نداشتند، قبول کردند که تا زمان برگزاری اولین کنگره یِ متحد کننده یِ جریاناتِ کمونیست های انقلابی، در چهارچوب همین برنامه فعالیّت نمایند.
عده ای ممکن است فکر کنند که دادنِ چنین تعهدی، محدود کننده یِ فعالیت و ابتکار عمل خواهد بود. اما، تجربه یِ ما درست خلافِ این را ثابت کرده است. پس از دادن چنین تعهدی به یکدیگر، دیگر لازم نبود که ارتباطاتِ بعضاً خطرناک از دید امنیّتی برقرار گردد و رفقا می توانستند با حفظ استقلال گروهی و تشکیلاتی خود به کار و فعالیّت های عملی ای روی آورند که باب طبع شان بود و ترکیبِ خود را مناسب با آن تشخیص می دادند. همینطور می توانستند بر مبنایِ درکِ خود از ضروریاتِ مبارزه، تا زمانیکه اقداماتِ ایشان نقض کننده یِ چهارچوب منشور پیشنهادی نباشد و همان هدف، استراتژی و تاکتیک را پیش ببرند، گروه های جدیدی تشکیل دهند و در مبارزه خود از حمایت های مادّی و معنوی دیگر گروه ها بهره مند شوند. تشکیل «ندای سرخ» و انتشار مطبوعه یِ «خبرنامه ندا» ابتکار عده ای از دانشجویان و جوانانی بود که در مبارزاتِ روزمره یِ مردمی حضور مستقیم داشتند. دیدیم که «بسوی انقلاب» نه تنها آنها را از این ابتکار منع نکرد، بلکه در هر جا که ایشان نیاز به کمک و امکانات اجرایی داشتند، به ایشان کمک نمود. قرار گرفتن رفیقی از «بسوی انقلاب» در میانِ ایشان هم به هیچ عنوان پیش شرطِ کمک به ایشان نبود، بلکه با مراجعه و به درخواستِ خود این رفقایِ جوان صورت پذیرفت. و ایشان نیز تا به امروز از چهارچوبِ تعیین شده در «منشور پیشنهادی …» تبعیّت نموده اند. مطمئناً اگر ایشان این برنامه را نقض می کردند، «بسوی انقلاب» اولین جریانی می بود که انحرافِ این رفقا را افشاء کرده و در صورتِ اصرار، جدایی این رفقا را اعلام می نمود.
اما، «بسوی انقلاب» تنها از جریانِ «تلاش برایِ ایجاد حزب طبقه کارگر» تشکیل نشده است. همانطور که گفتیم، ارائه و تعهد به «منشور پیشنهادی …» دست و بال ما را برای همکاری با جریاناتِ مختلف باز کرد. در اوایل زمستانِ ۱۳۸۷، ما با جریانِ دیگری که از قبل ارتباط داشتیم ،به درکِ مشترکی از شرایطِ مبارزه طبقاتی رسیدیم. ایشان نیز چون ما معتقد بودند که به زودی شرایط مبارزه طبقاتی به «شرایط انقلابی» تغییر خواهد کرد. و دوباره به این درک مشترک رسیدیم که شکل کنونی «کمیته های فعالان کارگری» نمی تواند پاسخگویِ چنین اوضاعی باشد و باید برای پرورش و آموزش طبقه کارگر گروهی از مبلغان انقلابی را برای ایجاد هسته هایِ کمونیستی و تبلیغ و ترویج برنامه کوتاه مدت و درازمدت کمونیستی به میانشان فرستاد. همچنین، معتقد گشتیم که برای اجرایِ این طرح نیاز به یک نشریه یِ کمونیستی واحدی داریم که بصورتِ مستمر و با محتوایی انقلابی – کمونیستی منتشر گشته و محور فعالیّت های تبلیغی این هسته ها قرار گیرد. در اینجا و با این هدف بود که انتشار نشریه «بسوی انقلاب- گاهنامه سیاسی تبلغاتی کارگران کمونیست» را آغاز کردیم. البته باید اعتراف کنیم که شرایط جامعه بسیار سریعتر از آنچه ما پیش بینی می کردیم تغییر یافت. اما تا وقوع این تغییر توانسته بودیم سه شماره از نشریه را منتشر کنیم. در سرمقاله یِ اولین شماره با عنوانِ «”بسوی انقلاب” و اهداف آن» نوشتیم: « فوری ترین هدف کمونیست های ایران و جهان، سرنگونی حکومت دیکتاتوری سرمایه داری است. این هدفی است که از ابتدای شکلگیری مرام کمونیستی در بیش از ۱۶۰ سال پیش اعلام شده و هزاران هزار کمونیست در راه رسیدن به این هدف جان خود را از دست داده اند. این هدفی است که کمونیست های ایران، در خیابان ها، زندان ها و حتی چسبیده به دیرک های اعدام فریاد زده اند و از پنهان داشتن آن شرم می کنند. هرکس که این هدف را مرکز فعالیت ها و تبلیغات خود قرار نداده و ندهد، کمونیست نیست و با “کمونیست” خواندن خود، تنها، خیال بهره برداری از تاریخ با عظمت این نهضت و اعتبار آمیخته به آن دارد. هر آنکس که هدف فوری کمونیست ها و جنبش کارگری را محدود به بالا بردن دستمزد و شرایط فروش گرانتر نیروی کار به سرمایه دار کند، نماینده سرمایه داران است و انگیزه ای جز تحمیق کارگران و به انحراف کشاندن مبارزات طبقه کارگر از فوری ترین و عاجل ترین نیاز مبارزه طبقاتی ندارد.
اما آیا صرفاً با سرنگونی حکومت سرمایه داری، انقلاب اجتماعی بوقوع پیوسته است؟ خیر! اولاً سرنگونی حکومت سرمایه داری فقط به معنای سرنگونی هیت حاکمه کنونی نیست! خصلت انحصاری سرمایه داران همواره باعث می شود که جناح بسیار کوچک و نهایتاً چند صد نفره ای از ایشان قدرت حکومتی را در دست گرفته و دیگر جناح های سرمایه داری را از حکومت حذف کنند. همانطور که جناح خمینی، سرمایه داران هوادار جبهه ملی و نهضت آزادی و حزب توده و … را در اوایل سال های دهه ۶۰ شمسی حذف کرد. و یا، نمونه ی دیگر آن حذف “اصلاح طلبان” طرفدار خاتمی از حکومت در اوایل دهه ۸۰ شمسی بود. دیکتاتوری و استبداد، طبیعت حاکمیت سرمایه داری است که همواره جناحی را بر دیگر جناح های سرمایه داری غالب کرده و گروه های رقیب را از قدرت حذف می کند. در چنین شرایطی است که جناح های دیگر سرمایه داری به شکل “مخالف” (اپوزیسیون) در آمده و در شرایط استبدادی، مانند حکومت جمهوری اسلامی، حتی، خواهان حذف فیزیکی و “تغییر رژیم” می شوند. [[البته در شرایط دیگری چون کشورهای غربی، که قدرت طبقه کارگر و تشکلات آن به مراتب بیش از ایران است و هرگونه برخورد قهرآمیز جناح های سرمایه داری با یکدیگر می تواند آغازگر یک انقلاب اجتماعی و سرنگونی کامل حاکمیت سرمایه داری گردد، این جا به جایی قدرت، از طریق انتخابات و بصورت بدون خونریزی انجام می پذیرد.]] این نوع جا به جایی قدرت، یعنی سرنگونی هیئت حاکمه و جا به جایی آن با جناح های دیگر سرمایه داری، انقلاب خوانده نمی شود. حتی اگر این جا به جایی، مانند سال ۵۷ از طریق قیام مردمی صورت پذیرد. به همین خاطر است که کمونیست ها، انقلاب ۱۳۵۷ را یک انقلاب شکست خورده می نامند. انقلاب زمانی پیروز می شود که کل دستگاه دیکتاتوری طبقه سرمایه دار منهدم شود. و حکومت مستقیم مردم در شکل شورایی و متکی به قدرت مردم مسلح جایگزین آن شود. در غیر اینصورت، انقلاب شکست خورده است و نتیجه ای جز استقرار مجدد دیکتاتوری سرمایه داری ندارد. حال مهم نیست نتیجه آن را “جمهوری اسلامی” بنامیم، یا “جمهوری دمکراتیک” و یا فقط “جمهوری” و یا … ، تا زمانیکه حکومت شوراهای متکی بر قدرت مسلح مردمی جایگزین حکومت پارلمانی بورژوازی نگشته اند، انقلابی در کار نبوده است و هر آنکس که چنین نتیجه ای را “انقلاب” بخواند، هدف و انگیزه اش، سوار شدن بر اعتراضات مردمی برای گرفتن قدرت جناح سرمایه داری مطلوب خودش می باشد.» (سرمقاله » بسوی انقلاب« شماره یک)

بخش سوم: قهر انقلابی و انقلاب دمکراتیک
یکی از باصطلاح «انتقاداتِ» دوستان جافک به ما اینگونه فرموله شده است: «به قول خودشان (یعنی «بسوی انقلاب» – نویسنده): “ما باید نهادهای مردمی، از قبیل «انجمن های محلی»، «انجمن های صنفی»، «احزاب سیاسی» و نهادهای دمکراتیک حمایت از حقوق کودکان، برابری زنان، و مذاهب و اقوام و … را بنا کرده و با تشکل دهی و سازمان یافتگی خود و کل جامعه در این نهادها، قدرت سیاسی مردم را فزونی داده و «قدرت سیاسی و اجتماعی» را به منشاء آن، یعنی مردم، برگردانیم.” (۵) (تاکید از ما)
بهتر است برای تشریح درک نویسندگان “بسوی انقلاب”، از همین نقل قول به اصطلاح موجه شروع کنیم. این یک درک آشکارا تدریجی و مهمتر از آن، رفرمیستی از تحول سیاسی در جامعه ای است که تحت یک دیکتاتوری خشن طبقاتی قرار دارد. جمهوری اسلامی طی بیش از ۳۰ سال حیات خود، نقش مرکزی نیروی مسلح ضد مردمی و قهر ارتجاعی را در حفظ نظام کهنه را آشکارا به نمایش گذاشته است. شکل گیری همه نهادهایی که در نقل قول بالا ردیف شده، حتی احزاب سیاسی، بدون توجه به خط رهبری کننده و جهت دهنده (و منحرف کننده) مسیر خودروی جنبش توده ای، و در فقدان یک استراتژی انقلابی و ابزار ضروری برای اعمال قهر طبقاتی ـ انقلابی، نمی تواند یک تحول ریشه ای اجتماعی و سیاسی را به بار بیاورد. نویسندگان “بسوی انقلاب” با مخدوش کردن صف دوستان و دشمنان مردم، در واقع دوری خود از خط رهبری کننده و جهت دهنده (و منحرف کننده) مورد نیاز را اعلام کرده اند. آنان با مسکوت گذاشتن مساله قهر و نقش مرکزی قوای مسلح در نظام طبقاتی، نزدیکی خود به برداشت های رفرمیستی و سوسیال دمکراتیک از نحوه تغییرات اجتماعی و سیاسی را به نمایش گذاشته اند. »
واقعاً که برخورد این دوستان به فعالیّت سیاسی و تبلیغ و ترویج یک دید کاملاً آماتوری و دور از واقعیّت های مبارزاتی است. ایشان فکر می کنند که در امر تبلیغات، در یک پیام و یا اعلامیه و یا بیانیه و … همه مواضع یک جریان باید یکجا و به یک شکل مطرح شود. در همینجا از خوانندگان خود برای آوردن نقل قولهایِ طولانی عذرخواهی می کنیم، اما پیش گرفتن شیوه یِ مغالطه آمیز دوستان جافک راهی برای ما نمی گذارد جز آنکه نقل قولهایی را که ایشان از رفقاِ «ندای سرخ» آورده اند را در چهارچوب واقعی اش نشان دهیم.
رفقایِ «ندای سرخ» در پیام هفتم به دلایل «شکست فراخوان تجمع در بازار تهران» (به تاریخ ۲۱ مرداد ۱۳۸۸) پرداخته بودند و سعی داشتند تا به مردم درگیر مبارزات نشان دهند که چرا دیدگاه رفرمیستی دست به چنین اقداماتی می زند و چرا این اقدامات توفیق نمی یابند. رفقایِ «ندایِ سرخ» به درستی اتخاذ چنین تاکتیک هایِ نا کارآمدی را به دیدگاه و استراتژی اصلاح طلبانه رهبری «جنبش سبز» (همانهایی که جافک مدعی شده است که رفقایِ ما به دنبالشان افتاده بودند) نسبت داده و کلّ دیدگاه رفرمیستی ایشان را نقد کرده بودند. بخوانید و خود قضاوت کنید:
«با کمی دقت به نظرات موجود در جامعه ایران، متوجه می شویم که سه نیرو با اهداف مشخص خود در این درگیری ها شرکت دارند. نیروی اول، نیروهای جناح کودتاچیان حکومت جمهوری اسلامی هستند. این حکومت از دو بازوی نیروهای سرکوب فیزیکی، مانند پلیس و سپاه و بسیج و اطلاعات چی های لباس شخصی و .. و سرکوب ذهنی، مانند خامنه ای و روحانی های طرفدارش و مطبوعات و صدا و سیما و … تشکیل شده است،که هدفشان چیزی جز سرکوب قهرآمیز مبارزات مردم تا نقطه توقف دخالت عمومی در مسائل سیاسی و استقرار تمام عیار دیکتاتوری و خفقان
نیست. ایشان با کودتا علیه جناح اصلاح طلب حکومتی در انتخابات ریاست جمهوری دهم، آنها را از هیئت حاکمه حذف کردند و قدرت سیاسی را کاملاً مالِ خود نمودند. نیروی دوم، همین جناح مغلوب هیئت حاکمه است. متشکل از گروهای طرفدار هاشمی رفسنجانی و کروبی و خاتمی و موسوی و … که هدفشان بازگشت به مقام خود در هیئت حاکمه و تقسیم قدرت می باشد. اما، از آنجا که فعلاً از قدرت سیاسی حذف شده اند و دسترسی به امکانات حکومتی برای پیشبرد اهداف خود ندارند، متوسل به نیروهای مردمی گشته اند و می خواهند از آن بصورت عامل فشار بر روی جناح حاکم استفاده کنند و ایشان را مجبور سازند تا برای گروه های ایشان نیز در هیئت حاکمه، چون گذشته، جایی را باز کنند. اما نیروی سوم، نیروهای مردمی هستند. یعنی نیروی تجمع کنندگان و تظاهرات های مردمی و همان نیرویی که برای دست یافتن به آزادی های متعارف فردی، از
قبیل حق تعیین سرنوشت خود و خانواده شان و عدم دخالت حکومت در زندگی خصوصی شان، آزادی بیان و قلم، تجمعات، احزاب و تظاهرات و اعتصاب و دخالت در امور سیاسی و … به خیابان ها آمده است. یعنی همان نیرویی که فکر می کرد اگر در انتخابات شرکت کند و جناح اصلاح طلب را به حکومت برگزیند با ندادن هزینه یک انقلاب تمام عیار، می تواند به اهداف مذکور برسد.
اما چنین نشد. کاملاً واضح بود که حکومت بیت رهبری و سردار پاسداران حاضر به تسلیم قدرت نیستند و حاضرند برای باقی ماندن در قدرت دست به هر کاری بزنند، که زدند! شرایط امروزی دو نیرو را در مقابل دولت کودتا و سرکوب نظامی اش؛ تا مقطع شکاندن مقاومت کودتاچیان، همراه کرده است. نیروی عاری از هرگونه قدرت جناح مغلوب حکومتی (اصلاح طلبان) و نیروی مقتدر و رزمنده ی مردمی! اگر اتخاذ تاکتیک مناسب تنها بر مبنای شرایط کنونی بود، شاید هر دو نیروی اصلاح طلبان و مردمی، راه و شیوه یِ مشترکی را اتخاذ می نمودند. اما اینگونه نیست! اتخاذ تاکتیک، فقط بر مبنای شرایط کنونی تعیین نمی شود، بلکه در آمیخته با هدف نهایی است. مثلاً اگر هدف نیرویی اشغال «موصل» باشد و نیروی دیگری بخواهد «بصره » را بگیرد، مسلماً نیروهای خود را به اشکال متفاوت چیده و بلندی های متفاوتی را برای فتح در نظر می گیرند. بنابراین می بینیم که روش و تاکتیک در ارتباط ناگسستنی با هدف تعیین می شود. هدف اصلاح طلبانی چون هاشمی و … برگشتن به قدرت سابق شان است. اما دارای نیرویی حکومتی که بتواند اراده شان را به کودتاچیان تحمیل کند نیستند. پس سعی می کنند که با متقاعد کردن نیروی مقتدر مردمی به اهداف خویش، از این نیرو، برای پیشبرد هدفشان استفاده کنند. تاکتیکِ «گام به گام» اینگونه تعیین شده است. که «مردم بیایید اول موصل را بگیریم و بعد به سمت بصره می رویم.» در صورتیکه «موصل» هدف نهایی ایشان است و هیچ تمایلی برای فتح »بصره» ندارند. هدف ایشان، بازگشت به قدرت است و هیچ خیالی برای فتح آزادی های فردی توسط مردم ندارند. همینکه به قدرت برسند، نه تنها ما را همراهی نخواهند کرد، که از قدرت به دست آمده برای سرکوب مجدد ما استفاده خواهند نمود. همانطور که در زمانیکه خودشان جمعاً ۲۴ سال از ۳۰ سال گذشته در قدرت و بعنوان شخص اول مملکت بودند و ما را همچون همین دولت کودتا سرکوب کردند.
اینها را گفتیم که ببینید، هنگامیکه ایشان اعلام تجمع می کنند و این تجمعات را سراسری می خواهند و ما را به جلوی کاخ ریاست جمهوری و مجلس و بیت رهبری در ساعات اولیه ی روز می برند، به این علت است که می خواهند از نیروی ما برای اعمال فشار استفاده کنند تا جناح مقابل را وادار سازند که در را بر روی ایشان باز کند. به همین علت است که همواره می گوید، «جانیان را باید بخشید و فراموش کرد»، که مبادا احمدی نژاد و خامنه ای فکر کنند که اگر حاضر به عقب نشینی بشوند و در را بر روی ایشان بگشایند، مورد بازداشت و محاکمه و … قرار خواهند گرفت. و یا اعلام می دارند که «سپاه و بسیج یاران ما هستند و هدف ما انحلال آنان نیست»، چرا که هدفشان به دست آوردن قدرتی است که این مزدوران به آنها خواهند بخشید. بدون سپاه و بسیج و دیگر نیروهای مسلح و ابزار سرکوب، دیگر قدرتی نمی ماند که ایشان بخواهند در آن شریک شوند.
اما، هدف مردم «دمکراسی» است. یعنی نظام سیاسی ایکه به ایشان قدرت تعیین سرنوشتشان را بدهد و آزادی های فردی شان را تضمین کند. همانطور که راه «بصره» از «موصل» نمی گذرد، راه «دمکراسی» هم از شراکت اصلاح طلبان در نظام دیکتاتوری ولی فقیه اسلامی نمی گذرد.
۳٫ تظاهرات های شبانه همراه با شعارهای شبانه:
همانطور که گفتیم، تظاهرات های صبحگاهی در مناطق حساس حکومتی در شرایط حاضر که قشر وسیعی از مردم هنوز به مبارزات نپیوسته اند، به درد استقرار دمکراسی نمی خورد. بلکه تنها به درد اصلاح طلبانی میخورد که می خواهند با فشار بر نقاط حساس حکومتی آن را وادار به برداشتن یک قدم به عقب کنند. در صورتیکه استقرار دمکراسی نیاز دارد تا کلیه ابزار و آلات دیکتاتوری محو گردد و به جای آن نهادها و بناهای یک نظم نوین احداث شود. به همین جهت است که نیروهای مردمی و خواهان دمکراسی باید مبارزه را طولانی مدت تر در نظر بگیرند و گول حرف های اصلاح طلبان را که میگویند «با تعطیلی بازار همه چیز تمام است» و یا «با استعفای احمدی نژاد مبارزه به اهدافش می رسد» را نخورند. ما برای استقرار دمکراسی نیاز به درگیری تمامی جمعیت ایران در ساختمان نظام سیاسی و حقوقی دمکراتیک داریم. ما در پیام ششم خود توضیح دادیم که «دمکراسی» چیست و چگونه حاصل می شود. ما باید نهادهای مردمی، از قبیل «انجمن های محلی»، «انجمن های صنفی»، «احزاب سیاسی» و نهادهای دمکراتیک حمایت از حقوق کودکان، برابری زنان، و مذاهب و اقوام و … را بنا کرده و با تشکل دهی و سازمان یافتگی خود و کل جامعه در این نهادها، قدرت سیاسی مردم را فزونی داده و «قدرت سیاسی و اجتماعی» را به منشاء آن، یعنی مردم، برگردانیم. همانطور که گفتیم، در چنین زمانیکه مبارزه با دیکتاتوری، جوّ و شرایط همگرایی را در میان ما بوجود آورده باید از آن استفاده کرد و خود و دیگران را تشویق به سازماندهی و ایجاد چنین نهادهایی نمود. چنین شرایط همگرایی ای اینک پس از گذشت ۳۰ سال، دوباره ظاهر گشته است و اگر از این موقعیّت استفاده نکنیم، معلوم نیست چند دهه یِ دیگر را باید زیر تحمل استبداد و دیکتاتوری بگذرانیم.»
پس می بینیم که مخاطب رفقایِ «ندایِ سرخ» مردم حاضر در مبارزات است و ایشان به چه زبان ساده ای رابطه یِ دیدگاه، استراتژی و تاکتیک اصلاح طلبان را برایشان توضیح داده اند و از دیدگاه کمونیستی نقدشان کرده است. در اینجا کاملاً و واضحاً اعمال قهر حکومتی را توضیح داده اند و نشان داده اند که قدرت حکومت از نیروهای مسلحش برخاسته است. نقش حکومتی اصلاح طلبان را در استفاده از همین ابزار قهر در ۲۴ سال از ۳۰ سال حکومت جمهوری اسلامی و نیّت آنها از حفظ این ابزار برای به کار گیری مجدد آن افشا کرده اند. اما چون دستور «قیام مسلحانه» مردم در این پیام بخصوص صادر نشده است، به «مخدوش کردنِ صف دوستان و دشمنانِ مردم» متهم می شوند. ایکاش این رفقا نمونه ای از پیامهایِ خود را برای ما می آوردند که ما ببینیم ایشان چه کرده اند و چه آگاهی ای را در آن زمان به مردم منتقل نموده اند؟
نکته بعدی در مورد نقل قول «متهم کننده ای» که از رفقایِ «ندای سرخ» آورده شده است، اینست که نقل قول شان را با حذفِ آن قسمت که این رفقا به مخاطبینی که احیاناً پیام ششم شان را نخوانده اند آدرس داده اند که برای فهم بهتر از این گفته شان به آنجا رجوع کنند، آغاز کرده اند. رفقایِ «ندای سرخ»، قبلاً در پیام ششم شان، یعنی در جایی از «انقلاب و دمکراسی» صحبت کرده اند به مخاطبین خود گفته بودند که:
« دروغ دیگری که میلیاردها میلیارد دلار خرج کرده اند تا ما را نسبت به واقعیات «انقلاب» خواب کنند، اینست که گویا «انقلاب» یعنی خشونت و تخریب و کشت و کشتار که هزینه ای بس سنگین برای تغییر یک جامعه است. درصورتیکه می بینیم که این حکومت ظالمانه ی دیکتاتورها است که در تمام طول حاکمیّت شان با اعمال خشونت و کشتن مردم و تخریب زندگی میلیونها انسان منافع و مقاصد پَست شان را جلو می برند. کجا بودند آنهائیکه «عدم خشونت» را بنا بر »نظرات کارشناسانه» شان موعظه کرده و «انقلاب» را عامل خشونت معرفی می کنند؟ انقلاب ایران هنوز دو ماه نشده که آغاز گشته و الآن هم این حکومت است که می زند و می کشد و زندان می اندازد. کاری که سی سال مداوم است که انجام داده و تا زمانیکه هست، ادامه خواهد داد. پس «انقلاب» نه تنها عامل خشونت و کشت و کشتار نیست، بلکه پاسخی قاطعانه به خشونت و از بین بردن آن است.
نکته ی دیگری که حاکمان حکومت های دیکتاتوری و استثماری میلیاردها میلیارد خرج کرده اند تا مزدوران خود را با عنوان های «تاریخ دان» و «تاریخ ساز» و »تاریخ نویس» و «عالمان اجتماعی» و «فیلسوف» اجتماعی به ما بقبولانند، اینست که انقلاب «مخرب» است و نتیجه ای جز از هم پاشیدگی ساختار اجتماعی ندارد. اینهم دروغ دیگری است که با اینکه مردم ما تازه بیدار شده اند و کمتر از دو ماه است که انقلاب را تجربه می کنند،
به کذب بودن آن پی برده اند. مثلاً، «آزادی اجتماعات و تظاهرات» را در نظر بگیرید. ساختار حکومت جمهوری اسلامی اینگونه است که «آزادی اجتماعات و تظاهرات» را غیر قانونی می شمارد. هم اکنون نیز با استناد به همین قوانین، اعتراضات و اجتماعات مردمی را به گلوله می بندد. اما مردم با اولین اقدام انقلابی خود، ساختار پوسیده ی جمهوری اسلامی را در این محدوده به چالش کشیده و سعی دارند تا حق دمکراتیک آزادی اعتراضات و اجتماعات را جایگزین آن نمایند. از همین مثال نتیجه می گیریم که اقدامات انقلابی مردم، درست است که ساختار و روابط مسلط در نظام قدیمی و پوسیده را هدف می گیرد و تخریب می کند، اما در همان حال روابط و ساختار نوینی را جایگزینش می سازد. دروغ «کارشناسانه» اساتید و فیلسوف های حکومتی در اینجاست که خصلت و خصوصیّت سازندگی انقلاب را پنهان می سازند و کاذبانه به مردم القاء می کنند که انقلاب صرفاً تخریب کننده ی ساختارهای اجتماعی است.
و اما در مورد «دمکراسی»، در پیام اول خود توضیح دادیم که ما برای تحقق خواسته های دمکراتیک مردم اقدام به شرکت در این مبارزات کردیم. همچنین خاطر نشان ساختیم، این خواسته ها، که توده ی مردم آنها را بنام «حقوق بشر«می شناسد، تنها در شرایطی قابل تأمین و تضمین می باشد که «حق حکومت» تمامی افراد جامعه، که پس از «حق بقاء»، ابتدایی ترین و اساسی ترین حق بشری است تأمین شده باشد. بسیاری از عوام از «حق حاکمیّت مردم» برداشت محدودی داشته و آن را با «حق رأی عمومی» اشتباه می گیرند. قدرتمندان جوامع بشری، قرنهاست که از حساب بانکی و بودجه های حکومتی استفاده کرده اند و اساتید و »دانشمندان» فراوانی را ساخته اند، تا چنین توهم و دروغی را از طریق کلاسهای درس و کتاب نویسی و سخنرانی و مصاحبه و فیلمسازی و … شایع کنند. متأسفانه در کار خود نیز موفقیّت بسزایی داشته اند. اما، همانطور که در ایران هم می بینیم، داشتن «حق رأی عمومی» به معنای «حاکمیّت مردم«(دمکراسی) نمی باشد. در بسیاری از کشورها، اول شخص مملکت را از طریق »انتخابات عمومی» بر می گزینند و نام خود را «جمهوری فلان و بهمان» می گذارند. اما، در این کشورها، دمکراسی وجود ندارد. مانند جمهوری خلق چین، جمهوری سوریه، جمهوری های آسیای مرکزی و آفریقایی و آمریکای لاتین، همه و همه جمهوری هستند و به زنان و مردان بالغ شان «حق رأی» داده اند، اما، کشورهای دمکراتیکی نمی باشند و حقوق دمکراتیک مردم خود را از ایشان سلب کرده اند. در عوض کشورهایی مانند سوئد و دانمارک و … داریم که علیرغم نظام سیاسی مشروطه سلطنتی، که شخص اول مملکت از طریق موروثی به تخت پادشاهی می نشیند، حقوق دمکراتیک مردم را، تا مقدار زیادی رعایت می کنند. مطمئناً، داشتن «حق رأی عمومی» یکی از واجبات دمکراسی است. اما دمکراسی به آن محدود نمی شود. ما باید از خود سوأل کنیم، چه چیزیست که حکومتی را وادار به رعایت حقوق دمکراتیک مردم می کند؟ با یافتن این عامل مشترک، ما به معنا و مفهوم دمکراسی نیز نزدیکتر می شویم. همان معنا و مفهومی که نظرات »کارشناسانه» سعی در پنهان نگاه داشتنش دارند.
در بررسی ساختار سیاسی کشورهای جهان متوجه می شویم، در هر مملکتی که نهادهای مردمی و مستقل از حکومت، سابقه ی دیرینه تری داشته و در اشکال متنوع انجمن های محلی، اتحادیه های کارگری و صنفی، انجمن های غیر دولتی و احزاب و مطبوعات آزاد و … مردم را مطلع و متشکل کرده و قدرتمند تر می سازند، به همان نسبت، حکومت ها نیز مجبور به رعایت حقوق دمکراتیک مردم می شوند. و در هر جایی که این نهادها ضعیف و یا غایب اند، حکومت های آنها نیز بیشتر به حکومت مطلقه و دیکتاتوری تمایل دارند. در همین ایران خودمان هم شاهد بودیم که در روند انقلاب پیشین، هنگامیکه نهادهای محله ها و شوراهای کارگری و … شکل گرفت، حتی قبل از ۲۲ بهمن ۵۷، فضای سیاسی کشور باز تر شد و مطبوعات مستقل شکوفا شد و رشد کرد. مرتجعین مذهبی تنها زمانی توانستند حکومت استبدادی و دیکتاتوری خود را مطلقه کرده و به ما تحمیل کنند که تا سال ۱۳۶۰ با سرکوب های خونین و خشونت بی سابقه، این نهادهای دمکراتیک را منحل کرده و با انجمن های اسلامی وابسته به حکومت شان جایگزین کنند. شوراهای اسلامی کارگری و نشریات وابسته به حکومت و کمیته های محلی وابسته به مساجد و روحانی حکومتی و … جایگزین نهادهای مستقل و دمکراتیک مردمی و پایگاهی برای تحمیل اراده ی حکومت دیکتاتوری به مردم شدند. و مجموعاً، در کنار دولت و قوه قضایه و مقننه، ساختار سیاسی جمهوری اسلامی را تشکیل دادند.
پس برای استقرار «دمکراسی» در ایران فردا، ما باید با اقدامات انقلابی خود، به انهدام و انحلال نهادهای حکومتی، و تشکیل دوباره ی نهادهای مردمی و مستقل از حکومت ها بپردازیم و جایگزین نهادهای حکومتی کنیم. یکی از ابتدایی ترین و مهمترین نهادهای مردمی که هم استفاده ی بلافاصله در پیشبرد مبارزات مردمی دارد و هم در درازمدت، تضمین کننده ی قدرت مردمی است، انجمن ها و یا کمیته های محلی است.»
با خواندن مطالب بالا، آیا دوستان جافک، خجالت نمی کشند که چنین تهمت های ناروایی را به این رفقا نسبت می دهند؟ آیا این نمونه ای از انتقاد سازنده است؟
ما در پایان این بخش خوانندگان خود را به مفاد «منشور پیشنهادی…» که مربوط به این بحث مشخص می شود رجوع می دهیم تا توهّم اینکه رفقایِ «ندای سرخ» در مقطعی پایشان به سمت آشتی با اصلاح طلبان حکومتی لغزیده است را نیز بر طرف سازیم و نشان دهیم که عملکردِ این رفقا همواره در چهارچوب اعلام شده یِ برنامه مبارزاتی ما بوده است. بنابراین در عوض این شعبده بازی ها و نق زدن های اپورتونیستی (فرصت طلبانه) بهتر بود که این دوستان واردِ یک بحث اصولی و ایدئولوژیک بر روی مفاد و یا کلیّتِ «منشور پیشنهادی …» می شدند.
«ج- بورژوازی این نظام و روابط و مناسبات موجود را از طریق اعمال دیکتاتوری طبقاتی خود توسط حکومت های سرمایه داری و بعضا با ائتلاف با دیگر طبقات ارتجاعی، در سراسر جهان به پرولتاریا تحمیل کرده و از آنجایی که این نظام بر مبنای تولید اجتماعی از یکطرف و کنترل خصوصی بر ابزار و روند و محصول تولید از طرف دیگر، قرار دارد، حامل تضادی است که نیروهای مولده را در تصادم با مناسبات و روابط تولیدی قرار داده و نهایتا به فروپاشی آن خواهد انجامید. پرولتاریای جهانی چاره ای جز مبارزه برای سرنگونی این حکومت ها و جایگزینی آن با دیکتاتوری پرولتاریا که تنها شکل استقرار آن حکومت شورایی است، نداشته و در صورت عدم موفقیتش، آلترناتیوی جز بازگشت به بربریت در مقابل جامعه انسانی وجود ندارد.
هـ- طبقات عمده متخاصم حاضر در این جامعه پرولتاریا و بورژوازی می باشند.
و- هدف نهایی طبقه کارگر ایران به همراه طبقه کارگر جهانی سرنگونی حکومت بورژوازی به عنوان سرآغاز انقلاب سوسیالیستی بوده تا نه تنها نظام سرمایه داری، بلکه کلا نظام طبقاتی جامعه بشری را منهدم کرده و بنای جامعه بدون استثمار و طبقه و کمونیستی را جایگزین کند.» (بندهای جیم، ه، واو از ماده ۱٫ نظام تولیدی و اهداف)
«با در نظر گرفتن شرایط جهانی و تلاش سرمایه داری بومی برای ادغام در سرمایه جهانی، فشار مضاعفی بر کارگران وارد آمده و با پیروی از سیاست های نولیبرالیستی جهان، از طریق خصوصی سازی و سیاست درهای باز اقتصادی، باعث ورشکستگی رشته های مختلف تولیدی و نتیجتا بیکاری و فقر گسترده تر اجتماعی گشته است. چنین شرایطی باعث وخامت بحران های اقتصادی و اجتماعی گشته، بطوری که دیگر قابل تحمل نبوده و مدتی است که مبارزات اجتماعی رو به اعتلا گذاشته و می رود تا در تداوم خود شرایط انقلابی را به جامعه تحمیل کند.
الف- طبقه کارگر ایران نه تنها از چنین شرایطی واهمه نداشته، بلکه به استقبال چنین اوضاعی رفته و از این فرصت برای سرنگونی و انهدام ماشین حکومتی بورژاوزی و استقرار حکومت دیکتاتوری پرولتری به شکل دموکراسی مستقیم شوراها استفاده می کند. حکومت شوراها تنها شکلی از حاکمیت بشری در جامعه ی طبقاتی می باشد که می تواند کلیه امتیازات سیاسی و حقوقی را از بورژازی سلب کرده و از این طریق راهگشای تغییر کلیدی روابط تبعیض آمیز طبقاتی، جنسیتی، ملیتی و مذهبی باشد.
ب- کمونیست ها با هر گونه قرائت لیبرالی و رویزیونیستی از سوسیالیسم که زیر عبارات عوام فریبانه ی “جمهوری دموکراتیک”، “جمهوری دموکراتیک خلق” و یا “جمهوری دموکراتیک نوین” سعی در ابقای اشکال هرمی و پارلمانی قدرت بورژوازی را دارند و حتی به نام سوسیالیسم به جای حکومت مستقیم مردم از طریق شوراها سعی در جایگزینی “نهاد نمایندگی بورژوازی” را داشته و “دیکتاتوری حزبی” را معادل با دیکتاتوری طبقاتی پرولتاریا می نمایند، مرزبندی داشته و معتقدند که تنها شکل حکومتی ای که پرولتاریا می تواند از آن برای استقرار دیکتاتوری طبقاتی اش استفاده کند، شیوه حکومت شورایی از نوع کمون پاریس می باشد که با اتکا به نیروهای مسلح داوطلبانه مردمی حکومت کرده و هیچ نیروی مسلح متمرکز دیگری را تحمل نخواهد کرد.
ج- کمونیست ها همچنین با دیدگاه های اپورتونیستی که استراتژی طبقه کارگر را استقرار “حکومت کارگری” عنوان کرده و بدون هیچ تعریفی از آن، در را برای سازش با قرائت های رویزیونیستی و غیرکمونیستی باز می گذارند، مرزبندی دارند.» (مقدمه و بندهای الف، ب، و جیم از ماده ۲٫ استراتژی)
و این ما را به قسمت بعدی، یعنی، درکِ ما از استقلال طبقه کارگر و آلترناتیو پرولتری می رساند.

بخش چهارم: درک ما از استقلال طبقه کارگر (۱)
ج – تاکتیک ها
تا اینجا گفتیم که از نظر ما، مهمترین گامی که انقلابیون کمونیست باید در جهت ایجاد استقلال طبقاتی کارگران بردارند، تشخیص و تبیین استراتژی مستقل این طبقه در شرایط مشخص تاریخیِ جامعه مورد نظر است. امری که از طرف کمونیست ها، پس از حزب اشتراکیون اکثریون در سالهای اولیه یِ پس از انقلاب مشروطه ترک گشت. همچنین، گفتیم که این استراتژی مستقل در این مقطع از تاریخ جامعه یِ ایرانی، سرنگونی حکومت سرمایه داری جمهوری اسلامی از طریق انقلابی دمکراتیک و جایگزینی آن با حکومت جمهوری شورایی است. اما، صرف انجام این وظیفه، استقلال طبقه کارگر حاصل نگشته، بلکه برداشتن قدم های دیگری تا تأمین آن ضروری است.
در اینجا است که وظایف انقلابیون کمونیست از دایره محدود خود در آمده و در ارتباط با طبقه کارگر قرار می گیرد. طبقه کارگر بواسطه یِ روابط موجود در تولید سرمایه داری، از یکطرف، تنها طبقه ای است که با مبارزات خود علیه این نظام می تواند به آلترناتیو حکومتی در مقابل حکومت سرمایه داری عینیّت بخشد. اما، از طرف دیگر، طبقه کارگر بواسطه یِ همین روابط، دچار از خود بیگانگی ای گشته که او را از نقش تاریخی اش غافل می کند. این «از خود بیگانگی» (الینیشن Alienation ) گو اینکه برخاسته از طلسم کالا (Fetishism ) است، اما بدان خلاصه نمی شود. سرمایه داران و حکومت های سرمایه داری و روشنفکران لیبرال، برای حفظ عدم آگاهی طبقه کارگر به نقش تاریخی اش از هیچ هزینه و دروغ و توطئه ای فرو گذاری نمی کنند. رواج دیدگاه اکونومیستی در میان فعالان کارگری، در اثر تبلیغات آگاهانه بورژوازی و تأثیر آن در رهبران نا آگاه طبقه کارگر حاصل شده است. بورژوازی بصورتِ آگاهانه خواهانِ حفظ نا آگاهی طبقه کارگر بوظیفه و توان تاریخی اش است. آنها قرن هاست که با به کار گرفتن سیاست «چماق و هویج»، یعنی سرکوبِ وحشیانه یِ مبارزات و مبارزان و احزاب سیاسی طبقه کارگر، و عقب نشینی های مقطعی در مقابل خواسته های صرفاً اقتصادی آن، فضایِ لازم برای نفوذ اکونومیسم در میان فعالانِ کارگری را بوجود آورده اند. بخصوص، پس از پیروزیِ انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، و توسعه یِ روحیه انقلابی کارگران جهان، درست در زمان نیاز اردوگاه سرمایه به ایجاد ثبات جهانی در روابط امپریالیستی اش، باعث تشدید بحران ناشی از نیاز توسعه طلبانه سرمایه شد و ساختار دولتی کردن سرمایه و عقب نشینی تاریخی در آن مقطع را به دولت های رفاه، ناگزیر ساخت. متأسفانه این تغییر استراتژی، با نفوذ نظام سلسه مراتبی (بوروکراسی) در احزاب کارگری و انتقال قدرت حزبی در جمع های کوچک غیر انتخابی مانند «اداره سیاسی» (پولیت بورو)، و انتقال قدرت سیاسی در حکومت شوراهای روسیه، از بدنه جامعه و شوراها به درون حزب، و بازسازی روابط و حاکمیّت بورژوازی در جامعه ی شوروی، همزمان شد. با در نظر گرفتن نقش رهبری حزب بلشویک در انترناسیونال سوم و دگر دیسی آن در اواخر دهه بیست قرن بیستم (۱۹۲۵ تا ۱۹۳۰)، تمامی این احزاب بسوی سیاست سازش و تبلیغ ناسیونالیسم و اکونومیسم روی آوردند و باعث شدند تا چنین دیدگاهِ «از خود بیگانه یِ» طبقه کارگر بصورت گسترده ای نشر و در میانِ فعالان طبقه کارگر نفوذ کرده و تا به امروز ثبات یابد.
پس قدم بعدی ایکه انقلابیون کمونیست در جهتِ ایجاد استقلال طبقاتی کارگران باید بردارند، مبارزه علیه این از خود بیگانگی و زدودنِ آن از میان فعالان و توده هایِ کارگران است. بدین ترتیب، روند تأمین استقلال طبقاتی کارگران، جدا از روند خودآگاهی ایشان به نقش تاریخی، استراتژی و تاکتیک طبقاتی خود نیست. بر این مبناست که انقلابیون کمونیست در برنامه خود برای تحقق انقلاب پرولتری و استقرار حکومت شوراها، باید تاکتیک های مناسبی را اتخاذ نمایند. بخش سوم «منشور پیشنهادی برای وحدت کمونیست های ایران» به این امر (تاکتیک ها) اختصاص داده شده است که ما حصل آن « نفی و طرد هر گونه سیاست بورژوازی و لیبرالیسم برای پیشبرد مبارزه انقلابی علیه حکومت سرمایه داری» است. البته در این مورد هم ما هیچگونه نو آوری ای نکرده ایم و تعیین این تاکتیک را بر مبنایِ تجربه یِ موفق انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و تاکتیک حزبِ آنزمان کمونیست بلشویک و تبلیغاتِ لنین قرار داده ایم.
همانطور که بارها اشاره کرده ایم، طبقه کارگر از نقش طبقاتی خود در جریان مبارزات روزمره و انقلابی علیه نظام و حکومت سرمایه داری آگاه می گردد. در بخش سوم از «منشور پیشنهادی برای وحدت کمونیست های ایران» آمده است:
«تاکتیک:
شرایط ویژه رشد سرمایه داری در ایران و متعاقبا شکل متمرکز و استبداد حکومتی آن باعث گشته تا بخشی از سرمایه داران بویژه سرمایه داران صنعتی و خرده بورژوازی از مراکز ثروت و قدرت دورمانده و به همین علت خواهان تغییر هیئت حاکمه کنونی و جایگزینی آن با الگوی متعادلی از هرم لیبرالی قدرت گردند تا مانع فروپاشی ساختار قدرت سیاسی و تغییرات بنیادین در روابط و مناسبات تولیدی و کلا نظام و شیوه ی تولید سرمایه داری شوند. این بورژوازی لیبرال-رادیکال که نماینده سیاسی بورژوازی دورمانده از قدرت است، بیش از آنکه با حکومت استبدادی خصومت داشته باشد، از اوج مبارزات توده ای و انقلاب کارگران وحشت داشته و سعی دارند که برای گمراهی آنان چهره ای انقلابی گرفته و شعارهای پرولتاریا را با حذف محتوای انقلابی و جایگزینی محتوای سازشکارانه و لیبرالی، در جهت منافع خود به تصرف درآورده و مبارزات ایشان را به کانال های مورد کنترل خود منحرف کنند تا از این توانایی مبارزاتی، در جهت چانه زنی با دیگر جناح های طبقه حاکم و سرمایه داری جهانی، برای بدست آوردن سهم بیشتری از حاصل استثمار کارگران و چپاول منابع مردمی، استفاده کنند. نتیجتا:
الف- تاکتیک کنونی پرولتاریای ایران، افشای عملکرد و طرد هر نوع سیاست سازشکارانه و خط مشی های رفرمیستی-بورژوایی است که نهادها و سازمان های بالقوه انقلابی مردمی را از اهداف و استراتژی کمونیستی طبقه کارگر به جهت منافع بورژوازی و حکومتش سوق می دهند.
ب- این مهم از طریق تبلیغ و ترویج سوسیالیسم علمی و اهداف کوتاه مدت و درازمدت پرولتاریای انقلابی و سازماندهی مبارزات طبقاتی پرولتاریا و جنبش های اجتماعی توسط کمونیست ها و تشکیل هسته های کمونیستی در سراسر جامعه ایران، در مراکز شغلی و محلات سکونتی، برای اعمال رهبری حزب طبقه کارگر بر کلیه ی جنبش های اجتماعی و سمت دادن آن ها به تحقق اهداف و شعارهای استراتژیک و هدف نهایی جنبش پرولتری قابل اجرا می باشد.
ج- همچنین کمونیست های ایران با قرائت های خرده بورژوازی از انقلاب، که گویا “نمایندگان” جدا از طبقه ی کارگر بصورت مستقیم و بدون مبارزه طبقاتی آگاهانه، هدفمند و سازمان یافته طبقه ی کارگر می توانند به اهداف نهایی و استراتژیک طبقه کارگر دست یابند، مرزبندی داشته و ایشان را از میان خود طرد می کنند.
د- همچنین کمونیست ها با تاکید بر ناگزیری استفاده از روش قهرآمیز و مسلحانه توسط طبقه کارگر برای شکستن مقاومت حکومت بورژوازی و تسلیح توده ها و تشکل آنها در سازمان های مسلح داوطلبانه در زیر فرماندهی مستقیم حکومت شورایی، از هرگونه توهمی نسبت به تاکتیک مسلحانه چریکی و یا تروریستی که زیر لوای “شکستن دیکتاتوری و استبداد” و یا “به حرکت در آوردن توده ها” مطرح می گردند، مرزبندی داشته و مبلغین و مجریان چنین تاکتیکی را از میان خود طرد می کنند.»
پس بدین ترتیب، این وظیفه یِ انقلابیون کمونیست در هسته ها و کمیته های کمونیستی است که در تجمعات و تشکلاتِ کارگری، از هر نوع، شرکت کرده و در جریان روز مبارزات ایشان، آنان را با نقش تاریخی خود آگاه سازند و در پیشبرد همین مبارزات، تجاربِ گرانقدر و پیروزمندانه یِ طبقه کارگر را در اتخاذ راه ها و روش هایِ متنوع انتقال دهند. از لحاظ سیاسی، این بدان معناست که در جریان مبارزه یِ طبقاتی کارگران علیه سرمایه داری، کلیه سیاست ها، راه ها و روش هایی را که بورژوازی برای منحرف کردنِ این مبارزات و اذهانِ کارگران از منافع و اهدافِ طبقاتی شان، طراحی و تبلیغ می کند را پیگیرانه افشاء کرده و نمایندگانِ فکریِ ایشان را در میانِ کارگران منزوی سازند.

بخش پایانی: استقلال طبقه کارگر (۲) – حزب انقلابی و هژمونی

تا اینجا توضیح دادیم که طبقه کارگر ایران در وحله اول می بایست برنامه مستقل خود را برای جهت تغییر جامعه ارائه دهد. در این مرحله، بخصوص نقش روشنفکران انقلابی و مبارزه ایدئولوژیک شان با تمامی خط مشی های ریز و درشت بورژوایی از اهمیت خاصی برخوردار است. ما توانسته ایم تا این دوران را بگذرانیم و به چنین برنامه ای دست یابیم. البته ادعا نداریم که برنامه پیشنهادی ما، تنها برنامه ی انقلابی برای طبقه کارگر است و هیچ جای اصلاح، بهبود و تغییر و تکمیل ندارد. ما حداقل یک برنامه ی انقلابی دیگری را نیز مطالعه کرده ایم که از طرف گروه دیگری ارائه شده است. اما چهارچوب و اساس این دو برنامه یکی است و فعلاً مرز بین برنامه انقلابی و رفرمیستی و اپورتونیستی را تعیین کرده اند. این دو برنامه در تحلیل ویژه گی های نظام سرمایه داری ایران با یکدیگر اختلافاتی داشته و در نتیجه تعریف متفاوتی از برنامه های زیر بنایی پرولتاریا، پس از بدست گرفتن قدرت را ارائه می دهند، اما اصل این موضوع که پرولتاریا تنها طبقه انقلابی است و رهبریت تاریخی جامعه را برای ایجاد دگرگونی اجتماعی داراست، و اینکه در هم شکستن ماشین حکومتی سرمایه داری وظیفه فوری آنست و اینکه انقلاب دمکراتیک ایران به معنای استقرار حکومت شوراها می باشد، در هر دو برنامه تجلی دارد. بنابراین می بنیم که این دو برنامه بیانگر استراتژی مستقل پرولتاریا در انقلاب دمکراتیک کنونی هستند که می بایست در روند مبارزه ایدئولوژیک و تعامل و تقابل نظرات در یک کنگره سراسری، به تدوین برنامه واحدی نایل آیند. مسلماً امکان ارائه برنامه های دیگری نیز هست حتی اگر ما هنوز نخوانده باشیم و یا اینکه هنوز نوشته و توزیع نشده باشند.
رفقای جافک خود شاهد بودند که رسیدن به چنین برنامه ای برای ما آسان و ارزان به دست نیامد و مورد هجوم و ضربات ناجوانمردانه یِ رویزیونیست ها و اپورتونیست ها بودیم و هستیم، اما نهایتاً پیگیری و استواری بر لزوم مستقل سازی نظری پرولتاریا در ایران کنونی ما را تا به اینجا رسانده است.
اما از این نقطه به بعد، امر عینیت بخشیدن به نظرگاه مستقل پرولتاریا مرکز فعالیّت های ما شده است. همانطور که گفتیم، تشکیل حزب طبقه کارگر، جدا از روند مستقل سازی پرولتاریا نیست. اگر بخواهیم این حکم را کمی بیشتر باز کنیم، به این معناست که صرفاً دستیابی عده ای کمونیست به تئوری انقلابی لازم برای دگرگونی انقلابی جامعه در جهت منافع و اهداف پرولتری کافی نیست. اینک این نظریه باید تبدیل به یک نیروی مادی و عینی در جامعه گردد. این ضرورت دو هدفِ پیوسته را در مقابل ما قرار می دهد. اول، بوجو آوردن اتحادی از نیروهای کمونیست موجود و جذب نیروهای بالقوه کمونیستی حول برنامه انقلابی پرولتاریا. چنین هدفی از لحاظ عملی به این شکل است که برنامه به دست آمده را در سطح اجتماعی طرح و تبلیغ کنیم و بر مبنای اصول آن وارد مبارزه ایدئولوژیک با دیگر کمونیست های انقلابی گردیم تا نهایتاً بر مبنایِ برنامه واحدی به توافق رسیده و به اجرای آن متعهد گردیم. جزئیات عملی این امر، آنچنان عیان است که نیازی به اعلام آن نیست و همچنین، دارای ویژگی نظری خاصی نیست که بخواهیم وقت خواننده را بر چگونگی آن هدر دهیم. فقط به نتیجه یِ این اقدام در خود اشاره می کنیم که گام بزرگی در جهت ایجاد حزب طبقه کارگر است، و معمولاً به اتحادی از کمونیست های انقلابی منتهی خواهد گشت. اما این اتحاد بمثابه ی تشکیل حزب طبقه کارگر نیست. لازمه یِ آن می باشد، اما کفایت نمی کند. مهمتر از اتحاد کمونیست ها، اتحاد کمونیست ها با قشری از طبقه کارگر است که به نقش تاریخی خود واقف شده باشد و ارتباط بین اجزاء برنامه انقلابی پرولتاریا را درک کرده باشد. خوشبختانه به علت تبلیغ کمونیسم و سوسیالیسم در انقلاب ۵۷، کارگران انقلابی و معتقد به اصول علمی مبارزه طبقاتی بخصوص در کمیته های فعالان کارگری کم نیستند، باید با ایجاد ارتباط های کنکرت و هدفمند، ایشان را نیز به ضرورتِ روند مبارزه ایدئولوژیک برای رسیدن به یک برنامه متحد معتقد نموده و در ارتباط با مبارزات جاری قرار داد. اما این باز هم در حدود وحدت کمونیست ها می گنجد و بخودی خود ساختمانی حزبی نیست. ساختمان حزبی متشکل از مجموعه ی سازمان های سراسری و محلی، حرفه ای و غیر حرفه ای، هسته ها و کمیته های تسمه نقاله ایست که این کمونیست ها را، اعم از روشنفکر و کارگر، به توده های کارگری بطور مؤثری مرتبط می سازد. پس، ایجاد سازمانی متضمن استقلال طبقه کارگر در یک جامعه است که کمونیست ها را بمثابه یِ پیشروان جنبش کارگری با توده ها و در نتیجه مبارزات روزمره ایشان، بطور مؤثری مرتبط سازد. چنین سازمانی را «حزب طبقه کارگر» می نامیم که آخرین گام در جهت تبدیل طبقه کارگر به یک طبقه انقلابی مستقل است. این هدف دومی است که در پیوستگی با هدف اتحاد کمونیست ها در دستور کار ما قرار دارد و باید در دستور کار دیگر گروه ها و هسته های کمونیست های انقلابی نیز قرار گیرد. ما زمانی می توانیم استقلال طبقه کارگر را مادی و عینی معرفی کنیم که در هر جا که کارگران مبارزه می کنند، نظریه کمونیستی نیز در مقابل راه حل های بورژوازی مطرح شود و به عنوان آلترناتیوی در مقابل توده یِ طبقه کارگر قرار گیرد.
در اینجا لازم است به پیچیدگی و پیوستگی این دو هدف تأکید کنیم. از الآن فرمول خاصی برای پیشبرد مرحله ای آن وجود ندارد. در حقیقت با پیشبرد مبارزه ایدئولوژیک تواماً با فعالیت های عملی در جهت ایجاد هسته ها و سازمان های لازم است که مبنایی عینی و واقعی برای پیشبرد مبارزه ایدئولوژیک به ما می دهد. با همکاری و همنظری و روشن ساختن اختلافات و نتایج عملی آنها جهت رفع موانع و معضلات مقابل پا است که در عین اختلافات تئوریک، به وحدت ایدئولوژیک دست می یابیم و در خود احساس تعهدی می کنیم که با وجود عدم توافق صد در صدی، بین اصول و فروع باورهایمان تفاوت قائل شده و متحدانه در یک سازمان در کنار هم قرار گیریم. چرا که تصور سازمانی مطلقاً همنظر در تمامی جزئیات، تصوری باطل است.
مسلم است که با تشکیل حزب طبقه کارگر نیز هژمونی طبقه کارگر در انقلاب دمکراتیک تأمین نمی گردد. حزب طبقه کارگر و استقلال طبقاتی پرولتاریا برای تبدیل کردن اهداف و برنامه های این طبقه به یک آلترناتیو عینی در مبارزه طبقاتی لازم است، اما برای تبدیل این استقلال به نقش رهبری و هژمونیک طبقه کارگر در انقلاب دمکراتیک، نیاز به قبول این تئوری از طرف اکثریت توده های طبقه کارگر دارد تا با نیروی طبقاتی خویش، بتوانند توده های انقلابی جامعه را به سمت انهدام ماشین حکومتی بورژوازی رهنمون کنند و به شوراهای بوجود آمده در مراکز شغلی و محلی قدرت و نقش حاکمیّت جامعه را بدهند. بنابراین سوالی که مطرح است اینست که این هژمونی به چه صورت محقق گشته و اعمال می شود؟
در اینجا نقشی که ما کمونیست ها برای خود و حزب طبقه کارگر قائل می شویم بسیار مهم است. بنظر ما، با تکیه بر مبنایِ تجارب انقلاب های شکست خورده یِ پرولتری و اقدامات کمونیستی پس از پیروزی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه، حزب طبقه کارگر عنصر آگاهی طبقه کارگر بوده که حتماً باید در مقام رهبری قرار گیرد. چرا که این حزب متشکل از آگاه ترین قشر طبقه کارگر است که با اتکا به دیدی عینی از نیروهای طبقاتی و مبارزه ایشان در جامعه ضرورت های مرحله ای طبقه کارگر را در جهت پیشبرد و پیروزی در مبارزه طبقاتی شناسایی و پیش بینی می کند و بر مبنایِ تجربه ی طبقاتی پرولتاریای جهانی در طول تاریخ موجودیت و مبارزه طبقاتی اش، راه حل های لازم را ارائه می دهد. پس قدرت اصلی حزب طبقه کارگر، قدرت پیش بینی و آمادگی برای پاسخ به ضرورت های عینی مبارزه طبقاتی است. این آگاهی است که به حزب طبقه کارگر نقش پیشگامی داده و امکان نظری رهبری آن را تأمین می کند. اما، چنین قابلیّت و نقشی، به حزب طبقه کارگر نقش «نمایندگی» طبقه کارگر را نمی دهد. مقام «نمایندگی طبقه کارگر»، مقامی است که توده های این طبقه با رأی مستقیم خود به شخص و یا گروهی از افراد تفویض می کنند. مسلماً در جامعه ای که اکثریت طبقه کارگر به نقش تاریخی خود واقف نیست و بر علم مبارزه طبقاتی تسلط ندارد، دخیل کردن ایشان در امور انتخاباتی حزبی، نقش پیشاهنگی آن را نفی می کند. از طرف دیگر نیز، اگر حزب طبقه کارگر خود را در نقش «نمایندگی طبقه کارگر» ببیند و این اختیار را به خود بدهد که به جایِ طبقه کارگر تصمیم گرفته و اقدام کند، در حقیقت به نخبه گرایی بورژوازی غلتیده و از باور این اصل که انقلاب توسط توده ها صورت می پذیرد و نه نخبگان ایشان، عدول کرده است. متأسفانه اشتباه گرفتن نقش حزب طبقه کارگر با نقش توده های کارگری ضربات جبران ناپذیری به طبقه کارگر و احزاب آن در قرن بیستم وارد آورد و در کنار دیگر باورها و انحرافات نظری، باعث شکست پرولتاریا در انقلاب های بسیاری گشت. پس هژمونی طبقه کارگر در مبارزات طبقات اجتماعی از طریق اقدام حزبی به نمایندگی طبقه کارگر قابل اجرا نیست. این هژمونی تنها از طریق پذیرش راه حل های حزبی از طرف توده های کارگری و اقدامات اجرایی مستقیم کارگران است که بر جامعه اعمال می گردد.
همینطور در دوران حکومت شوراها، حزب طبقه کارگر نمی تواند برای خود نقش حکومتی قائل شود. مسلح شدن حزب طبقه کارگر در دوران حکومت شوراها چیزی جز ایجاد قدرت موازی و دوگانه نبوده و نافی جمهوری شورایی است. حکومت شورایی تنها زمانی حاکمیّت واقعی یک جامعه می شود که هیچ دسته یِ متمرکز مسلحی را در مقابل ارتش داوطلب توده ای زیر نظر شوراها نداشته باشد. این صحیح است که حتی در دوران حکومت شوراها روابط و مناسبات بورژوازی وجود داشته و امکان بازتولید شان می رود. به همین علت نیز حزب طبقه کارگر هنوز رسالت پیشگامی و لزوم اشغال نقش رهبری طبقه کارگر را در مبارزه طبقاتی دارا می باشد. اما این به معنی اقدامات بلاواسطه یِ آن، به نمایندگی از طرف طبقه کارگر نیست. نمایندگان طبقه کارگر در شوراها انتخاب می شوند و آنها هستند که وظایف شان بصورت عمومی و جزئی از طرف پرولتاریا مشخص شده است. حزب طبقه کارگر باید به دمکراسی شورایی احترام گذاشته و به این واقعیت آگاه باشد که تا زمانیکه قدرت به دست شوراها، یعنی مردم است، ممکن است راه را اشتباه بروند و تصمیمات اشتباه بگیرند. نقش حزب تبلیغ و ترویج و آموزش ایشان در مورد آلترناتیو پرولتری است و نهایتاً با افشای کمبودها و نقش مخرب تصمیمات مردم در رسیدن به خواسته ها، اهداف و منافع شان، نهایتاً اصلاح اشتباهات را باعث خواهند شد. اما، همانطور که در انقلابات «کمونیستی» قرن بیستم دیدیم. با نبود قدرت در دست شوراها، هنگامیکه روابط اجتماعی و سیاسی سرمایه داری که در درون حزب بازسازی می گردد، دیگر نیرویی برای مبارزه با بورژوازی باقی نمی ماند.
البته ما اینجا فقط در مورد چگونگی ایجاد و اعمال رهبری حزب بر طبقه کارگر و از آن طریق هژمونی طبقه کارگر در مبارزات انقلابی مردمی صحبت کرده و هدفمان توضیح کامل مشکلات و معضلات سیاسی دوران گذار سوسیالیستی و یا حتی نقش و وظایف حزب طبقه کارگر در این دوران نمی باشد. مطمئناً این مبحث، دوران گذار و نقش حزب در آن دوران، بحث بسیار مهم و پیچییده ای است که باید مورد توجه، تحقیق و مبارزه ایدئولوژیک کمونیست های انقلابی قرار بگیرد. اما هدف ما در اینجا محدود به روش اعمال هژمونی نظری و برنامه ای حزب و طبقه کارگر بود.
در اینجا، علیرغم وجود نکاتِ بی شمار و اساسی ای که می توان از ضعف ها و اشتباهات نظری رفقای جافک از درون نوشته کوتاه، پر نکته و پرنقص شان در آورد، به علت کثرت وظایف اساسی تر و نبود زمان کافی برای مکث در این مورد، بحث خود را خاتمه می دهیم. امیدواریم که رفقای دیگر جنبش کمونیستی انقلابی در مورد موارد بحث شده نظرات خود را اعلام داشته و با نقد نظرات ما و رفقای جافک به روشن تر شدن مباحث مطروحه یاری رسانند. اما مهمترین نتیجه ای که از این بحث ها در مورد اقدام جافک در انتشار چنان هجو نامه ای می گیریم این است که با توجه به وجود چنین مسائل اساسی ای در مقابل کمونیست های انقلابی، هرگونه بحثی که در مورد مسائل برنامه ای نباشد در حقیقت تجلی رقابت روشنفکری بورژوازی است. دیدیم که چگونه ایشان از شیوه های مغلطه آمیز و ضد اطلاعاتی برای برخورد با ما استفاده کرده و مباحث اصلی برنامه ای را فقط در جهت ایجاد توهم موضع «چپ» خود ارائه دادند. اما حتی اگر به شکل تیتر وار این نظرات رجوع کنیم خواهیم دید که در این رقابت و کوشش برای حفظ استقلال محفلی و روابط آماتوری خویش، به نفی استراتژی انقلابی «استقرار حکومت شورایی» و دیدگاه بورژوایی از اعمال رهبری و هژمونی حزب و طبقه کارگر افتاده اند. امیدواریم این مجموعه از مباحث ما باعث باز شدن چشم این رفقا گردد و از ادامه این راه که چیزی جز جدا شدن از خط مشی انقلابی و پناه بردن به دامان احزاب و سازمان های ضد انقلابی و ضد کارگری نخواهد بود منصرف گردند. لازم می دانیم که با وجود ارائه مستندات در مقابل تهمت ها و دروغ های مطرح شده در این نامه، همانطور که علنی و بصورت گسترده آنها را مطرح کردند، رفقای این محفل، بصورت علنی به خود انتقاد کنند و این تهمت ها را پس بگیرند و با شخص نویسنده خاطی برخورد تنبیهی کنند. در چنین موقعیت حساسی که مبارزه ایدئولوژیک باید به سمت روشن تر شدن اختلافات در جهت وحدت کمونیست ها باشد، چنین رفتارهای غیر مسئولانه ای می تواند بسیار خطرناک و مخرب باشد.

با امید به وحدت کمونیست های انقلابی ایران!
**********************************************
(۱) (کجا کاریم؟ – جافک)
(۲) (همانجا)
(۳) (نامه انتقادی به هیئت تحریریه “بسوی انقلاب” ، جافک، ص ۲) (ضمیمه دوم همین نشریه)
(۴) (همانجا)
(۵) پیام پنجم ندای سرخ:«جنبش رنگین کمان» http://fa.cwiran.com/sorkh/?p=42
(6) «تأملی در چیستی جنبش سبز» – عربشاهی- ۲۲ مرداد ۱۳۸۸- سایت عصر نو
(۷) پیشروی «جنبش رنگین کمان» و تاکتیکهای قدیمی حکومتی – احمد فارسی http:// fa.cwiran.com /?p=355
(8) مبارزات مردم علیه کودتای سپاه و »رهبری« شماره ۳ بسوی انقلاب – سرمقاله http://mag.cwiran.com/?p=179
(9) منشور پیشنهادی برای وحدت کمونیست های ایران http://mag.cwiran.com/?page_id=524
(10) پاسخنامه خبرنامه ندا-۱۲تیر ۱۳۸۸

نکته فرعی: مطلب «ما و جافک» در ۵ بخش ارائه شد. که نویسنده گان آن به ترتیب، دو بخش اول رفیق «احمد فارسی» و سه بخش پایانی، رفیق «رامین رحیمی»بودند.

ضمائم:

*ضمیمه یک: این مطلبی بود که جافک را به حمله برانگیخت (ر.ش. ضمیمه دو)

مارکسیسم، علم مبارزه طبقاتی است
رامین رحیمی

تمامی ما بارها از جمله «مارکسیسم، علم مبارزه طبقاتی است» در نوشته هایمان استفاده کرده ایم. حتی برای دیگران، از لحاظ نظری و تاریخی، اصول علمی بودن آن را نشان داده و ثابت کرده ایم. اما واقعاً چند نفر از ما را سراغ دارید که در مبارزات روزمره و ارائه تحلیل های مان به این واقعیّت وفادار مانده و با آن چون یک علم رفتار کرده باشیم.
با بوجود آمدن شرایط جدید در مبارزه طبقاتی، که حتی بدبین ترین ایدئولوگ ها هم از آن بعنوان «تند پیچ» تاریخی نام می برند، دیدیم که اکثریت قریب به اتفاق مدعیان «رهبری کمونیستی» را کاملاً غافلگیر کرد. این اکثریت تا روز قبل از هجوم مردم به خیابان ها، ما را که چنین شرایطی را پیش بینی کرده بودیم (۱) و هشدار می دادیم که در شرایط کنونی مبارزه طبقاتی، به علت دوقطبی شدن جامعه و عدم انعطاف پذیری حکومت جمهوری اسلامی در مقابل خواسته های مردمی، و عدم داشتن راه برون رفت سرمایه دارانه از بحران های اقتصادی و اجتماعی، بوقوع پیوستن شرایط انقلابی در کوتاه مدت ناگزیر گشته است، را به سخره گرفته و با عناوینی چون «چپ موشکی» و غیرو، تحلیل هایمان را نا معتبر معرفی می کردند. اما واقعیّت نشان داد که شرایط عینی مبارزه طبقاتی تنها توسط همین «چپ موشکی» درک گشته بود و تنها تحلیل علمی از شرایط مبارزه طبقاتی در جامعه کنونی از طرف همین عده ارائه شده بود. و دیگر مدعیان تسلط بر «مارکسیسم، بمثابه علم مبارزه طبقاتی»، چیزی جز ایدئولوگ های عتیقه و پس مانده در دوران «چراغ موشی» نبوده اند.
البته رفقای دیگری هم اظهار داشته اند که در دو یا سه مطلب اخیر خود حس کرده بودند که خبری هست و خواهد شد، اما بلافاصله چنین نوشته اند که:« اما بگذارید برخورد انتقادی به عناصر و تشکل های منتسب یا مرتبط با جنبش کارگری را از خودمان شروع کنیم. مروری بر نوشته های یک ساله اخیر “جمعی از فعالین کارگری” نشان می دهد که زمینه تحلیل ما از اوضاع عمومی جامعه، موقعیت تضادهای طبقاتی و اجتماعی و سیاسی، و روندهای محتمل، عمدتا صحیح بوده است. ما به پیشگویی در تحلیل سیاسی معتقد نیستیم. اما توجه کافی به موقعیت تضادها، و پرهیز از یک جانبه نگری سیاسی و تنگ نظری طبقاتی، می تواند تا حد زیادی به گرفتن نبض جامعه کمک کند؛» (۲) و با این جملات به این حکم که: «مارکسیسم علم مبارزه طبقاتی است» خط بطلان کشیدند. چرا؟ چون قطعیت علم مبارزه طبقاتی را تا آن حد نمی دانند که بر مبنای آن بتوان وقایع را «پیش بینی» نمود. و معتقدند که تنها می توان آنها را «لمس» کرد. ار آنجاییکه در مطالب چندین ساله یِ این دوستان اثری از مطالعات حتی ابتدایی فلسفه و متدلوژی ماتریالیسم دیالکتیک موجود نیست، ما از بحث اینکه «واقعیت قابل لمس» مربوط به کدام مکتب (امپریسم) است و تفاوتش با «قابل شناخت» بودن حقیقت چیست، نمی شویم. چرا که به احتمال قوی استفاده از این کلمه آگاهانه صورت نپذیرفته است، اما مجبوریم به این اعتقادی که مدعی است: «ما به پیشگویی در تحلیل سیاسی معتقد نیستیم» حتماً پاسخ دهیم. چرا که علمی بودن یک نظریه، تنها زمانی اثبات می شود که توانسته باشد بر مبنای احکام مثبته یِ خود، وقوع اتفاقی را پیش بینی کرده و پس از ایجاد شرایط وقوعش، در آزمایشگاه و یا طبیعت، وجود آن را عیناً ثابت کند. مثلاً تئوری نسبیّت خاص انشتین زمانی اعتبار خود را بعنوان حکمی علمی بدست آورد که بر مبنایِ آن توانست وقوع کسوفی را در زمان مشخص و قابل رؤیت بودن آن را در مکانهای مشخص پیش بینی کند. پس از وقوع کسوف بر مبنای پیش بینی او، تئوری نسبیت خاص، بعنوان یک تئوری علمی به اثبات رسید. و یا «تئوری تکامل»، زمانی تبدیل به تئوری علمی محرزی گردید که دانشمندان روسی (اوپارین) بر مبنایِ تئوری های تکاملی توانستند در آزمایشگاه های خود شرایط «سوپ اولیه» اقیانوس ها را بازتولید کنند و در آنجا عملاً مولوکول های زنده را از آن سوپ صانع سازند. پس اگر ما معتقدیم که «مارکسیسم، علم مبارزه ی طبقاتی است» نمی توانیم خود را مارکسیست دانسته و در عین حال، به امکان «پیش بینی» وقایع اجتماعی از طریق استفاده از روش ماتریالیستی دیالکتیک و اتکا بر یافته های مثبته یِ کنونی آن معتقد نباشیم. دقیقاً، آنچه که یک کمونیست و کارگر آگاه را پیشتاز و پیشرو می کند، پیش بینی مراحل بعدی تکامل اجتماعی در یک جامعه و آماده سازی نیروهای انقلابی برای چنان شرایطی است. پیش آمدن شرایط کنونی، مانند امتحانی بود که کلیه یِ مدعیان «حزب» و «سازمان» های کمونیستی در آن رفوزه شدند. البته امیدواریم که این مطلب مختصر زمینه ای شود تا ما بتوانیم در مورد اصل «علمی بودن مارکسیسم بمثابه یِ علم مبارزه طبقاتی» با دیگر کمونیست های انقلابی وارد دیالوگی سازنده شویم که نتیجه اش بالا بردن سطح آگاهی کمونیست ها از عملکرد و استفاده کامل از پتانسیل این علم شود.
و اینک روی سخن ما با هواداران جریان های باصطلاح «کمونیستی» ای است که عدم درک ایشان از علم مبارزه طبقاتی در این شرایط کاملاً مشخص و محرز شد. عدم پیش بینی وقوع اتفاقی عینی، به اهمیت آنچه که در این دو ماه در جامعه ایران بوقوع پیوست، امر پیش پا افتاده ای نیست که بتوان از آن بسادگی گذر کرد. اکثریت قریب به اتفاق جریان های سیاسی مدعی به تسلط بر مارکسیسم و علم مبارزه طبقاتی نه تنها وقوع چنین شرایطی را پیش بینی نکرده بودند، بلکه حتی در جهت مخالف آن قلمفرسایی های بیشماری کرده و بر مبنای تحلیل غلط شان، استراتژی ها و تاکتیکهایی را توصیه نموده و هواداران خود را از توجه به هشدارها و راه حلهای ارائه شده از طرف کمونیست های انقلابی منع می کردند. آیا ما باید با ایشان به مسامحه برخورد کنیم و بگذاریم به راحتی به مواضع جدید سُر خورده، اما کماکان، با توجیهات جدید، راه حلهایِ انحرافی و بورژوایی شان را تکرار کنند؟ آیا فکر نمی کنید که این «رهبران دانشمند»(!!) زمان پاسخگویی شان فرا رسیده باشد؟ آیا می خواهید همچون مقلّدان مراجع دینی، کورکورانه به دنبالشان روانه شوید و به اهداف طبقه کارگر و منافع اش خیانت کنید؟ آیا زمان آن نرسیده است که حداقل به بزرگان و مبانی علم مبارزه طبقاتی (مارکسیسم) رجوع کنید تا موارد انحرافات این تجدید نظر طلبان و فرصت طلبان را بیابید و ایشان را وادار به ترک تئوری های غلط و سازشکارانه شان کنید؟ در آن زمان است که صداقت آنان را به آزمایش گذاشته اید. اگر ایشان صادقانه خواهان احقاق اهداف و منافع طبقه کارگر باشند، می بایست خود از پیشروان نقد گذشته شان شوند. اما اگر ایشان ترجیح دادند که بر اشتباهاتشان اصرار ورزند و شکست شان از شناخت شرایط عینی را پایِ هر چیز و هر کسی بغیر از انحرافات خود بیاندازند، نشان خواهند داد که از منافع طبقه یِ دیگری (بورژوازی) تغذیه کرده و ادعاهای «چپ» بودنشان، هیچ قرابتی با مارکسیسم، بمثابه علم مبارزه طبقاتی ندارد. امیدواریم هواداران نا آگاه چنین جریاناتی، قبل از آنکه همراه «رهبرانشان» به زباله دان تاریخ بورژوازی سقوط کنند، راه نجات خود را بیابند.
اما هشدارهای ما صرفاً به این دلیل نیست که بگوییم «دیدید ما درست می گفتیم»! خیر! واقعیّت اینستکه دور جدیدی از مبارزات، که از هم اکنون با نام «خیزش یقه آبی ها» نامگذاری شده ، در راه است. یعنی، مبارزات پراکنده یِ کارگران سمت و سوی سراسری شدن خواهد یافت. این تنها پیش بینی ما نیست، بلکه حتی ناظران و آگاهان بورژوازی نیز به آن واقفند و از طریق عوامل «چپ» و راست شان سعی خواهند کرد تا خواسته های این جنبش را، همچنان، در سطح صنفی نگاه داشته و از تلفیق آن با خواسته های عمومی و دمکراتیک توده یِ مردم جلوگیری کنند. یعنی، مبارزه سیاسی علیه حکومت سرمایه داری را به جناح اصلاح طلب حکومتی واگذار کنند و جنبش طبقه کارگر را در حد خرده خواسته های معشیتی و صنفی اش محدود سازند. موضوع اینست که طبقه کارگر، چه بخواهیم و چه نخواهیم، از مبارزات ضد دیکتاتوری تأثیر پذیرفته است و باندازه کل جامعه، آماده پذیرش شعارها و دخالت در امور سیاسی کشور می باشد. ما کمونیست ها با درک صحیحی که از نقش انقلابی طبقه کارگر داریم، باید این حصار وهم انگیز ساخته یِ بورژوازی را در هم شکسته، کارگران را به دخالت در امور سیاسی کشور متقاعد سازیم و نشان دهیم که سرنگونی این نظام پوسیده تنها راه برقراری نظامی است که می تواند برایری سیاسی و حقوقی برای تمامی شهروندان و عدالت اجتماعی را برای طبقه کارگر و توده های فقیر شهری به ارمغان بیاورد. این حقیقتی است که کارگران باید به آن واقف گردند و بدانند که بدون حضور مستقل طبقاتی ایشان و گرفتن رهبری این مبارزات از دستان اصلاح طلبان حکومتی، آن را با شکست روبرو کرده و در این صورت آینده ای به مراتب سیاه تر و استثماری کُشنده تر را برای فرزندانشان به ارث خواهند گذاشت.
سرنگون باد حکومت جمهوری اسلامی!
نان،مسکن،آزادی – جمهوری شورایی!
۱٫بطور نمونه مراجعه شود به «منشور پیشنهادی تلاش برای ایجاد حزب طبقه کارگر» و تقریباً تمامی مقالات و مطالب نشریات «پرولتاریا» و «بسوی انقلاب»
۲٫ کجای کاریم؟ – جافک
رامین رحیمی۳۱ مرداد ۱۳۸۸

ضمیمه دو: عکس العمل جافک به مطلب ضمیمه یک! رفاقت پرولتری یا رقابت بورژوایی؟ خود قضاوت کنید!
نامه انتقادی به هیئت تحریریه “بسوی انقلاب”
بروز انحراف راست در مواجهه با خیزش کنونی مردم و جریان سبز
همه چیز از تئوری “جنبش رنگین کمان” شروع شد. جریان سبز با حضور شمار گسترده ای از مردم به راه افتاده بود و افراد و جریان هایی از اپوزیسیون رژیم که در برابر ابن حرکت احساس ضعف می کردند و عملا خود را ناتوان تر و کوچکتر از آن می دیدند که پرچم مستقلی را بلند کنند و توده های به پا خاسته را به سوی آن فرا بخوانند، کوشیدند به هر طریق با آن جریان همراه شوند. “رنگین کمان” یعنی اینکه ما را هم در صف خود قبول کنید. ما هم هستیم. اما معنی تئوریک جنبش رنگین کمان این بود که “سبز” جزیی از طیف رنگارنگ جنبش توده های مردم است. این یعنی هم صف قلمداد کردن نیروهای طبقاتی گوناگون (نیروهایی که بخشا دارای تضادهای آشتی ناپذیر با یکدیگرند) درون یک طیف بزرگ.
تا پیش از بروز خیزشی که جرقه اش را جدال انتخاباتی میان دو صف از دشمنان مردم زد، خیلی از نیروهای چپ و یا فعال در جنبش کارگری تصویر به ظاهر روشنی از صحنه مبارزه طبقاتی داشتند. اختلافی اگر میانشان وجود داشت، در این بود که مثلا فلان شعار یا بهمان تاکتیک در جریان یک تظاهرات و تحصن صحیح است یا اشتباه. فلان فرم تشکیلاتی با مبارزات کارگری یا اجتماعی موجود خوانایی دارد یا خیر. فلان قشر را می توان جزیی از طبقه کارگر به حساب آورد یا نه، و امثالهم. خیلی از نیروهای این جنبش معمولا رغبتی به بحث و جدل های مهم تئوریک از خود نشان نمی دادند. تاثیر این مباحث را بر پراتیک مبارزه طبقاتی، از زاویه ترسیم دورنما و تامین جهت گیری و تدقیق استراتژی و تاکتیک های صحیح، درک نمی کردند. و جایی که زبان به بحث تئوریک می گشودند معمولا در چارچوبی تجریدی و ظاهرا بی ارتباط با گام های پیش پا بود.*
ولی با به هم ریختن اوضاع جامعه و بروز خیزش میلیونی مردم، یکمرتبه سر در گمی فکری در صفوف فعالان چپ و کارگری به دو صورت به راه افتاد: انفعال، کنار نشستن و انتظار از یک طرف یا دنباله روی آشکار و خجالتی از موج توده ای و نیروهای مسلط بر آن از طرف دیگر. در این نوشته، ما از گرایش انفعال و انتظار در می گذریم و مشخصا به گرایش دنباله روانه ای که می توانیم نامش را اکونومیسم سیاسی بگذاریم می پردازیم.
علت اینکه نوشته حاضر خطاب به هیئت تحریریه “بسوی انقلاب” نوشته شده اینست که این نشریه طی دو ماه و نیمه اخیر، نمونه بارزی از گرایش بالا را عرضه کرده است. هنوز برای ما مشخص نیست که “بسوی انقلاب”، نشریه یک طیف است یا ارگان نیرویی که از یک اتحاد سیاسی و ایدئولوژیک حزبی پیروی می کند. اما این کاملا مشخص است که سیاست و روح حاکم بر مقالات این نشریه، نشان از گرایش دنباله روی از سیر خودبخودی و اکونومیسم سیاسی دارد.
“بسوی انقلابی”ها از این جا حرکت می کنند که به ناگزیر باید جریان سبز را به رسمیت شناخت ولی با گرایش ها و اقدامات انحصار طلبانه این جریان درون جنبش مردم مبارزه انتقادی کرد. شاید آنان، در ذهن خود دارند تاکتیکی را به کار می برند برای تاثیرگذاری بر آن بخش از مردم که خیزش اعتراضی خود را به غلط با جریان سبز و رهبران مرتجعش معنی می کنند. اما این ذهنیت یا این نیت، نتیجه ای جز تطهیر جناحی از رژیم نزد توده ها ندارد. به خصوص که بسیاری از این توده جوان، دارای شناخت تاریخی از ماهیت و تجربه مستقیم از عملکرد سی ساله این جناح و شخصیت هایش نیستند. در چنین چارچوبی، حتی “منتقدانه”ترین پیام ها خطاب به رهبران “جنبش سبز”، از سوی کسانی که خود را نماینده چپ انقلابی یا پرولتاریای آگاه می دانند، تبدیل می شود به ابزاری برای رنگ و لعاب زدن به ماهیت ضد مردمی این رهبران و پوشاندن تضاد آشتی ناپذیری که با منافع دور و نزدیک توده های ستمدیده دارند. در نظر بگیرید که “بسوی انقلاب” و ” ندا” در مورد همین ها از عبارت “دوستان ’جنبش سبز‘” (۱) یا “عزیزان” (۲) استفاده می کنند، یا از این می گویند که:
“همین ’خود محوری‘ و انحصار طلبی رهبران ’جنبش سبز‘ همراه با تاریخچه ی رفتارهای دیکتاتوری شان در زمان بهره بری از نیروی سرکوبگر حکومتی بود که ما را بر آن داشت تا حساب خود را از ایشان جدا کرده و به ’جنبش رنگین کمان‘ بپیوندیم.” (۳) (تاکید از ما)
معنی جملات بالا هیچ نیست جز این که نویسندگان “بسوی انقلاب” حداقل تا مدتی با جریان سبز همراه بوده، در جریان کار سیاسی مستقیم با مردم، خود را جزیی از آن معرفی می کرده اند.
نمی خواهیم با پیشداوری و ذهنیگری به نقد نظر و عملکرد “بسوی انقلابی”ها بپردازیم؛ ولی از نوشته هایشان چنین بر می آید که بر سر شعارها یا خواست هایی که مستقیما به تقلب انتخاباتی و “رای مردم” مربوط می شود، به درجاتی با مردمی که در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کردند و “رای”شان دزدیده شد، احساس همراهی و همدردی می کنند. این برداشت ما از جمله زیر است:
“بنابراین اعلام می داریم که ’جنبش رنگین کمان‘ به هیچ عنوان ’جنبش سبز‘، خواسته های محدود درون حکومتی و رهبرانشان را محور فعالیت های خود نمی داند و تنها تا زمانی ایشان را تحمل می کند که در عمل، و در خیابان و تجمع های اعتراضی، با مردم پیش روند.” (۴) (تاکید از ما)
معنایش اینست که نویسندگان “بسوی انقلاب” با کل ماجرای رای دادن و سپس تلاش برای ابطال انتخابات و رای گیری مجدد در این کارزار ارتجاعی و عوامفریبانه، مشکلی ندارند. بلکه دعوایشان با رهبران جریان سبز فقط بر سر محوری کردن اینگونه شعارهاست. به نظر می آید که “بسوی انقلاب”، آن حکم داهیانه مارکس در مورد جوهر انتخابات در تمامی نظام های طبقاتی استثمارگر را به فراموشی سپرده است که در این فرایند: “ستمدیدگان فرصت می یابند که گروهی از ستمگران بر خود، را برای چند سال برگزینند.” به همین روشنی! این حقیقتی است که کمونیست ها چه قبل از برگزاری انتخابات، چه بعد از آن (با تقلب یا بدون تقلب ـ با کودتا یا بدون کودتا) باید به توده های ستمدیده بگویند. اما ظاهرا برای “بسوی انقلاب”، نفس رای دادن از سوی میلیون ها نفر از مردم و سپس نفس دفاع آنان از “رای” خود (بدون توجه به مضمون و چارچوب و اهداف کل این فرایند) اهمیت دارد و بس.
از کنار این مساله نباید به سادگی عبور کنیم. چرا که “بسوی انقلاب” در شمار جریان های چپ بود که به تحریم انتخابات ریاست جمهوری پرداخت. پرسش اینجاست که چه عاملی باعث شده اینک نسبت به شعارها یا خواسته هایی که در مضمون و ماهیت خود، ادامه همان فریب انتخاباتی است برخوردی جانبدارانه اتخاذ کند؟ مطلب از این قرار است که تا وقتی شمار عظیمی از مردم به پای صندوق های رای نرفته بودند، “بسوی انقلاب” کارزار انتخابات ریاست جمهوری اسلامی را به مثابه یک طرح و ترفند ارتجاعی افشاء می کرد. ولی وقتی در عمل اثبات شد که “انتخاب” میلیون ها نفر شرکت در انتخابات است، “بسوی انقلاب” به این انتخاب مردم (فارغ از مفهوم ارتجاعی و تاثیرات مخرب سیاسی و روحی اش بر ذهن توده ها) گردن گذاشت. این گردن گذاشتن، بازتاب درکی نادرست از مقوله دمکراسی و مسائل مربوط به قدرت سیاسی است. این درک، نهایتا همه چیز را به سطح آگاهی مقطعی توده ها و تصمیم هایی که بر این مبنا می گیرند واگذار می کند. این در حالی است که این سطح از آگاهی، اساسا یک آگاهی خودانگیخته است و کاملا تحت تاثیر و یا تسلط نگرش و سیاست بخش های حاکم و فرادست جامعه قرار دارد. مهم این نیست که بخشی از این مردم یا به فرض محال همه آنان، تصور می کردند که با شرکت در انتخابات ریاست جمهوری دارند به نظام نه می گویند؛ یا به خیال خود دارند از تضاد و شکاف در بین هیئت حاکمه به سود خود استفاده می کنند و فضای تنفس به دست می آورند. مهم اینست که شرکت در بازی عوامفریبانه انتخابات، به واقع بازتاب سطح سازش، یا سطح توهم، و یا حساب و کتاب کردن بخشی از اهالی در قبال قدرت سیاسی موجود بوده و هست. این که بعد از اعلام نتایج، بسیاری از مردم با خشم و عصبانیت بسیار از تحقیری که شده بودند و فریبی که خورده بودند به خیابان ها آمدند و در این فرایند خونین مبارزاتی، به حصارهای سازش و توهم ضربه خورد، به هیچ وجه به معنی دستیابی توده ها به یک جمعبندی عمیق و پایدار و ارتقاء سطح آگاهی خودانگیخته آنان به آگاهی طبقاتی ـ انقلابی نیست. درست همین واقعیت است که وظیفه آگاهگرانه نیروهای پیشرو انقلابی و مشخصا کمونیست ها را تعریف می کند و در مقابل سیر خودبخودی امور، نگرش و عمل لنینی “حرکت خلاف جریان” و “منحرف کردن جنبش خودانگیخته” را می طلبد. در مقابل جریان یا موج سبز نیز، وظیفه و راهکار کمونیستی هیچ چیز نیست مگر:
ـ خلاف جریان رفتن از طریق افشای ماهیت و اهداف ضد مردمی و بورژوا کمپرادوری رهبران آن،
ـ تشریح علل و چارچوب تضادها و درگیری های درون صفوف دشمنان طبقه کارگر و توده های ستمدیده،
ـ مشخص کردن صفبندی مخدوش شده میان دوستان و دشمنان مردم،
ـ و مهمتر از همه، جلو گذاشتن دورنمای کمونیسم جهانی، طرح جامعه نوین و متفاوت سوسیالیستی، مضمون مناسبات پیشرو و انقلابی به مثابه آلترناتیو نظم موجود، و ترسیم خطوط اولیه استراتژی و تاکتیک های تحقق چنان جامعه ای.
اما نویسندگان “بسوی انقلاب” راهی کاملا متفاوت را پیشنهاد می کنند:
ــ صحه گذاشتن و توجیه تئوریک تراشیدن برای “هم صف” شدن بخشی از دشمنان مردم با توده های معترض
ــ برخورد انتقادی اما دوستانه با رهبران جریان سبز طوری که به جنبش عمومی لطمه ای وارد نیاید و به اصطلاح به نفع کودتاگران تمام نشود
ــ تقویت وزنه تشکل ها و نهادهای مردمی در دل یک “جنبش فراگیر رنگین کمانی” و تغییر تدریجی تناسب قوای سیاسی علیه جناح حاکم و به نفع حاکمیت مردمی.
به قول خودشان: “ما باید نهادهای مردمی، از قبیل «انجمن های محلی»، «انجمن های صنفی»، «احزاب سیاسی» و نهادهای دمکراتیک حمایت از حقوق کودکان، برابری زنان، و مذاهب و اقوام و … را بنا کرده و با تشکل دهی و سازمان یافتگی خود و کل جامعه در این نهادها، قدرت سیاسی مردم را فزونی داده و «قدرت سیاسی و اجتماعی» را به منشاء آن، یعنی مردم، برگردانیم.” (۵) (تاکید از ما)
بهتر است برای تشریح درک نویسندگان “بسوی انقلاب”، از همین نقل قول به اصطلاح موجه شروع کنیم. این یک درک آشکارا تدریجی و مهمتر از آن، رفرمیستی از تحول سیاسی در جامعه ای است که تحت یک دیکتاتوری خشن طبقاتی قرار دارد. جمهوری اسلامی طی بیش از ۳۰ سال حیات خود، نقش مرکزی نیروی مسلح ضد مردمی و قهر ارتجاعی را در حفظ نظام کهنه را آشکارا به نمایش گذاشته است. شکل گیری همه نهادهایی که در نقل قول بالا ردیف شده، حتی احزاب سیاسی، بدون توجه به خط رهبری کننده و جهت دهنده (و منحرف کننده) مسیر خودروی جنبش توده ای، و در فقدان یک استراتژی انقلابی و ابزار ضروری برای اعمال قهر طبقاتی ـ انقلابی، نمی تواند یک تحول ریشه ای اجتماعی و سیاسی را به بار بیاورد. نویسندگان “بسوی انقلاب” با مخدوش کردن صف دوستان و دشمنان مردم، در واقع دوری خود از خط رهبری کننده و جهت دهنده (و منحرف کننده) مورد نیاز را اعلام کرده اند. آنان با مسکوت گذاشتن مساله قهر و نقش مرکزی قوای مسلح در نظام طبقاتی، نزدیکی خود به برداشت های رفرمیستی و سوسیال دمکراتیک از نحوه تغییرات اجتماعی و سیاسی را به نمایش گذاشته اند. به نظر ما به هیچ وجه اتفاقی نبود که طی این دوره سه ماهه، “بسوی انقلاب” هیچ توجهی به مبارزه در کردستان (که خارج از چارچوب تعریف شده توسط جریان سبز قرار داشت) نکرد. و چشم بسته از کنار ۲۸ مرداد که سالگرد اولین تهاجم گسترده نظامی جمهوری اسلامی به کردستان در سال ۱۳۵۸ بود، گذشت. شاید نویسندگان “بسوی انقلاب” در ضمیر ناخود آگاهشان، نمی خواستند گذشته جنایتکارانه کل حاکمیت اسلامی (و نقش برجسته همین رهبران سبز در استقرار و تحکیم این نظام ضد مردمی) را زنده کنند. شاید نمی خواستند به موضوع قهر عادلانه و انقلابی که همیشه در بررسی تاریخ مبارزات انقلابی در کردستان به میان می آید، نزدیک شوند.
یک مشکل پایه ای دیگر نزد “بسوی انقلاب”، هدفی است که نه فقط برای مردم به طور عام، بلکه برای خود به مثابه یک نیروی آگاه سیاسی که قاعدتا باید دامنه دیدی گسترده تر و دورنمایی همه جانبه تر داشته باشد، ترسیم کرده اند. نوشته اند که:
“هدف مردم «دمکراسی» است. یعنی نظام سیاسی ایکه به ایشان قدرت تعیین سرنوشتشان را بدهد و آزادی های فردی شان را تضمین کند.” (۶)
در این زمینه، تنها رسالتی که “بسوی انقلاب” به دوش خود می بیند، مزین کردن واژه دمکراسی به “دمکراسی مشارکتی” است. اما جوهر دمکراسی مشارکتی مورد نظر آنان، همان چیزی است که در بالا نوشته اند: نظام سیاسی ای که به مردم قدرت تعیین سرنوشتشان را بدهد و آزادی های فردی شان را تضمین کند. این چیزی جز دمکراسی صوری مستقر در جوامع سرمایه داری پیشرفته در “دوره های عادی” حاکمیت بورژوایی نیست. سیستم انتخاباتی در این جوامع، شعار “یک شهروند، یک رای”، و مجموعه قوانین مدنی و شهروندی مستقر، هم ادعای بهره مند کردن مردم از قدرت تعیین سرنوشتشان را دارد و هم تضمین آزادی های فردی آنان. تصور ما از بحث هایی که در گذشته از برخی نویسندگان “بسوی انقلاب” و “ندا” شنیده می شد این بود که مخالف دمکراسی های مبتنی بر پروسه انتخابات پارلمانی هستند؛ و در مقابل، به شکل های شورایی باور دارند. ولی یک چرخش و تکان بزرگ سیاسی در جامعه ایران، محدودیت دید “بسوی انقلابی”ها از مقوله قدرت تعیین سرنوشت برای مردم را برملا کرد.
“بسوی انقلاب” در تقدیس موج خودانگیخته و در تلاش برای جا انداختن تئوری “جنبش رنگین کمانی” تا آنجا پیش رفت که به چاپ نظرات زیر پرداخت:
“اپوزیسیون بیرونی رژیم – طیف متنوع کمونیست ها ، سوسیالیستها ، سوسیال-دمکراتها ، مجاهدین خلق ، بخشی از ملی – مذهبی ها ، سلطنت طلبان و فعالین سیاسی مستقل همچون بنی صدر که زمانی فرزند سیاسی خمینی محسوب می شد – در آرزوی انقلابی تمام عیار برای به زیر کشیدن رژیم و ایجاد نظامی دمکراتیک با خواستهای عدالتخواهانه و برابری طلبانه است.” (۷)
قضاوت در مورد تحلیل بالا را به خوانندگان واگذار می کنیم. مختارید که آن را خوشخیالانه بدانید یا عوامفریبانه. اغراق آمیز بدانید یا تخیلی. به طور کلی مجموعه مقالات این دوره “بسوی انقلاب” بازتاب دنباله روی از خطوط و گرایش های مرتجع و بورژوایی مسلط بر جریان سبز و همراهی و دوستی آنان با موج سبز بود و نشان می داد که با سر به دنبال توده هایی راه افتاده اند که خود با سر به دنبال فریب انتخاباتی روان شدند. نویسندگان “بسوی انقلاب” کاری به خط و نگرش مسلط بر حرکت توده ها در رای دادن و سپس دنبال “رای خود” گشتن، ندارند. درست همانطور که کاری به ماهیت طبقاتی دمکراسی ندارند. این روزها همه صحبت شان از دمکراسی به مثابه هدف مردم، و ضدیت مردم با دیکتاتوری است. برای مثال چنین می گویند:
” اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان، متحدانه، در حال مبارزه با دیکتاتوری و کودتاچیان هستند.” (۸)
این نهایت ظاهر بینی است! در پشت این کلمات، اهداف و دورنماها و خواسته های گوناگون طبقاتی در بطن خیزش عمومی مردم مخدوش شده است. از نویسندگان “بسوی انقلاب” می پرسیم: آیا منافع واقعی این اکثریت مردم با سرنگونی دیکتاتوری طبقاتی حاکم گره خورده است، یا فقط با کنار زدن کودتاچیان و دیکتاتوری یک جناح از حاکمیت؟ آیا ضدیت با دیکتاتوری، در برگیرنده ضدیت با کل مناسبات ستمگرانه و استثماری اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی هم هست یا خیر؟
این حرف ها در مورد دمکراسی فراطبقاتی (و در واقع خودفریبی و عوامفریبی در مورد دمکراسی بورژوایی) از زبان کسانی بیرون می آید که با قاطعیت علیه تئوری و پراتیک جمهوری دمکراتیک خلق، جمهوری دمکراتیک نوین، و امثالهم در تاریخ جنبش بین المللی کمونیستی موضع گیری می کنند و اینها را بورژوایی و رویزیونیستی و خلاف منافع طبقه کارگر معرفی می کنند! این حرف ها را کسانی می زنند که به خط و برنامه کمونیستی برای ایجاد اتحاد انقلابی (و نهایتا ایجاد یک دولت انقلابی نوین) و رهبری آن بر اساس معیارهای روشن و برنامه های کوتاه مدت و درازمدت، به مثابه ابزار گذار به سوسیالیسم و دورنمای کمونیسم جهانی، باور ندارند. جای تعجبی نیست. توهم در مورد دمکراسی “غیر طبقاتی” و توهم آفریدن در مورد حرکت و خواست خودانگیخته “مردم” به این دمکراسی، بیانگر یک تفکر مصالحه جو و رفرمیستی بورژوایی است. این تفکر باید هم نسبت به دمکراسی انقلابی توده ها تحت رهبری کمونیستی ابراز نفرت کند. لحن دوستانه “بسوی انقلاب” در قبال رهبران جریان سبز که در واقع بخشی از دشمنان شناخته شده و دیرینه توده های مردم و نیروهای کمونیست و انقلابی هستند از یک طرف، و لحن پرخاشگر و آنتاگونیستی “بسوی انقلابی”ها در قبال گرایش ها و احزاب چپ انقلابی ضد رژیم از طرف دیگر، دو روی یک سکه اند. احساس می کنیم که اتحادهای انقلابی و فرایند یکپارچه دمکراسی نوین ـ سوسیالیسم نفی شد تا راه برای ائتلاف و همراهی با هر کس و ناکسی تحت عنوان “رنگین کمان” هموار شود.
البته “بسوی انقلاب” کماکان از واژه ها و عبارات و استدلال های چپ برای تبلیغ سیاست خود استفاده می کند. “بسوی انقلاب” کماکان از “انحصار طلبی” و “سازشکاری” این یا آن چهره سبز به خشم می آید و به این “دوستان/ عزیزان” خرده می گیرد. ولی این برخوردهای “انتقادی” تماما بر متن یک سیاست رفرمیستی، یک رفتار دنباله روانه و اکونومیستی سیاسی، و یک تئوری بورژوایی یعنی دمکراسی مشارکتی فراطبقاتی قرار دارد. این نکته هم به اندازه کافی افشاگر است که وقتی نویسندگان “بسوی انقلاب”از دمکراسی و دیکتاتوری می گویند، کاری به جنبه طبقاتی این مقولات ندارند. اما وقتی که می خواهند نیروهای پیشاهنگ آگاه و تشکل های تعیین کننده و ضروری برای رهبری انقلاب اجتماعی را نفی کنند و بکوبند، به بحث هایشان رنگ طبقاتی می زنند! در همین چارچوب هنوز در “بسوی انقلاب” با جملاتی نظیر این روبرو می شویم که: ” انقلاب سوسیالیستی امر طبقاتی کارگران است نه احزاب و فرقه ها.” (۹)
در هر صورت، نکات انتقادی که در این مقاله بر آن انگشت گذاشتیم، ختم کلام نیست. ما معتقدیم که بحران سیاسی حاکم بر جامعه و خیزش پر شور توده های مردم، همه نیروهای سیاسی و اجتماعی مخالف جمهوری اسلامی را به صحنه آزمونی بزرگ کشانده است. گرایش ها و جهت گیری ها با سرعتی خیره کننده شکل می گیرند. تئوری های به ظاهر مجرد با سرعتی باور نکردنی، نتایج عملی خود را آشکار می کنند. در این شرایط، صحنه مبارزه طبقاتی پر می شود از استدلال ها و توجیه های سیاسی و ایدئولوژیک در اثبات راست روی ها و دنباله روی ها، و نیز چپ نمایی های انفعالی و سترون. “بسوی انقلاب” به راست روی در غلتیده است؛ گروهی دیگر ممکنست با “وجدانی راحت” راه انفعال را در پیش گرفته باشند. خط کمونیستی ـ انقلابی در جریان مبارزه با همین نوع گرایش ها و جهت گیری هاست که صیقل زده تر و مدون تر می شود. تهیه و ارائه این مقاله کوتاه، فقط گام کوچکی در این راستا بوده است.
نکته ای پس از نگارش متن
در فاصله نگارش و ویرایش این نوشته، با چند مقاله جدید از طرف “بسوی انقلابی”ها روبرو شده ایم که نشانه هایی از تامل (و شاید تلاش برای تصحیح زیادروی های راست روانه) را در خود دارد. فکر می کنیم که این بیشتر نشانه کاهش هیجان، و نتیجه فروکش موج بلند اولیه خیزش باشد. به یک معنی، آن اهرم فشار قدرتمندی که “بسوی انقلاب” را به دنباله روی وادار می کرد یا به رشد گرایش اکونومیستی سیاسی این جریان یاری می رساند، کم اثر شده است. این احتمال هم وجود دارد که عکس العمل های انتقادی نسبت به مواضع “بسوی انقلاب” از درون و بیرون خودشان، به تامل و بازنگری آنچه گذشت پا داده باشد. یک چیز روشن است. اگر این “تغییر مسیر” بر پایه یک جمعبندی ماتریالیستی و دیالکتیکی از انحراف دنباله روانه و راست روانه صورت نگیرد، و صرفا یک عکس العمل تجربه گرایانه و احساسی باشد، در ادامه راه باید انتظار چرخش ها و تزلزل های سیاسی بیشتر و شاید زیان بارتر را داشته باشیم.
زیرنویس
* در چنین فضایی، بحث و جدل هایی از چند جانب بر سر سیاست و پراتیک اکونومیستی، رفرمیستی و تسلیم طلبی در پوشش دفاع از منافع و مبارزه طبقه کارگر جریان داشت. فراموش نکرده ایم که وقتی “جمعی از فعالین کارگری” به انتشار یادداشت ها از مطالعه “چه باید کرد” اثر لنین پرداخت، افرادی از این سو و آن سو به اظهار نظر در مورد کلیت یا اجزایی از این بحث پرداختند. در همین چارچوب، با این انتقاد مشخص روبرو شدیم که چرا به جای عطف توجه به جنبش کارگری، کوشیده ایم با تاکید بر نقل قولی از لنین، اذهان کارگران و فعالین جنبش را به سوی “جنبش عمومی توده های مردم” برگردانیم و آنان را از مساله اصلی دور کنیم؟ به یاد می آوریم که در یکی از این نقدها، اشکال کار ما را الگو برداری از “چه باید کرد” در زمینه ای معرفی می کردند که مربوط به دوران گذشته است. یعنی به موقعیت مشخصی که حزب بلشویک و جامعه روسیه در اوایل قرن بیستم داشت. منظورشان این بود که شرایط عینی و موقعیت فعالین جنبش چپ و کارگری در ایران امروز، ربطی به وضعیتی که لنین در آن صحبت از توجه به “جنبش عمومی مردم” کرد، ندارد.

منابع
۱) مقاله “از تابستان تا تابستان” به قلم م. مینایی
۲) همانجا.
۳) مقاله “پیشروی جنبش رنگین کمان و تاکتیک های قدیمی حکومتی”
۴) همانجا.
۵) پیام هفتم “ندای سرخ”
۶) همانجا.
۷) مقاله “آینده محمود” به قلم م. مینایی
8) مقاله “۸ مرداد‎، نمونه زنده جنبش رنگین کمان”
۹) مقاله “درس های خرداد”

ضمیمه سه: پاسخ مختصر رفیق مینایی از “جمع خودرو” (شمالغربی ایران)

وارونگی حقیقت در پوشش انقلابی
)پاسخ مختصر به اتهامات مطول رفقای جافک(
م.مینایی

قبل از توضیح پاره ای مسائل و اعلام برائت از ” سبزیون ” در برابر کاهنان «جافکی» لازم است صادقانه اعتراف کنم مواضع ”اکونومیستی” و ”راست روانه ” من ربطی به رفقای ” به سوی انقلاب ” ندارد و از اینکه نوشته هایم باعث فرود آمدن گوشه ای از چماق تکفیر بر پیکر تازه پا گرفته ” ندا” و ” بسوی انقلاب ” گردیده که خطایی جز اجازه نشر دادن به مطالب با امضای مشخص من ندارند ، جدا” پوزش می خواهم.
اما یکی از عادات ناپسند و ریشه دار منتقدان اعم از چپ و راست – یا حداقل بخش اعظم آنها – سوء استفاده از کلمات و زبان ”نقد” است. در این نوشته با منتقدین ”راست ” حرفی ندارم، چون همین لقب ِننگین، به خودی خود نوشته ها و گفته هایشان را از حیز انتفاع ساقط می کند. سویه ی ِ اصلی حرف من با رفقای ”جافک” است که از موضعی به ظاهر چپ و در واقع ”راست نامشخص” به اتهام زنی پرداخته اند. نا مشخص از آنرو که می نویسند: “… سر در گمی فکری در صفوف فعالان چپ و کارگری به دو صورت به راه افتاد: انفعال، کنار نشستن و انتظار از یک طرف یا دنباله روی آشکار و خجالتی از موج توده ای و نیروهای مسلط بر آن از طرف دیگر. ..” و مشخص نمی کنند که موضع صحیحی که لابد خودشان اتخاذ کرده بودند بر چه مبنایی استوار بوده و نمود عملی اش را در کجا نشان داده است. ( گرچه رفقا پس از انتقادات رفیق احمد فارسی در بسوی انقلاب ۱۵ ، تکانی به خود داده و طبق معمول اخباری از اینجا و آنجا گلچین نموده و دستی به سر و روی وبلاگ خود کشیده اند که به هرحال کاچی بهتر از هیچی!)
من اما ، فعلا” خودم را به کوچه علی چپ میزنم و انگار می کنم که از موضع واقعی رفقا بی خبرم و تنها به مطالب مطروحه در ”نامه انتقادی به …” می پردازم.
واقعیت این است که از پایگاه و جایگاه طبقاتی تک تک کسانی که در خیابانها به مبارزه با عوامل سرکوب رژیم می پرداختند و باتوم و گاز فلفل و اشگ آور و گلوله ساچمه ای و رنگی و سربی می خوردند، اطلاع ندارم. اما شعارها یشان را شنیده ام و حرف هایشان را گوش کرده ام .شعار ”مرگ بر دیکتاتور” آنها نمونه ای از آن شعارهای مطالباتی و نه هیجانی مثل الله اکبر است. ” زنده باد آزادی ” نیز به همین قیاس٫ بنابراین چه ما بخواهیم و چه نخواهیم ” … “سبز” جزیی از طیف رنگارنگ جنبش توده های مردم است.” این طیف در نبود یک آلترناتیو انقلابی با تمام قوا و با بهره گیری از ماشین وسیع و گسترده تبلیغی سعی در پیشبرد اهداف رفرمیستی داشته و آماده است در بزنگاههای تاریخی با منحرف کردن جنبش به تبانی و سازش دست بزند و دستاوردهای مبارزاتی را هدر بدهد . از اینرو ما به جای پاک کردن صورت مسئله و کتمان واقعیت های موجود در خیابانها سعی کردیم در عمل و در هر فرصتی که بدست آوردیم نقاط ضعف و انحرافی رهبران جنبش سبز را هم از زاویه نظری و هم عملی به دوستان جوانی که متوهمانه به دنبال شان روان بودند توضیح دهیم. در این راستا بهره گیری از ادبیات فحش و ناسزای ” کیهانی ” و اتهامات دهان پرکن به اقناع و جذب آنها کمک نمی کرد و هرجا که جنبش سبز را مخاطب قرار داده ایم صف رهبران و بدنه اجتماعی آنها را از هم جدا کرده ایم.
بنابراین واقعا” بی انصافی است که عده ای ” منفعل، کنار نشسته و منتظر ” رفقای جنبش رنگین کمان را به همسویی با سران و رهبران جناح حکومتی جنبش سبز متهم کنند. طبیعی است که مطالعه سرسری و ” داور” ی گونه مطالب به قصد مچ گیری از رفقای جنبش رنگین کمان نتیجه ای بهتر از این عاید رفقای جافکی نکند. اگر رفقای جافکی دوست دارند رندانه از کنار ” گرایش انفعال و انتظار” در گذرند، من اتفاقا” دوست دارم روی همین گرایش تمرکز کنم و ریشه های راست روانه و اپورتونیستی آن را بشکافم.
از آن رو که ” دوصد گفته چون نیم کردار نیست ” پیش گرفتن سیاست انفعال و انتظار به قصد تنزه طلبی و احتراز از مبادایی ِ آلودگی دامن ِ پاک کاهنانه به اعمال ِ مشتبه به اشتباه ، چیزی نیست جز اغتشاش فکری فرصت طلبانه به هنگام عملیاتی کردن نظریات و دیدگاهای ارائه شده ! فکر نمی کنم تردیدی در این مسئله باشد که با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود، و نیز تردیدی در این نیست که ترسیم دورنما و تامین جهت گیری و تدقیق استراتژی و تاکتیک های صحیح تنها گام نظری و نخست مبارزه طبقاتی است. گام های اساسی و سرنوشت ساز در میدان عمل برداشته می شود. درواقع تلفیق تئوری و پراتیک با حفظ استقلال نظری و تشکیلاتی و برافراشتن پرچم مستقل و قابل تشخیص از جنبش سبز وظیفه ای بود که در حد توان مان انجام دادیم و بتدریج نتایج عملی آن را علیرغم شانتاژهای موجود شاهد خواهیم بود. ما عمل انقلابی را وظیفه فوتی و فوری خود قرار دادیم و نفی سیادت بورژوازی و متشکل کردن طبقه کارگر را پیگیرانه دنبال کرده و می کنیم. تمام نوشته های ما شاهدی بر این مدعاست و همواره کوشیده ایم با استدلال و بحث های اثباتی و بدون توسل به پلمیک و جدل و مچ گیری ، به کسانی که متوهمانه در پی اصلاح طلبان حکومتی روانند ، نشان دهیم که کجا و چرا اشتباه می کنند و در این راه به موعظه از بالای سر توده ها اعتقادی نداشته و نداریم. ما شعار نمی دهیم که چون حاکمان کنونی نمی توانند خوب به مردم حکومت کنند اجازه بدهند ما به آنها حکومت کنیم. ما نمی گوییم چون رهبران سبز نمی توانند آنها را درست رهبری کنند ، سکان رهبری را بدست ما بدهند . درک ما از دمکراسی شورایی این است که شرایطی فراهم شود تا کارگران و زحمتکشان خود سکان رهبری و به تبع حاکمیت را بدست بگیرند. خب کجای این کار راست روی و سپردن رهبری بدست رهبران جنبش سبز است؟ این وارونه نمایی از سوی رفقای جافکی با چه هدفی دنبال می شود؟
علاوه بر موضوع فوق ، نکته دیگری که رفقای جافکی در نوشته به ظاهر انتقادی خود بکار گرفته اند بازی با کلمات و جراحی و تجرید جملات از متن کلی مقالات و سپس نتیجه گیری های دلخواه و خلاف واقعیت است : ” … “بسوی انقلابی”ها از این جا حرکت می کنند که به ناگزیر باید جریان سبز را به رسمیت شناخت …” لازم است قبل از پاسخ به ادعای نادرست فوق ، ماهیت درک اخلاقی و مومنانه رفقای جافکی را از کلمه ” رسمیت ” بشکافم تا میزان رندی و زرنگی آنها آشکار شود. سوال مشخص من این است : آیا به رسمیت شناختن معادل با حقانیت دادن به چیزی یا امری ناحق و غیر رسمی است؟ آیا رفقای جافکی با این مغالطه و طرح مسئله به این صورت قصد وارد کردن موضوع به حوزه ایدئولوژی و اخلاق ندارند ؟ آیا به رسمیت شناختن و یا به رسمیت نشناختن امری تاثیری در محق بودن و یا نبودن آن دارد؟ به نظر من طرح موضوع به صورتی که رفقای جافکی در مقاله انتقادی خود پیش گرفته اند بلاموضوع و تاثیری گمراه کننده در حل مسئله دارد. توضیحا” می گویم فرض کنید من معتقدم که تهران پایتخت ایران ، باراک اوباما رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا ، مار جانوری خزنده و مارکس نویسنده کاپیتال و عدد اتمی طلا ۷۹ است. من نمی توانم هیچ یک از این معتقداتم را بنا به اراده ی دیگران تغییر دهم. حتی اگر با پیشنهاد پرداخت مبالغی پول تطمیعم کنند و یا تهدید به مجازاتم نمایند و حتا اگر من فرضا” بنا به دلایلی تسلیم شده و نظرم را تغییر دهم در واقعیت موجود هیچ تغییری داده نخواهد شد. ضمنا” ممکن است آرزوی من این باشد که عدد اتمی طلا ۸۹ و نویسنده ی کاپیتال خود من و مار جانوری پرنده به جای باراک اوباما یکی از رفقای جافکی رئیس جمهور آمریکا بشود ، آیا این آمال و آرزوها به صرف دلخواه من به حقیقت خواهد پیوست و رسمیت و حقانیت خواهد یافت ؟ شکی نیست که پاسخ منفی است زیرا هیچ کدام از این واقعیات مطابق اراده من بوقوع نپیوسته که با خواست و اراده من تغییر یابد. پس اساسا” چیزی که خارج از اراده من است نمی تواند موضوع ملامت اخلاقی از سوی رفقای جافکی باشد.
از اینها گذشته رفقای جافکی با بغل کردن پای فیل در تاریکی می خواهند بقبولانند که آنچه در دستشان است چیزی جز ستون نیست :

“بسوی انقلابی”ها از این جا حرکت می کنند که به ناگزیر باید جریان سبز را به رسمیت شناخت ولی با گرایش ها و اقدامات انحصار طلبانه این جریان درون جنبش مردم مبارزه انتقادی کرد. شاید آنان، در ذهن خود دارند تاکتیکی را به کار می برند برای تاثیرگذاری بر آن بخش از مردم که خیزش اعتراضی خود را به غلط با جریان سبز و رهبران مرتجعش معنی می کنند. اما این ذهنیت یا این نیت، نتیجه ای جز تطهیر جناحی از رژیم نزد توده ها ندارد. به خصوص که بسیاری از این توده جوان، دارای شناخت تاریخی از ماهیت و تجربه مستقیم از عملکرد سی ساله این جناح و شخصیت هایش نیستند. در چنین چارچوبی، حتی “منتقدانه”ترین پیام ها خطاب به رهبران “جنبش سبز″، از سوی کسانی که خود را نماینده چپ انقلابی یا پرولتاریای آگاه می دانند، تبدیل می شود به ابزاری برای رنگ و لعاب زدن به ماهیت ضد مردمی این رهبران و پوشاندن تضاد آشتی ناپذیری که با منافع دور و نزدیک توده های ستمدیده دارند. در نظر بگیرید که “بسوی انقلاب” و ” ندا” در مورد همین ها از عبارت “دوستان ’جنبش سبز‘” (۱) یا “عزیزان” (۲) استفاده می کنند … نویسندگان “بسوی انقلاب” حداقل تا مدتی با جریان سبز همراه بوده، در جریان کار سیاسی مستقیم با مردم، خود را جزیی از آن معرفی می کرده اند.“

آدم واقعا” در می ماند آیا رفقای جافکی در ” جریان کار سیاسی مستقیم با مردم ” بوده اند؟ ایا تاکنون پایشان را از حصارهای خود بیرون گذاشته اند و در جمع مردم حضور یافته اند. چه بسا از دوستان و رفقای ما که در بدو ورود به دانشگاه جذب انجمن اسلامی شده اند. هستند رفقایی که از اعضای سابق خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار بوده اند. حالا صف شان را جدا کرده اند . دارند گام به گام از مبارزات خودشان تجربه می گیرند و می آموزند و به دیگران منتقل می کنند. خب که چی ؟ کجای اینکار گناه نابخشودنی است؟ اما اینکه از کجا فهمیده اند ما در برخورد با مردم کوچه و خیابان خودمان را جزئی از ” جنبش سبز ” معرفی کرده ایم و چگونه به کنه احساسات و عواطف ما پی برده اند ، واقعا” جای تعجب دارد. البته علم قاضی سخن دیگری است!!!
اما درخصوص انتخابات و دلایل تحریم آن ، مواضع اتخاذ شده بعدی و دلایل اعلام موجودیت “رنگین کمان” موضوع به قدری شفاف و روشن است که جایی برای تحریف واقعیت از سوی رفقای جافکی نمی گذارد. اساسا” هدف از اعلام مواضع مستقل این بود که توده ها از وضعیت ضربه گیری خارج شوند و هزینه انقلاب را به نفع حاکمیت مجدد اصلاح طلبان نپردازند. در این راستا تصحیح درک معوج از دمکراسی و افشای ماهیت واقعی جنگ قدرت را صبورانه و در عمل هدف فوری و آنی ما از شرکت فعال در اعتراضات خیابانی بود. ماهیت واقعی خلاف جریان رفتن ما نه موعظه های روشنفکرانه جدای از توده ها بلکه تلاش برای سپردن رهبری به شوراهای محلات و کارگری و قانع کردن آنها به آموختن از تجارب مبارزاتی خودشان است. آنچه موجب ناراحتی رفقای جافکی شده و دادشان را در لفافه انقلابی گری به آسمان بلند کرده همین مسئله تلاش برای سپردن رهبری به کارگران و زحمتکشان است و نه به احزاب و سازمانهایی که تنها خود را محق به رهبری و حاکمیت می دانند. می گویند روزی دختری از پدرش پرسید :
– چرا خانه ما اینهمه سرد است؟
– برای اینکه نفت برای سوزاندن نداریم.
– چرا نفت برای سوزاندن نداریم؟
– برای اینکه من کارم را از دست داده ام.
– چرا کارت را از دست داده ای ؟
– برای اینکه نفت فراوان است.
حالا حکایت ماست. متاسفانه کارشناس های انقلاب ما بیش از شرکت کنندگان و سازمان دهندگان آن هستند و بدبختی ما هم اینجاست که کسی را برای عملی کردن نظریات شسته و رفته آنها پیدا نمی کنیم.
در هر صورت ما امیدواریم بالاخره رفقا را جایی در صحنه واقعی مبارزات پیدا کنیم و مطمئنیم در اینصورت آبمان بیشتر به یک جو می رود و زبان همدیگر را بهتر می فهمیم. شکی نداریم اگر پروژه کمونیستی خود را در قلب و مرکز بازسازی انقلابی جامعه یعنی در میان مردم کارکن که دارای قدرت آفرینندگی فوق تصور بعضی ها هستند پیگیری کنیم و به جای تکیه بر ” نفت فراوان” که موجبات بیکاری و لفاظی صرف کارشناسان و رهبران خود خوانده را فراهم آورده به کارگران و زحمتکشان و سازمانهایی که خود می آفرینند اعتماد کنیم خیلی سرراست تر می توانیم به اهداف مان برسیم.
بتاریخ اول مهر ۱۳۸۸

پایان

تیرماه ۱۳۸۹
انتشارات کارگران کمونیست ایران

انتشارات کارگران کمونیست ایران
در دست انتشار:
۱٫ مجموعه یِ پیام های کارگران کمونیست ایران در طول مبارزات ضد دیکتاتوری
۲٫ مجموعه یکسال “بسوی انقلاب” در یک فایل فشرده
۳٫ مجموعه مقالا ت”ندای سرخ” در طول مبارزات ضد دیکتاتوری
۴٫ مجموعه ی مطالب ترجمه شده توسط هیئت تحریریه بسوی انقلاب
۵٫ ۰۰۰

نان، مسکن، آزادی – جمهوری شورایی

دیدگاه خود را بیان کنید.